يه خورده روز مرگي به اضافه سفرنامه تهران

0 نظر
ساعت رو روي 4:45 تنظيم كرده بودم كه زنگ بزنه.ساعت 4:30 صداي يه رعد و برق وحشتناك منو از خواب پروند.يه ربع وقت داشتم.چشمم رو بستم و باز كردم ديدم ساعت 5 و بيست دقيقه اس.2 دقيقه بيشتر نكشيد كه حاضر شدم و رفتم دم در .سعيد دم در وايساده بود و داشت كم كم شروع مي كرد كه باز نگران بشه. 10 دقيقه بعد تو ترمينال بوديم و سوار ولوو تو راه تهران .يه ساعت و نيمي خوابيدم. يعني به اندازه گوش دادن به آلبوم division bell پينك فلويد خودمون به اضافه...
» ادامه مطلب

اعتراف

0 نظر
اصلا حس خوبي نيست كه يقين پيدا كني يه مدتي رو اشتباه كردي و احساس ات نسبت به يه موضوع ، احساس غلطي بوده...
» ادامه مطلب

كلاغ

0 نظر
هميشه قصه به سر مي رسيدچه بي تفاوت بود براي مادرمن غربت مدام كلاغچرا نمي دانست كلاغ خواب مرا با خودش كجا بردهچرا نمي پرسيد؟ ومن از اول هر قصه ياد او بودمكلاغ قصه ديروز! تو باز در راهي؟ به خانه ات نرسيدي هنوز؟ چقدر پير شدي! كجاست عاقبت اين همه سفر كردن؟ كلاغ! اول آوارگيت يادت نيست؟ چراتو را براي هميشه كلاغ پر كردند؟ كبوتران بودندعقابها بودندو نيز كركسهاتورا براي چه اين گونه دربدر كردن؟ سياه معمولي! به جز تو هر كه پري داشت ، لانه...
» ادامه مطلب

گذشته

0 نظر
گذشتههمه سختيها دور دست مي نمودو اكنون گويي ، آمده اند تا بمانند آه گذشته را باور دارمبه ناگهان؛نيمي از آني كه بودم نيستمسايه اي است كه به رويم بال مي گستراندآه يكباره گذشته بر من هجوم مي آورد چرا مي بايست برودنمي دانمخود نيز نمي گويدچيزي نادرست بر زبان آوردمو اكنون در حسرت گذشته امگذشته عشق , بازي بس ساده اي بودحالا جايي براي پنهان...
» ادامه مطلب

تصویر

0 نظر
براي مشاهده بهتر تصوير روي اون كليك كنيد...
» ادامه مطلب

يه شب خنك و ديگر هيچ...

0 نظر
یک شب خنک و هوایی که مثل مخمل نرمه؛ خسته و کوفته از فوتبالی که بازی کردی تو حیاط دراز کشیدی روی پتو سربازی که از خدمت‌ات به یادگار مونده، ساق پای کبود شده‌ات که ذق ذق می‌کنه، بوی نرم صابون dove که نمی‌دونی از کجا می‌آد، نسیم خنکی که عطر پیچ امین‌الدوله حیاط خونه همسایه بغلی رو می‌ریزه تو روح‌ات، صدای اون دختره تو تایتانیک که هی می‌گه come back... Come back. که از تو پنجره باز همسایه جوادت پخش می‌شه توی حیاط‌تون و صدای مادرت...
» ادامه مطلب

گزارش رادیویی

0 نظر
- مادر جان .شما تو اين روستا چه مشكلاتي داريد؟- واله نه آب لوله كشي داريم نه برق . راه ده مون تا شهر خاكيه و شش ماه از سال بسته اس. اين مش اصلان هم لج كرده دخترش رو نمي ده به پسرم.من از دولت مي خوام به اين مش اصلان دستور بده پسر من رو به دامادي خودش قبول كنه... - بله .ما حتما به مسئولين منعكس مي كنيمبه سبك مصاحبه هاي راديويي ، راديو زن...
» ادامه مطلب

هنوز هم مي دونم كه اونجايي

0 نظر
« ... مي دونم كه اونجايي...مي تونم احساس ات كنم...مي دونم كه از ما مي ترسي . از عوض شدن مي ترسي . من نمي دونم تو آينده چه اتفاقي مي افته . .نيدومدم تا بگم چطور تموم مي شه. اومدم  تا بگم چطور شروع مي شه. وقتي اين مكالمه تموم بشه ، مي خوام به اين مردم نشون بدم كه تو اونهارو از ديدن چه چيزهايي منع كردي.مي خوام دنياي بدون تو رو بهشون...
» ادامه مطلب

داربست آري يا نه ...مسئله اين است...

0 نظر
اين عكس ( با فريم زرشكي ) رو امروز صبح از گنبد سلطانيه گرفتم.اين يكي(با فريم آبي) رو هم يه بنده خدايي هفتصد هشتصدسال پيش گرفته.همون زماني كه هنوز اون داربستهاي زشت رو دور گنبد نكشيده بودن.وقتي خوب دقت مي كنيد مي بينيد كه عوض اينكه گنبد مرمت بشه ، داغون تر شده. ممكنه تو اين عكسي كه گرفتم اوضاع رقت بار گنبد زياد به چشم نياد .منتها از نزديكتر...
» ادامه مطلب

حرفهايي براي شنيدن و گوش دادن!!!

0 نظر
تصور كن هرروز صبح راه بيافتي از طرف شركت بري ماموريت و مسافت 40 كيلومتري زنجان – سلطانيه رو بهمراه يه راننده پير از خود راضي باشي كه با سرعت 70 كيلومتر در ساعت ( سرعتي كه من دوچرخه ام رو تو سربالايي مي رونم!)مي رونه و اين اراجيف رو هم سرهم مي كنه:« علي اسم حضرت علي و رضا هم اسم امام رضاست .اين عليرضا ديگه چيه كه مردم از خودشون دراوردن؟ ( يعني نميدونه اسم من عليرضاست؟)پسر من صبح كه بيدار مي شه يه چايي شيرين مي خوره با نصف بربري.بعد...
» ادامه مطلب

ديويد...بيدار شو

0 نظر
بالاخره آسمون وانيلي رو ديدم. قبل از هر چيز براي اونهايي كه نديدن يه خلاصه خيلي جمع و جور از داستانش رو اينجا مي آرم:« ديويد كه مرد پولدار و خوش قيافه ايه با يه شركت قرار داد بسته كه بعد از مرگش جسد ش رو منجمد كنن و در حال انجماد نگهدارن. (حالا چطوري؟ نميدونم واله) در حالت انجماد، امكاناتي رو فراهم مي كنن كه بتونه رويا ببينه و در حالت خواب...
» ادامه مطلب

غروب

0 نظر
پيرمرد سيگارش را در جا سيگاري خاموش كرد و عصايش را برداشت .از جايش بلند شد.از جلوي اتاقي كه زنش در آن نماز مي خواند گذشت.تمام طول آن راهروي طولاني را طي كرد .از وسط حياط بزرگ و درندشت گذشت و در حياط را باز كرد.كمي به ماشينهايي كه در خيابان ، پشت چراغ قرمز سر چهارراه ايستاده بودند ، نگاه كرد.يك آجر گذاشت لاي در تا باد در را نبندد.وبهاتاقش برگشت و منتظر شد.منتظر دزد جوانمردي كه بيايد و همه چيز او را ببرد.همه چيزش را.همه چيزهايي...
» ادامه مطلب

کاش اینجا بودی

0 نظر
كاش اينجا بودي كاش اينجا بودي چقدر دوست داشتم كه اينجا بودي من و تو  سالهاي سال است كه دو روح گمگشته شناور در يك تنگ ماهي هستيم و بر همان زمين قديمي مي دويم  و چه يافته ايم؟ همان ترسهاي قديمي كاش اينجا بوديعكس از كتاب فيلم داستان ،اشعار و نقد فيلم ديوارترجمه سيدابراهيم نبوي وام گرفته شده.دلم نيومد فقط خودم ازش لذت ببرم . گفتم...
» ادامه مطلب

خواب

0 نظر
رفته بودم داروخانه داروهام رو بگيرم.يه مرد با پسرش اونجابودن كه معلوم بود مسافر هستن .مرد مي گفت كه داروها رو تو اروميه گير نياورده بودن.حالا هم كه براي ماموريت به زنجان آومده بود مي خواست داروها رو هم بگيره.پسرش كمي عقب مونده به نظر مي اومد.يه عينك بزرگ ته استكاني زده بود و دهنش باز و بي دردودروازه بود.15 ساله نشون مي داد.هركاري كه باباش مي كرد يا حرفي مي زد، يه چشمش رو مي بست و مي خنديد.پدرش هم هي پشت سر هم با نسخه پيچ حرف...
» ادامه مطلب