
خورشید در حال غروب بود، در بالای برج، شوالیه خسته و زخمی و خاکآلود نگاهی کرد به شاهزاده خانم طلسم شدهای که بر روی تخت خفته و منتظر اولین بوسه عشقش بود. به نظرش رسید که بینیاش انحراف خفیفی دارد و به آن زیبایی که در افسانه ها آمده بود، نیست. لعنتی بر بخت و اقبال خود فرستاد. از برج پایین آمد, سوار اسب تیزرو خود شد و به سرعت دور شد...
» ادامه مطلب