گرته روشنی مُردهِ برفی، همه کارش آشوب/ بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار.*

0 نظر
شب‌ها  تبِ سرخ آسمان نوید برف صبح‌گاهی داشت. صبح زود وقتی بابا در راهرو را می‌بست و وارد حیاط می‌شد تا به سرِکار برود  از صدای شنیدن قِرچ قِرچ کفِ کفش‌هایش می‌فهمیدیم که برف باریده‌است. کمی بعد دوان‌دوان، شال و کلاه و دستکش پوشیده یا نپوشیده در حالی‌که کیف‌مان را به دنبال‌مان می‌کشیدم به عشق برف و برف‌بازی می‌زدیم به کوچه و سعی...
» ادامه مطلب

نفس عمیق

3 نظر
پاییز ۸۷ به مشهد رفتیم. ظهر از زنجان راه افتادیم و شب را در شه‌میرزاد، سمنان، ماندیم. صبح زود وقتی بیدار شدم و به حیاط رفتم هوای بسیار پاک و تمیز شه‌میرزاد غافلگیرم کرد و مرا را با خود برد.  هوای پاک و تمیز و سَبک کوه‌های گاوازنگ را به یادم آورد و دل تنگم کرد. گاوازنگی که زمانی تمیز بود و دور از شهر بود. شهری که هنوز کوچک، خلوت و تمیز...
» ادامه مطلب

همه چی آرومه

1 نظر
“شب فرا می رسد. ولی هوا هنوز کمی گرم است. یکی از آن لحظات شورانگیزی است که زمین با آدمیان چنان در توافق است که به نظر می رسد غیرممکن است همه خوشبخت نباشند…” وانهاده- سیمون دوبوار عکس:حاشیه دریاچه سدّ تهم- زنجان- غروب جمعه 25 دی‌ماه 1389...
» ادامه مطلب

گزارش

0 نظر
  حفره‌های شکم [سانتیاگو ناصر] پر از لخته‌های غلیظ خون بود و در میان مخلوط متشکل از محتویات معده یک مدال طلائی «باکره کارمل» دیده‌می‌شد که سانتیاگو ناصر آن را در چهارسالگی بلعیده‌بود… گزارش یک مرگ، نوشته: گابریل‌گارسیامارکز، ترجمه: لیلی گلستان...
» ادامه مطلب