همه چی آرومه

1 نظر

“شب فرا می رسد. ولی هوا هنوز کمی گرم است. یکی از آن لحظات شورانگیزی است که زمین با آدمیان چنان در توافق است که به نظر می رسد غیرممکن است همه خوشبخت نباشند…”

وانهاده- سیمون دوبوار

عکس:حاشیه دریاچه سدّ تهم- زنجان- غروب جمعه 25 دی‌ماه 1389

» ادامه مطلب

گزارش

0 نظر

 

حفره‌های شکم [سانتیاگو ناصر] پر از لخته‌های غلیظ خون بود و در میان مخلوط متشکل از محتویات معده یک مدال طلائی «باکره کارمل» دیده‌می‌شد که سانتیاگو ناصر آن را در چهارسالگی بلعیده‌بود…

گزارش یک مرگ، نوشته: گابریل‌گارسیامارکز، ترجمه: لیلی گلستان

» ادامه مطلب

مکش

0 نظر

عادت دارم وقتی بیدار شدم شرح خواب‌هایی را که به یادم مانده‌است در جایی بنویسم. زمانی به این خواب‌ها به عنوان این‌که هشداری هستند از آن‌چه ممکن است در آینده اتّفاق بیافتند و یا شاید در حال وقوع هستند نگاه می‌کردم. ولی حالا که آن‌ها را می‌خوانم احساس می‌کنم بیشتر  آنها  بازتابی هستند از ترس‌ها و شادی‌ها و امید‌هایی که داشته و دارم. زیاد به دنبال معنی آن‌ها نیستم. بیشتر مبدأ‌ و ریشه آن‌ها برایم مهم هستند. گرچه بیشتر اوقات که سردرگم و گیج که از خواب می‌پرم و به آن‌ها فکر می‌کنم می‌بینم که هیچ ریشه و معنی و مبدأی برای آن‌ها نمی‌توانم متصوّر باشم.

شماره یک: در اداره، در اطاقم نشسته‌بودم و  از پنجره به بیرون نگاه می‌کردم. ناگهان تاریکی عظیمی را دیدم که کلّ شهر را احاطه کرده و مانند مار عظیمی در حال بلعیدن همه‌چیز است و به آرامی نزدیک می‌شود. مانند همه کابوس‌هایی که می‌بینم طبق معمول نگران ایلیا و طنّاز شدم که در خانه تنها بودند. به سرعت از جایم بلند شدم. موبایلم را برداشتم تا به خانه زنگ بزنم. آنتن نمی‌داد و شبکه‌ها قطع بودند. چراق قوّه‌اش را روشن کردم و به طرف در دویدم. کات شد به بیرون از اداره. همه‌جا تاریک بود. تاریکی به من رسیده و گذشته‌بود. احساس می‌کردم که تاریکی مثل ژله‌ِ عظیمی همه‌جا را پوشانده‌است. حتّی احساس کردم که کمی چسبنده‌است و راه نفس را می‌بندد. به طرف خانه دویدم. تنها بودم و کسی در خیابان نبود. کات به جلوی فروشگاه رفاه. تاریکی غلیظ و غلیظ‌تر شده‌بود و مرا در خود گرفتار کرده‌بود. نمی توانستم بدوم، راه بروم و یا حتّی حرکت کنم. ایستاده بودم و با ترس به افق نگاه می‌کردم. صدای کسی که در نزدیکی من در تاریکی غلیظ و چسبنده گرفتار شده‌بود و به نظر می‌رسید که در ان تاریکی با خود حرف می‌زند به گوش می‌رسید. "وقتی همه‌جا را فراگرفت، مکش آغاز می‌شود". کات به چشمه ‌نور تاریک و چِرکی که در گوشه‌ای از آسمان بازشده بود و در حال چرخیدن بود. به نظر نمی‌رسید که قسمت تحتانی یک سفینه و یا  ربات غول‌آسایی باشد که قصد بلعیدن دنیا را دارد. در خواب  همیشه می‌توان با قطعیّت در مورد چیزی و یا کسی مطمئن بود. همین طور خیره‌مانده بودم به چشمه غول‌آسا که چرخشش تندتر و تندتر می‌شد. کمی بعد مکش آغاز شد. چشمه مثل یک جاروبرقی شروع کرد به مکیدن تاریکی و همه چیزهایی که درونش بودند. آدم‌ها، ماشین‌ها، درخت‌ها، تابلوهای راهنمایی و رانندگی، سگ‌ها، گربه‌ها و همه‌چیز پرواز‌کنان به سمت چشمه می‌رفتند و درونش ناپدید می‌شدند. مکش قوی‌تر و قوی‌تر شد و کمی بعد خانه‌ها، خیابان‌ها، ساعت‌ها، هوا، کوه‌ها،‌شهرها، کشورها، زمین، ستاره‌ها و همه‌چیز را به درون خود کشید و من آخرین چیزی بودم که به درون چشمهِ تاریک و چِرک فرورفتم.

 

منبع عکس این‌جا

» ادامه مطلب

چاقودرپُشت

1 نظر

سال‌هاست که چاقوی بزرگی در پشتم فرو رفته‌است. تا دسته فرو رفته و تیغه تیز و بلندش از درونم گذشته و به دیواره سینه‌ام ایستاده‌است. می‌توانم نوک تیزش را زیر پوست سینه‌ام حس کنم که سعی می‌کند بیشتر بخراشد و بدرد و پاره کند. بعضی روزها که کم‌تر غذا می‌خورم و فعّالیّت بدنی‌ام هم زیاد می‌شود و کمی وزن کم می‌کنم می‌توانم نوک تیز و زنگ‌زده‌اش را ببینم که پوستم را سوراخ کرده و بیرون زده‌است و قطره خون کم‌رنگ و رقیقی از نوکش آویزان مانده‌است. چاقو در وسط پشتم فرو رفته‌است. نمی‌توانم دست‌هایم را بچرخانم، تاب بدهم و ببرم پشتم تا شاید بتوانم لمسش کنم، نوازشش کنم و یا شاید اگر خواستم بیرون بکشم‌اش. آن اوایل که چاقو تازه در پشتم نشسته‌بود به سختی می‌توانستم شب‌ها بخوابم. رانندگی کنم و یا در دفترکارم پشت میز بنشینم. تیغه چاقو درون سینه‌ام جابه‌جا می‌شد و نفسم را می‌برید. راه‌حلی که به ذهنم رسید، ساده‌بود. درون تشکم را به اندازه دسته چاقو سوراخ کردم تا چاقو در آن جای بگیرد و بتوانم به راحتی بخوابم. صندلی ماشین و صندلی‌ام در دفتر‌ِ کارم نیز به همین سرنوشت دچار شدند تا بتوانم به راحتی رانندگی کنم و کارهایم را انجام دهم. به راحتی؟ به راحتی بخوابم؟ به راحتی رانندگی کنم؟ خنده‌دار است. با هر نفسی که می‌کشیدم، ‌با هر لبخند، اندوه و اشکی تیغه چاقو درونم را بیشتر می‌خراشید،‌ می‌سوزاند و می‌بُرید. دردْ در درونم می‌چرخید و می‌چرخید و می‌چرخد و می‌چرخد.
دیدن چهره هراسان مردم و شنیدن صدای جیغ آمیخته به ترّحم زنان برایم عادّی شده‌است. می‌دانم که هرجا بخواهم بروم همیشه هستند کسانی که بعد از  شوکّه‌شدن و ابراز تعجّب از دیدن دسته چاقویی که این طور طبیعی و عادّی در پشتم نشسته‌است، جلو می‌آیند و می‌خواهند به همراه من عکسی بیاندازند فیلمی بگیرند و آن‌ها را در انجمن‌های اینترنتی و فیس‌بوک دست به دست بچرخانند. ابراز محبّتْ و علاقه شدید از طرف دخترکان و زنانی که طالب عشق‌بازی با مردی هستند که چاقویی از میان سینه‌اش گذشته‌است و به نظر می‌رسد که این موقعیّت غریب لذّت دو چندانی به آنان خواهد داد برایم عادّی شده‌است. هیچ کشش و علاقه‌ای نسبت به دیگران در من وجود ندارد. چاقو هرگونه ارتباطی را که میان من و مردم وجود داشت بریده است و من تنها مانده‌ام.
نمی‌توانم زمانی را که در پشتم چاقویی فرو نرفته‌بود به یاد بیاورم. چاقو رشته خاطراتم را گسسته و چیزی را قبل از آن و بدون آن به یاد نمی‌آورم. نمی‌توانم امکان زندگی کردن بدون این چاقو را تصوّر کنم. برایم وجود آسایش و آرامشْ بدون درد برّنده‌ای که درون سینه‌ام می‌طپد محال است. هیچ علاقه‌ای به خارج کردن چاقو ندارم. می‌توانم وارد اورژانس نزدیک‌ترین بیمارستان شوم و از اوّلین اَنترنی که می‌بینم خواهش کنم تا این کار را بدون درد و رنج برایم انجام دهد. مطمئنّم بلافاصله بعد از خارج‌شدن از بیمارستان چاقوی دیگری در پشتم خواهد‌نشست. هوا پر است از چاقوهای ناشناسی که بی‌هدف می‌چرخند و به دنبال بدن‌های گرم و نرمی هستند که پذیرای‌شان باشد. لااقل این چاقو مهربان‌تر است. سال‌هاست که با هم هستیم و به همدیگر عادت کرده‌ایم. او آن پشت مواظب است چاقوی دیگری در پشتم فرو نرود و من غلاف خوبی برای او بوده‌ام و خواهم‌بود.

 

کمی تا قسمتی مربوط و نامربوط

from tag داستانک

» ادامه مطلب

دوش

0 نظر

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند و در رفتند.

» ادامه مطلب

مثل بیابونی که دل‌تنگ بارونه

1 نظر

معرفی گروه:
Everything but the Girl گروه دو نفره انگلیسی است که در سال 1982 تشکیل شد. اعضای گروه عبارتند از Tracey Thorn خواننده و    گیتارنوازگروه و  Ben watt گیتارنواز و کیبوردنواز و خواننده همراه که هر دو متولد سال 1962 هستند. دردانشگاه با هم آشنا شدند و الان هم با هم زندگی می‌کنند. به شدت نسبت به رابطه خودشون حسّاس هستند و اجازه نمی‌دند که ملّت سر از کارشون در بیارند. سه فرزند دارند و دور از هیاهو مشغول بزرگ کردن‌شون هستند. نام عجیب و غریب گروه (به معنی تحت الفضلی همه چیز به غیر از دختره!) رو هم از شعار یک فروشگاه معروف فروش مبلمان انتخاب کرده‌اند. اردی‌بهشت امسال هم تریسی آلبومی رو منتشر کرد به نام Love And Its Opposite.

در مورد آهنگ:
Missing که در قالب آلبوم Amplified Heart در سال 1994 منتشر شد. یکی از بهترین و شناخته‌شده‌ترین آهنگ‌های این گروه به شمارمی‌آد. این آهنگ به قدری محبوب و پرفروش شد که جهت و سبک گروه رو عوض کرد و آهنگ‌های اونها که قبلن بیشتر در سبک folk وجاز بودند، حالابیشتر به شکل الکترونیک خونده می‌شوند. اونها تا قبل 1994 هشت آلبوم منتشرکرده‌بودند و تنها یک آهنگ اونها به نام I Don'tWant to Talk About It در سال 1988 در جدول پرفروش‌های بریتانیا وارد شده‌بود. با انتشار Missing خوشبختی هم به اون‌ها رو کرد و معروف شدند. نسخه‌های رقصی این آهنگ در کلوب‌های سراسر دنیا ملّت ر وبه رقص می‌اورد و در اکثر کشورها جزو پرفروش های جداول پاپ بوده.
برخلاف ریتم تند آهنگ، شعر غمگینی داره و همون‌طور که تو ترجمه اون می‌بینید حکایت شخصی‌ست که دلتنگ عزیزاز دست رفته خودشه و بارها و بارها به خیابون و خونه اون می‌ره تا بلکه بتونه اون رو دوباره ببینه. این چرخه تو آخر آهنگ با تکرار بخش اوّل آهنگ به خوبی نشون داده شده.

دلتنگی
از قطار پیاده می‌شم.
بازهم دارم از خیابونتون می‌گذرم.
و از کنار در خونه‌ت رد می‌شم.
امّا تو دیگه اونجا زندگی نمی‌کنی.
سال‌ها از وقتی که اینجا بودی گذشته‌.
حالا تو رفته‌ایی و در جایی مثل فضای بی‌کران ناپدید شدی
و جایی بهتر پیدا کرده‌ای.
و من دل‌تنگتم،
مثل بیابونی که دل‌تنگ بارونه.
ممکنه مرده باشی؟
تو همیشه دو قدم از دیگران جلوتر بودی.
و زمانی که می‌خواستی بدوی،
ما به تو نمی‌رسیدیم.
تو خونه‌ات می‌گردم،
جایی که همیشه بوده‌ام.
تقریبن می‌تونم صدات رو بشنوم،
که داری صدام می‌کنی.
و من دل‌تنگتم،
مثل بیابونی که دلتنگ بارونه.
برمی‌گردم وسوار قطار می شم.
از خودم می‌پرسم چرا باز برگشتم؟
می‌تونم خودم رو راضی کنم که برنگردم؟
دوروبر جایی که زندگی می‌کردی می‌پلکم.
از وقتی که رفتی زمان چیزی برای من نداشته.
درسته که خیلی وقته رفتی
امّا نمی‌تونم دیگه ادامه بدم
و من دل‌تنگتم،
مثل بیابونی که دل‌تنگ بارونه.
از قطار پیاده می‌شم.
بازهم دارم از خیابونتون می‌گذرم.
و از کنار در خونه‌ت رد می‌شم.
امّا تو دیگه اونجا زندگی نمی‌کنی.
سال‌ها از وقتی که اینجا بودی گذشته‌.
حالا تو رفته‌ایی و در جایی مثل فضای بی‌کران ناپدید شدی
جایی بهتر پیدا کرده‌ای.
و من دل‌تنگتم،
مثل بیابونی که دل‌تنگ بارونه.

missing
I step off the train
I'm walking down your street again
And pass your door
But you don't live there anymore
Its years since you've been there
Now you've disappeared somewhere Like outer space
You've found some better place
And I miss you-
Like the deserts miss the rain
?Could you be dead
You always were Two steps ahead of everyone
We'd walk behind
While you would run
I look up at your house
And I can almost hear you
Shout down to me
Where I always used to be
And I miss you-
Like the deserts miss the rain
Back on the train
?I ask why did I come again
?Can I confess
I've been hanging' round your old address.
And the years have proved to offer nothing since you moved
You're long gone
But I can't move on
And I miss you-
Like the deserts miss the rain
I step off the train
I'm walking down your street again
And pass your door
But you don't live there anymore
Its years since you've been there
Now you've disappeared somewhere Like outer space
You've found some better place
And I miss you-
Like the deserts miss the rain

Related Posts

» ادامه مطلب

تولدتون مبارک آقای لنون

1 نظر
جناب آقای administrator آسمان
خواهشمندیم از طرف ما هفتادمین سالروز تولد آقای جان لنون رو بهشون تبریک بگید و از طرف ما کلّی پای ترانه‌هایی که بعد از مرگ تو بهشت خوندند و ما هنوز نشنیدیم لایک بزنید و اگر امکان داشته‌باشه به حرمت ترانه‌هایی که تو این دنیا خوندند و خیلی‌ها رو از غلطیدن در اون گودال عمیق رهانیدند، ایشون رو بیامرزید.
با تشکر
بنده نادم و روسیاه درگاه شما

علیرضا

Related Posts

» ادامه مطلب

آن ‌روزها وقتی که بچّه بودم*

0 نظر

چارلز آزناور خواننده، هنرپیشه و آهنگساز ارمنی الاصل فرانسوی در سال 1924 در پاریس به دنیا آمد. کلّی ترانه به زبان‌های فرانسوی و انگلیسی خوانده و یکی از محبوب‌ترین خواننده‌های فرانسوی دنیاست. در بیش از 60 فیلم بازی کرده که یکی از معروف‌ترین اونها "به پیانیست شلیک نکنید " ساخته استاد فرانسوا تروفو ست. آزناور عزیز به رغم سنّ بالایی که داره هنوز هم، ماشاالله بزنم به تخته، سروموروگنده مشغول فعّالیّت ‌های هنری است و حتّی در سال 2006 یک تور دور دنیا رو شروع کرده‌بود. آهنگ yesterday when I was young یکی از معروف‌ترین آهنگ‌هایی است که آزناور در سال 1961 خوانده. نسخه‌های متعددی از این آهنگ توسط خواننده‌های دیگر به زبان‌های فرانسوی به نام Hier Encore ، ایتالیایی Ieri Si و اسپانیایی هم Ayer Aún خوانده‌شده. خواننده‌های زیادی از جمله خولیو ایگلسیاس، پدر اون پسره مرتیکه مانتی‌سانتال مثلاً‌ عاشق‌پیشه انریکو ایگلسیاس،‌ ری کلارک(نمی‌شناسمش) و آن مرد وارسته خدابیامرز دوست‌داشتنی فرهادمهراد هم این آهنگ رو دوباره‌خوانی و یا به اصطلاح کاور کردند. ویدیو کلیپ این اهنگ رو هم می تونید اینجا ببینید. همین!
برای ترجمه بخش‌هایی از این ترانه از مطلب "طوفان در شهر ما" نوشته خانم: ویدا قهرمانی که در مجلّه هفت شماره 14 چاپ شده‌است، استفاده کردم.

دانلود ترانه از این‌جا

آن روزها وقتی که جوان بودم.
آن روزها وقتی که جوان بودم
طعم زندگی به شیرینی قطره‌های باران بود بر زبانم.
سر به سر زندگی می‌گذاشتم،
تو گویی بازی احمقانه‌ای است.
همان‌گونه که نسیم شامگاهی
سر به سر شعله شمع می‌گذارد.
هزاران رویا در سر،
و چه برنامه‌های باشکوهی برای خود داشتم.
دریغا که هر چه می‌ساختم، بر شن های روان می‌ساختم،
شب‌ها می‌زیستم و از نور عریان روز می‌گریختم.
و اکنون تنها می‌‌بینم که سال‌ها چگونه از برابرم می‌گریزند.
آن روزها وقتی که جوان بودم
چه بسیار ترانه‌های سرمستی که در انتظار سرودن بودند.
چه بسیار سرخوشی‌هایی که در انتظار من بودند
و جه بسیار درد و رنج‌هایی که چشمان خیره‌ام نمی‌دیدندشان.
به سرعت می‌دویدم و جوانی و زمان را به زانو درآوردم.
و هرگز مکث نکردم تا ببینم معنای زندگی چیست.
و هر گفتگویی که اکنون می‌توانم به یاد ‌آورم
مرا در خود فرومی‌برد، و دیگر هیچ.
آن روزها ماه آبی بود.
و هر روز شوریده،‌ چیز تازه‌ای برای ما به ارمغان داشت.
عمرم را همانند عصای جادو به کار می‌بردم،
و هرگز بیهودگی و هدر رفتن ناشی از آن را نمی‌دیدم.
بازی عشق بود که با تکبّر و غرور نقش‌آفرینی مي‌کردم.
و هر شعله‌ای که افروختم، ‌به سرعت فرو ‌نشست.
تمام دوستانم به نوعی پراکنده شدند،
و در آخر من، تنها بر صحنه نمایش باقی ماندم.
چه بسیار ترانه‌هایی در ذهنم هستند،
که هرگز خوانده نخواهند شد.
بر زبانم طعم تلخ قطره ای اشک را احساس می‌کنم.
و زمان به سویم می‌آید
به تاوان آن روزها
آن روزها وقتی که جوان بودم.

yesterday when I was young
yesterday when I was young
the taste of life was sweet as rain upon my tongue
I teased at life as if it were a foolish game
the way the evening breeze may tease a candle flame
the thousand dreams I dreamed, the splendid things I planned
I always built, alas, on weak and shifting sand
I lived by night and shunned the naked light of day
and only now I see how the years ran away

yesterday when I was young
so many drinking songs were waiting to be sung
so many wayward pleasures lay in store for me
and so much pain my dazzled eyes refused to see
I ran so fast that time and youth at last ran out
I never stopped to think what life was all about
and every conversation I can now recall
concerned itself with me, and nothing else at all

yesterday the moon was blue
and every crazy day brought something new to do
I used my magic age as if it were a wand
and never saw the waste and emptiness beyond
the game of love I played with arrogance and pride

and every flame I lit too quickly, quickly died
the friends I made all seemed somehow to drift away
and only I am left on stage to end the play
there are so many songs in me that won't be sung
I feel the bitter taste of tears upon my tongue
the time has come for me to pay for
yesterday when I was young

 

Related Posts

» ادامه مطلب

مرد معلق

0 نظر
  • “در گذشته زمانی که برای خود آپارتمانی داشتیم مدام می‌خواندم. در حقیقت یک ریز کتاب‌های جدید را سریع تر از آن که بتوانم بخوانم می‌خریدم. چون تا زمانی که مرا احاطه کرده‌بودند وسعت زندگیم را تضمین می‌کردند و بسیار باارزش‌تر و ضروری‌تر از زندگی روزمره‌ای بود که مجبور به ادامه آن بودم. چنان‌چه دایمن حفظ  این زندگیِ برتر غیرممکن می‌نمود، حدّاقل نشانه‌های آن در دسترس بود. زمانی که زندگی ناخوش آیند می‌شد می‌توانستم آن‌ها را ببینم و لمس کنم. با این وجود، حالا که فرصت دارم و می‌توانم خود را وقف مطالعاتی بکنم که روزگاری شروع کرده‌بودم، خود را ناتوان مي‌بینم. اکنون کتاب‌ها مرا جذب نمی‌کنند. بعد از خواندن دو یا سه صفحه و حتّا گاه چند پراگراف،‌ دیگر نمی‌توانم ادامه دهم.”
    مرد معلّق – نوشته سال بلو - ترجمه منصوروحدتی احمدزاده
  • خب. به سلامتی وبلاگ‌مون سرعقل اومد و دوباره آشتی کردیم. بنده خدا تقصیری نداشت. یه جورایی احساس بلاتکلیفی و معلّق بودن داشت که می‌دونم اصلن از ازش خوشش نمی‌آد. خب. من‌هم از این‌که وبلاگم تو گردوغبار و تارعنکبوت گم بشه بدم می‌اد. ولی به هرحال من‌هم مشکلات خودم را دارم. اوکی. چشم وبلاگ عزیزم. من هم سعی می‌کنم که بیشتر این‌جا بنویسم و دیگه حیاتش رو تهدید نکنم.
  • در حال خواندن مرد معلّق هستم. حکایت مرد بخت برگشته‌ای‌ است که بلاتکلیف و سرگردان منتظر احضارشدن از طرف ارتش است تا به خدمت سربازی اعزام شود. مرد که از شغلش استعفا داده و به علّت این‌که منتظر اعزام است نمی‌تواند شغل دیگری پیدا کند، نمی‌تواند برای آینده خود برنامه‌ای داشته باشد و بلاتکلیف است. این بلاتکلیف بودن،‌ این طور فراموش شدن، این طور آویزان بودن از موضوع‌های موردعلاقه من‌ست. مرا به یاد کافکا می‌اندازد. از منظری می‌توان این بلاتکلیفی را در بیشتر انسان‌هایی که روی این کره خاکی در حال رشد و نمو هستند دید. برای کسی که نمی‌داند برای چه روی این کره خاکی فرود امده‌است و باید چکار کند و به کجا می‌رود این بلاتکلیفی مهم‌ترین دغدغه و مسأله می‌باشد.
  • به نظر شما جالب نیست که نام  همسر این آقای معلّق “ایوا” ست؟
» ادامه مطلب

سری که به سنگ خورد

0 نظر

خب. alimali برداشته یه عکس فرستاده برام که به نظر می‌رسه معنا و مفهوم اون اینه که، همون‌طور که من می‌خواستم، سرش به سنگ خورده و نادم و پشیمون شده. البته همون‌طور که شما هم می‌دونید هوش مصنوعی یه وبلاگ اون قدر پیشرفته نیست که بتونه از روی یه عکس چهره صاحابش رو تشخیص بده و من هم شک دارم که این عکس عکس خود alimali باشه. ولی نظر به حسن نیّتی که دارم و یه جورایی هم دلم برای چرت و پرت هاش تنگ شده‌بود همین‌جا اعلام می‌کنم که باهاش آشتی کردم  و ایشون می‌تونند برگردند سر خونه و زندگیشون و دوباره مطالبش رو اینجا منتشر کنند. همین!

» ادامه مطلب