کمی بعد به مقصد میرسیم. امپیتریپلیر را خاموش میکنم. هدفونها را برمیدارم. چراغها روشن میشوند. پردهها میافتند. چراغ Exit می درخشد و درهای خروجی باز میشوند.
در همین رابطه:
عکس از اینجابرداشته شدهاست
سر شب بود و همه جا تاریک. هنوز چراغهای روشنایی معابر پونک نصب نشدهاند. نوری که از تکوتوک نورافکن کارگاههای ساختمانی و یا ویترین یکی دو تا مغازه تازه باز شده میآمد خیابان را روشن کردهبود. در ماشین بودم و داشتم میرفتم تخممرغ بخرم. کیهان کلهر با شاهکماناش داشت مغازله میکرد. جلوی مغازه نگه داشتم. ماشین را خاموش کردم و پیاده شدم. هوا خنکی دلنواز پاییز را داشت. از سمت باغِِ باشگاه پیام صدای جیرجیرک میآمد. ناگهان ترکیب هوای خُنک، تاریکی سُرمهای و مخصوصاً ملودی جیرجیرکها بهم آرامش داد. کمی لرزیدم و آرام شدم. همانجا ایستادم و از لحظه لذّت بردم. آن جلوتر، نور چراغهای شهر آسمان بالای باشگاه پیام را دورنگ کردهبود. طیفی بود که در پایین از نارنجی شروعمیشد و هرچقدر که بالاتر میرفت تبدیل میشد به سُرمهای قشنگی که مرا با خود میبرد. یادم آمد که کسی گفتهبود پنجاه و یا شصتسال پیش که زنجان شهر کوچکی بوده و هنوز ماندهبود تا سروصدای ماشینها تبدیل شود به جاروجنجال پسزمینه شهر، دمِ غروب میان وسعت اشیاء، کمی بعد از فرونشستن غارغار کلاغها، جیرجیرِ جیرجیرکها همهجا را پر میکرد. پدران و مادرانمان وقتی که محو تماشای غروبهای زیبای زنجان بودند همسرایی جیرجیرکها آرامشان میکرده، خستگیشان را میبرده به جایی که نشانی از آن نبود و عاشق میشدند. دو سه دقیقه همانطور کنار ماشین ایستادم و لذّت بردم. بعد رفتم سوپرمارکت و تخممرغ خریدم با یک عدد مداد سیاه برای ایلیا تا اولین مشق عمرش را بنویسد.
راستی کلاغها کجا رفتهاند؟ یادتان میآید دم غروب که غارغار کلاغها همزمان با نوای اذان بلند میشد میدویدیم پشت پنجره و انبود کلاغها را میدیدم که غارغارکنان میرفتند به سمت درختان بلند کارخانه کبریت؟
درختهای بلند کارخانه کبریت چه شدند؟
عکس از اینجا برداشتهشدهاست.
اکثر شما ترانه هتل کالیفرنیا از گروه ایگلز رو شنیدهاید. تعدادی از شما هم با داستان این ترانه آشنا هستید. منظورم از داستان, سرگذشت این ترانه نیست. منظورم روایت داستانی این ترانهست. کمی که بِگوگِلید میتوانید اطلاعات زیادی در مورد تاریخچهاش پیدا کنید. شِمای کلّی آن این است که مردی (در بازخوانیهایی که توسط خوانندههای زن, منجمله نانسی سیناترا شده, یک زن) در یک بزرگراه رانندگی میکند و حشیش میکشد. برای اتراق شبانه جلوی هتل مرموزی توقف میکتد. دختری او رو به داخل هتل میبرد و صداهایی میشنود که به او خوشآمد میگویند. ساکنین آنجا را میبیند که اَلَکی خوش هستند و میزنند و میرقصند. کمی بعد میبیند که در سالنی جمع میشوند تا با چاقوهاشون هیولایی را بکشند. ولی نمیتوناند او را بکشند. رفیق ما میترسد و سعی میکند از هتل خارج شود ولی نگهبان جلوش را میگیرد و میگوید که به این هتل فقط میتوانی وارد بشوی و نمیتوانی از اینجا خارج شوی.
از این ترانه برداشتهای متفاوتی شدهاست. از پرداختن به قضیه اعتیاد و نقد رویای آمریکایی و حرص و آز موجود در صنعت موسیقی دهه هفتاد آمریکا گرفته تا ربط دادناش به ازدواج و این اواخر هم شیطان و شیطانپرستی و انجیل شیطانپرستی و غیره و ذلک.
خب. شعری گفتهشده و تبدیل به ترانه شدهاست. متناش چند لایهست. ملودی جذّابی دارد و تِم آن که گرفتارشدن شخصی در یک موقعیّتی خودخواستهاست که گریزی از آن نیست راه را برای انواع تفسیر و برداشت بازگذاشتهست.
من سعی کردم با سواد نصفهونیمهای که دارم متن ترانه را ترجمه کنم. از چند ترجمه دیگر هم کمک گرفتم ولی به نتیجه یکدست و روانی نرسیدم. الان هم قصد ندارم برای چندمینبار ترجمه این ترانه رو بگذارم اینجا. اگر در اینترنت بگردید میتوانید ترجمههای زیادی از آن را پیدا کنید. چند اصطلاح و ترکیب در متن هست که ملّت را گیج کردهاند. فقط چندتا پیشنهاد در این موارد دارم که با شما در میان میگذارم. خوشحال میشوم اگر برداشت خودتان را هم برایم بفرستید تا به کمک همدیگر در این جهل مرکّب نمانیم که نمانیم.
الف: Warm smell of colitas, rising up through the air
طبق توضیحی که در صفحه ویکیپدیای این ترانه آمدده Colitas ترجمه اسپانیایی Little tails است که و درگویش عامیانه زبان مکزیکی به معنی حشیش و شاهدانهست.ب: I heard the mission bell
جایی دیدم که mission bell به ناقوس کلیسا گفتهمیشه که نوع خاصّی از اون تو کلیساهای کالیفرنیا وجود دارند. اینجا شنیدن ناقوس کلیسا میتونه هشداری باشه برای ممانعت از ورود به اون هتل.
ترجمه: صدای ناقوسی شنیدم
و پیش خودم فکر کردم اینجا میتونه بهشت باشه یا جهنّم.
ج: Her mind is tiffany-twisted
Tiffany نام جواهرفروشی لوکس و معروفیست در نیویورک.
ترجمه: حواسش پرتِ تیفانیست. یا حواسش پرتِ زرق و برق جواهرات. کسانیکه فیلم صبحانه در تیفانی را دیدهاند معنی این قسمت را بهتر درک میکنند.
د: she got the mercedes bends
خیلیها به راحتی mercedes bends را mercedes benz در نظر میگیرند و ترجمه میکنند دختره یک مرسدس بنز دارد. در واقع برای کسی که در هتلی گیرافتاده و نمیتواند خارج شود مرسدسبنز که به جای خود، داشتن یه بوگاتی وِیرون هم به هیچ دردی نمیخورد. یه عدّهای هم bends رو به حالتی ربط دادند که وقتی غوّاص به سرعت از اعماق به سطح آب میرسد در خوناش حبابهای اکسیژن آزاد میشوند و حالتی شبیه فاز بعد از مصرف مواد مخدر به شخص دست میدهد! به عبارتی این بیت را اینجور ترجمه میکنند که دختره خمار بود. حالا مرسدس اینجا چیکارهست خدا میدونه!
پیشنهاد: فکر میکنم منظور شاعراین بوده که پیچ و خم و انحناهای بدن دختره مثل انحناهای ماشين مرسدس س.ک.س.ی بود.
ه: So I called up the Captain,
Please bring me my wine"
He said, "We haven't had that spirit here since nineteen sixty nine"
ساقی رو خواستم
“لطفاً برام شراب بیار
اون گفت:« از سال 1969 تا به حال اینجا عرق سگی نداشتیم»
در اینجا Spirit به دو معنی آمدهست. spirit به معنی عرق خالص و spirit به معنی روح و روان. John Soeder منتقد موسیقی در مصاحبهای که در سال 2009 با دن هنلی انجام داد از اون پرسیده:« شما در هتل کالیفرنیا از ساقی میخواهید براتون شراب بیاره ولی اون میگه که ما عرق سگی نداریم. حتماً میدونید که شراب طی فرآیند تخمیر تولید میشود و عرق حاصل تقطیره. آیا این شعر درست است؟» به طور واضحی به دن هنلی هم برخورده و جواب میده:«از دوره آموزشی شرابشناسی شما ممنونم. شما اولین نفری نیستید که در این مورد سؤتفاهم شدهاید. به اندازه کافی در عمرم شراب و عرق نوشیدم که بتونم تفاوتشان را احساس کنم. این بیت ربطی به شرابخواری و یا عرق نوشیدن ندارد. این بیت بیانی اجتماعی و سیاسی دارد.» برای فهم بهتر این قسمت باید ببینیم در سال 1969 چه اتفاق خاصّ و مهمی افتاده که دیگر در هتل کالیفرنیا عرق سگی سرو نمیشود و یا روح و روان چه چیزی از سال 1969 به بعد از بین رفتهست. در صفحه مربوط به اتفاقات مهم سال 1969 در ویکیپدیا میتوانیم لیست کامل این اتفاقات رو ببینیم. مهمترین آنها که بعضی از آنها به موسیقی ربط دارند عبارتند از:
تنها واقعهای را که آنقدر مهم بودهست که میتواند در این ترانه به آن اشاره شود کنسرت ووداستاک است. ووداستاک همراه بود با ایدهآلهای دهه منتهی به سال 69. حسّی از برابری اجتماعی، رها و آزادبودن به جوانان داد و تأثیری شگرف بر موسیقی گذاشت. اگر مصاحبههای اخبر اعضای گروه ایگلها را مبنا قرار دهیم که از استعاره هتل کالیفرنیا برای نشاندادن حرص و آز جاری در صنعت موسیقی دهه هفتاد مبلادی استفادهکردهاند کنایه عرق خالصی که دیگر در هتل کالیفرنیا سِرو نمیشود روشنتر میگردد. دبگر در این دوره و زمانه عرق خالصی مثل ووداستاک پیدا نمیشود که بتواند مستات کند.
بقیه قسمتهای ترانه به نظر من مشکل خاصّی ندارند. همانطور که همیشه هم گفتهام نباید زیاد در قیدوبند ترجمه کامل ترانههای غیرفارسی باشیم. برای لذّت بردن کافی است که مفهوم کلّی ترانه را بدانیم . اگر چه اگر ترجمه خوب و کاملی از یک ترانه در دسترس باشد بهتر میتوان با آن رابطه برقرار کرد.که آن هم کار سخت و نزدیک به محال است.
در همین رابطه:
عکس: اینجا
وقتی صِدایم را پشت تلفن شنید و شناخت، ساکت شد. از پشت تلفن میتونستم درماندگیاش
رو احساس کنم. وقتی جواب داد صداش میلرزید. پیش خودش فکر میکرد چرا الان باید بهم زنگ بزنه؟ میخواد شاهد درماندگیم باشه؟ میخواد انتقام بگیره؟ چرا؟
دورانی بود که به هم خیلی نزدیک بودیم. تنهایی او در شهری غریب و تنهایی من در محیط دانشگاه ما رو بهم نزدیک کرده و رفیق کردهبود. یه پای ثابت خُلبازیهاش بودم. ملّت رو کِنِف میکردیم. سر کار میگذاشتیم و خوش بودیم. اخلاق خاصّی داشت. آدم چاخانی بود. اصلی رو دنبال میکرد که طبق اون نباید در هیچ زمینهای کم میآورد. همیشه باید بالاتر از دیگران بود. برای کسی که جَنَم این کار رو داشتهباشه برتری بر دیگران کار سختی نیست. وقتی که واقعاً کم میآری باید به دروغ و چاخان رو بیاری تا بقیه فکر کنند واقعاً چیزی در چنته داری. اوایل ترم دو دیگه دستش رو شدهبود. ولی من دست روشدهاش رو به رویاش نمیآوردم. تنها شدهبود و از دلم نمیاومد تنهاش بگذارم. اجازه میدادم به رفتارش ادامهبده. پیش خودم فکر میکردم تا وقتی که آسیبی نمیزنه میتونه ادامه بده. بگذار همینطور خوش باشه. فکر میکردم ترمزش در دستمه. وقتش که برسه میشه کنترلش کرد. ولی اشتباه میکردم. زمانی رسید که ضربه سختی بهم زد که گیجم کرد و مسیر زندگیم را عوض کرد. ضربهای که با حماقت بعدی من تکمیل شد و خراشی به تایملاینم افتاد که تا به امروز هم ترمیم نشدهاست. وقتی که فهمید من خبر دارم ضربه از طرف او بوده بازهم دروغ گفت، کار زشتش رو توجیه کرد و کوتاه نیومد. ضربهای زد و رابطهمون را قطع کرد و زخمی به جانم افتاد که پشت و رویم کرد.
در تمام این مدّت َ دورادور ازش خبر داشتم. ادامه رفتار و عقایدش و روشی که برای زندگی انتخاب کردهبود منجر به بدبیاریهای پشت سرهمی شد که کنترل زندگیاش رو از دستش خارج کرد. کسی که وِرد زبانش این بود که بین اینهمه آدم فقط من موفق خواهمشد اسیر تلاطمهای زندگی شدهبود و دائماً به دَرودیوار میخورد. آشکارا بین همه دوستانش تنها کسی بود که عقب افتاده و نتوانستهبود سرو سامانی به زندگیاش دهد. میتونستم احساس کنم که چه رنجی میبرد و در چه عذابیاست. زخمی که زدهبود هنوز تازه بود. ولی دلیل نمیشد تنهاش بگذارم. چشمم رو بستم و بهش زنگ زدم.
قراری گذاشتیم و همدیگر را دیدیم. ده دوازده سال گذر عمر پیرش کردهبود. موهایی که کمپشت شده، شکمی که جلو آمده و برقی که در چشمهاش جایش را به تردید دادهبود. ولی هنوز همان آدم قبلی بود. هنوز چاخان بود و دست و پا میزد و از تَک و تا نمیافتاد. دروغهایی که ردیف میکرد در راستای مخفی کردن بدبیاریهایی بود که خبر داشتم. چاخانهایش رو که شرح کاملی بود از شرایطی که دوست داشت الان احاطهاش میکرد قبول کردم. احساس میکردم اگر باور کند که دروغهایش را باور دارم به اندازه واقعی بودن آنها ارضایش میکند. اجازه دادم همینطور حرف بزند و آسمان و ریسمان رو به هم ببافد و تصویری بیافرینه از حال و آیندهای که از دست داده. قهوهای نوشیدیم. به شرح موفقیّتهایاش گوش دادم و احسنت گفتم. برق چشمهاش همینطور زیاد و زیادتر میشد. برایم کافی بود و برایش کمی بیشتر از کافی. وقت خداحافظی برق چشمهایش برگشتهبود. میشد گفت به آرامش کاذبی رسیده که امیدوارم شب قبل از خواب جایش رو به کابوسهای همیشگی ندهد.
نوشتن برای من همیشه مثل یک آئین بودهاست. دوست دارم مقدّمات انجام آن را به نحو احسن فراهم کنم تا بتوانم از انجامش لذّت ببرم. فرقی نمیکند. این نوشتن میتواند نوشتن داستان باشد نوشتن برای دل باشد و یا نوشتن گزارش و یا نامه اداری. یکی از لوازم اجرای این آئین، خودکار و یا خودنویسی است که روان بنویسد و در حدّ مگنومِ رفیقمان هری کثیف خوشدست باشد. قبلنها با خودکار مینوشتم (حالا مگر بیشتر ملّت به غیر از خودکار با چیز دیگری هم مینویسند؟). منظورم از آن نوع خودکارهای فشاری و یا پیچی است. یا هرجور خودکاری به غیر از خودکار بیک. زمانی که وارد دانشگاه شدم نسرین یک خودکار پارکر اصل بهم هدیه داد که یک سال بیشتر دوام نیاورد و در کتابخانه دانشگاه به سرقت رفت. خودکار دیگری هم هدیه گرفتم که گماش کردم. درسم که تمام شد و بیکار بودم و زیاد مینوشتم سعی میکردم با مداد فشاری بنویسم که اگر غلطغلوط نوشتم و اصلاحش کردم شکل ظاهری مطلبم زیاد آشفته و کثیف نشود. بعد هم که کامپیوتر آمد و به دنبالش وبلاگ آمد و تایپ کردن جای نوشتن را گرفت که آن هم برای خودش داستان دیگری دارد. زمانی هم که در شرکت مشغول به کار شدم روزانه باید کلّی نامه و گزارش مینوشتم و زیاد هم اهل نوشتن با خودکار نبودم. خودنویسی هدیه گرفتهبودم که روان نبود و به اصطلاح زیاد گیر میکرد و هربار قبل از نوشتن باید میتکاندمش تا روان شود. البته این تکاندادنها دیوار پشتم در اطاقم توی اداره را پر از لکّههایی کردهبود که شَتَکهای جوهر ایجادکردهبود. یه جورهایی شبیه تابلوهایی شدهبود که جکسون پولاک در مهدکودک میکشیده.
از آنجایی که طنّاز علاقهای به تابلوهای جکسون پولاک نداشت و دوست نداشت یکی از آنها را در خانه داشتهباشد یه روز دستم را گرفت و باهم رفتیم لوازمالتّحریر فروشی رسّام و یه خودنویس نوک نازک خریدیم با یک جوهر دیپلمات اصل آلمانی. خودنویس روانی بود و از نوشتن با آن لذّت فراوانی میبردم. بعد از آن بود که خودنویسچی شدم و تا حالا هم همیشه یه خودنویسْ َپرِ جیبم و یا توی کیفم هست که همیشه آماده تاخت و تاز و برداشتن بکارت کاغذهای سفید معصومست. در این چندسال چندین و چند خودنویس خریدهام که همهشان را یا گم کردهام، یا به یغما رفتهاند، یا به «گا»رت رفتهاند و یکی از آنها هم توسط ایلیا بُستان شدهاست.
چند هفته پیش از یکی از دوستان بسیار عزیزم یک حوالهٌ خرید کتاب به عنوان کادوی تولّد هدیه گرفتم و طنّاز برایم نقدش کرد. یک لحظه از ذهنم گذشت که به جای کتاب بروم و یک خودنویس خوب بخرم. بعد پیش خودم فکر کردم من که الان یه خودنویسِ روان و خوشدست دارم و ازش هم راضی هستم بهترست کتاب بخرم. رفتم پیش حاجیرضا و چندتا کتاب خریدم. صبح فردای آن روز در دستشویی اداره خودنویس از جیبم افتاد و دَرَش جدا شد و فرو رفت در اندیشه آشفته چاه توالت. حالا یک خودنویس مانده وَرِ دلم با دَری که فرو رفته، پولی که صرف خرید کتاب شده و انتظار فرصتی برای خرید یک خودنویس دیگر.
پینوشت: خوشبختانه هفته پیش خودنویس تازهای خریدم. امیدوارم این یکی حدّاقل دو سه سالی دوام بیاورد.