بانوي زيباي من

0 نظر
سرهنگ مضطرب بود. از هيگينز پرسيد:« تو مطمئني از همه دسنوران تو اطاعت مي كنه؟» .هيگينز خيلي خونسرد جواب داد:« خواهيم ديد .» .كلنل باز هم پرسيد:« اگه انجام نداد چي ؟» هيگينز به آرومي روي مبل نشست و گفت :« اون وقت من اون شرط رو مي بازم» كمي فكر كرد و جواب داد :« چه چيز بهتر از اونه كه آدم يه انسان رو در اختيار بگيره و درست حرف زدن رو به اون...
» ادامه مطلب

ترميناتور 2 :‌روز داوري

0 نظر
لس آنجلس 11 جولاي 2029 .باد مرگباري تو ويرانه ها مي وزه. ماشينهاي سوخته و درب و داغون كه تو يه صف روي بزرگراه ويران شده تلنبار شدن ور مي بينيم. دوربين به روي جمجمه هاي سوخته حركت مي كنه و همزمان صداي زني به گوش مي رسه:« در بيست و نهم اوت 1997 سه ميليارد نفر كشته شدن . بازماندگان اون جنگ هسته اي اسم اون روز رو روز داوري ناميدند. بازماندگان...
» ادامه مطلب

2001: يك اوديسه فضايي

0 نظر
مرد تو اون لباس فضايي اش،تو اون سفينه خالي از سكنه خيلي تنها شده بود. همه جا ساكت بود .فقط صداي نفس هاي خودش رو مي شنيد و صداي هال – 9000 كامپيوتر پيشرفته هدايتگر سفينه . هال بعد از كشتن فرانك و از بين بردن اون سه نفر كه تو خواب مصنوعي بودن ، ديويد رو كه براي كمك به فرانك از سفينه خارج شده بود به سفينه راه نداده بود.توجيه اش هم اين بود كه اين ماموريت مهم تر از اونه كه تو بخواهي به خطرش بندازي . اولين بارتو عمر بشر بود كه ابزار...
» ادامه مطلب

شكارچي گوزن

0 نظر
مرد دوازده هزار مايل اومده بود تا دوستش رو تو ويتنام پيدا کنه .مي دونست كجا دنبالش بگرده و پيداش كرد.همونجا كه يه عده جمع مي شدن و سربازي رولت روسي روي دونفر شرطبندي مي كردن. ولي دوستش اون رو نمي شناخت.اون رو به ياد نمي اورد.همون طور كه عشق اش رو به ياد نمي اورد. مرد پول زيادي خرج كرد تا بتونه روبروي اون بشينه و تو بازي رولت روسي شريك بشه.شايد...
» ادامه مطلب

شوكران

0 نظر
بيرون بارون شديدي مي باريد.مرد سرش رو از پنجره ماشين اورد بيرون و به زن كه رو بالكن ايستاده بود گفت :« برو تو. سرما مي خوري » و خداحافظي كرد و رفت. اگه سريع ماشين رو مي روند 3 ساعت ديگه به زنجان مي رسيد و شب رو پيش زن و بچه هاش مي موند. زن به داخل خونه برگشت. دوباره تنها شده بود. دوباره خودش شده بود.همون پرستار تنها كه دنبال يه هم صحبت مي...
» ادامه مطلب
0 نظر
6 - ماتريكس « ...نيو - اينها واقعي نيستن؟مورفيوس - واقعيت چيه؟ چطور مي توني تعريف اش كني؟ اگه در مورد چيزهايي كه لمس مي كني و مي چشي و ميبيني صحبت مي كني ،‌اون وقت مي شه گفت واقعيت تفسيريه كه مغزت ازجريانهايي الكتريكي كه از عصبهاي حسي تو بهش گسيل مي شه انجام مي ده...»حالا مي شه با دخل و تصرف تو اون جريانهاي الكتريكي واقعيت رو به هر...
» ادامه مطلب

5- تماس

0 نظر
دختر كوچولو رو تخت خواب اش دراز كشيده بود .از پدرش پرسيد :« پدر ، اين درسته كه ما تو جهان تنها هستيم؟» پدرش جواب داد :« اگه ما تو جهان تنها باشيم .اون وقت فضاي زيادي تو جهان به هدر رفته .» ... وقتي كه فكرش رو مي كني كه كل عالم يه چيزي حدود 18 ميليارد سال عمر داره و در واقع نور با اون سرعت سيصدهزار كيلومتري اش تو ثانيه، 18 ميليارد سال بايد...
» ادامه مطلب

دكتر استنرنج لاو

0 نظر
يه ژنرال ديوونه ارتش آمريكا به بمب افكنهاي هسته اي دستور حمله به شوروي رو مي ده . صحنه زير تو يكي از بمب افكنها اتفاق مي افته .وقتي كه فرمانده هواپيما رمزها و دستور حمله رو دريافت مي كنه و محتويات يه بسته رو چك مي كنه كه تو اون براي وقتي كه تو خاك روسيه دچار سانحه شدن وسايلي گذاشته شده كه بتونن با اونها قبل از دستگيري زنده بمونن .خلبان...
» ادامه مطلب

سكوت بره ها

0 نظر
 جشن فارغ التحصيلي تموم شده بود.حالا ديگه كلاريس همون دختر قبلي نبود. شده بود مامور ويژه استارلينگ. بعد از اون همه فشار و التهاب براي نجات بره هاي كوچولو ، احساس آرامش مي كرد. جك كرافورد ، رييس اش ،‌گفته بود امروز همه ما به تو افتخار مي كنيم .همه اونجا بودن .حتي اون دو تا دكتر حشره شناس كه تو موزه تاريخ طبيعي باهاشون آشنا شده بود.فقط...
» ادامه مطلب

هفت

0 نظر
(۲) هفتb>« ..وقتي اين ماجرا كامل بشه ،‌وقتي اين داستان تموم بشه ، اون وقت مي بيني كه داستاني خواهد بود .چيزي كه مردم نمي تونن اون رو حاشا كنن ..» وقتي مرد اين حرفها رو مي زد ماشين به شدت مي لرزيد.همون طور كه ما مي لرزيديم. همه خسته بودن .كارآگاه سامرست پير كه آخرين روز کاری اش رو مي گذروند.كارآگاه ميلز كه همه ماجرا رو نديده بود.كسي نمي...
» ادامه مطلب

(1) مخمصه و تنهايي

0 نظر
نيمه شب شده بود.افسر پليس گوشي تلفن رو برداشت و شماره اي را گرفت.« هنوز خبري نيست؟»«نه خبري نيست».تلفن رو قطع کرد و شماره ي ديگر را گرفت .« من وينسنت هستم .چه خبر ؟»- «هيچ چي قربان. اينجا كسي نيومده » .تلفن رو قطع کرد.کمي فکر کرد . دسته کليدش را از روي ميز برداشت و در حاليکه از اتاق خارج مي شد به همکارهاي کلافه اش گفت :« مي دونيد چيه؟نيل...
» ادامه مطلب

بيست سالگي روياها

0 نظر
مردي که زشت بود و لباس عربها رو پوشيده بود و خيلي بزرگ بود به مرد کوچکترگفت :« هر چه بخواهيد مي توانم برايتان آماده کنم، سرورم » .مرد جواب داد:« هر چه ؟حتي اگر ميوه بخواهم.مي تواني در اين فصل برايم مثلا هلو بياوري؟» هنوز حرف مرد تمام نشده بود که ظرفي پر از هلو هاي خوشرنگ در مقابلش ظاهر شد , هلوهايي اونقدر خوشرنگ و بزرگ و آبدار که پسر کوچيکي که براي اولين بار به سينما اومده بود الان هم که الانه تو پيشخون مغازه هر ميوه فروشي و سوپر...
» ادامه مطلب

محکوم

0 نظر
نور آتش صورت سياه و کثيفش را نارنجي کرده بود .زخمي کهنه و عجيب بر روي گلو داشت .لباسي داشت که به کهنگي تاريخ بود.زير لب ترانه اي به زبان باستاني مردم بين النهرين زمزمه مي کرد.زبان ما را خوب صحبت نمي کرد. سر غروب لب جاده ديدم اش .به ديوانگان مي مانست ، اما ديوانه نبود.داستانهاي زيادي از نبرد ايرانيان و يونانيان برايم تعريف کرد. داستانهايي از شکوه و عظمت ايران باستان . از جنگها و نبردهاي قديمي .از شاهان و مردم باستاني ايران زمين...
» ادامه مطلب

عید

0 نظر
قشنگي عيد به پونزده روز آخر اسفنده و قشنگي دنيا به شب آ...
» ادامه مطلب

لحظه ها

0 نظر
« ... او از لحظه هاي خجالت دختر خيلي خوشش مي آمد.كمي به دليل اينكه اين لحظه ها اورا از زناني كه پيشتر شناخته بود متمايز ميكردو كمي هم براي اينكه از قانون ناپايداري زمان با خبر بود ، و اين باعث مي شد كه شرم دوست دخترش در نظر او حتا به چيز گرانبهايي تبديل شود...»‌بازي اتواستاپ -نوشته : ميلان كون...
» ادامه مطلب

تنهايي

0 نظر
ساعاتي از غروب هست كه تو كلاس نشستي و مي توني كاملا آزادانه فكر كني هيچ موجود زنده ديگه اي تو دنيا وجود نداره ، فقط توهستي و دكتر پيامي كه پاي تخته سياه داره درس مي ده و بچه ها و جيرجيركي كه براي كه محبوب از دست رفته اش جير جير مي كنه...
» ادامه مطلب