بيرون بارون شديدي مي باريد.مرد سرش رو از پنجره ماشين اورد بيرون و به زن كه رو بالكن ايستاده بود گفت :« برو تو. سرما مي خوري » و خداحافظي كرد و رفت. اگه سريع ماشين رو مي روند 3 ساعت ديگه به زنجان مي رسيد و شب رو پيش زن و بچه هاش مي موند. زن به داخل خونه برگشت. دوباره تنها شده بود. دوباره خودش شده بود.همون پرستار تنها كه دنبال يه هم صحبت مي گشت . تلفن رو برداشت و يه شماره گرفت:« الو . يه ماشين مي خواستم.» كمي مكث كرد و در جواب مردي كه مقصدش رو مي پرسيد گفت :« ميدون خراسون »و ما مونديم و آهنگIt Must have been loveاز Roxette كه تو پس زمينه شنيده مي شد...
آیا واقعا در طی دو سه دهه آینده ما به رویای تولید انرژی با همجوشی هسته ای
fusion میرسیم؟!
-
رؤیای دستیابی به منبع انرژی بیپایان و پاک، دههها است که ذهن دانشمندان را
به خود مشغول کرده است. همجوشی هستهای (Nuclear Fusion) یا همان فرآیندی که
در ق...
۱ روز قبل
0 نظر:
ارسال یک نظر