امروز زدم كنار جاده و مي خوام كمي غرغر كنم.

0 نظر

کسي نيست اينجاطرز پختن ماکاروني بلد باشه؟ کسي نيست يه کتاب رزا منتظمي داشته باشه؟ کسي نيست آدرس يه وبلاگ که توش آشپزي ياد بدن بلد باشه؟ ما به يه بنده خدايي گفتيم پختن ماکاروني خيلي سخته ، قبول نمي کنه. مي گه خير! پختن کوفته تبريزي سخت تره. من يكي كه وقتي مي خوام ماكاروني بپزم يه دوساعت و نيمي رو راحت سركارم.شما رو نميدونم. يكي بنده ( و ايضا  ايشون ) رو راهنمايي كنه .

بعد از تحرير: قبيله و زخم
» ادامه مطلب

وانهاده

0 نظر

«...شب فرا مي رسد.ولي هوا هنوز قدري گرم است .يكي از آن لحظات شورانگيزي است كه زمين با آدميان چنان در توافق است كه به نظر مي رسد غيرممكن است همه خوشبخت نباشند...»- سيمون دوبوار- از كتاب « وانهاده»
شما اينطور بخونيد:« ...شب فرا مي رسد . برف مي بارد و هوا اندكي سرد است. يكي از آن لحظات شورانگيزي است كه زمين با آدميان چنان در توافق است كه به نظر مي رسد غيرممكن است همه خوشبخت نباشند...». با اين برف قشنگي هم كه داره مي باره،واقعا غيرممكن است...

» ادامه مطلب

بمب و ترانه

0 نظر
درد

«...حكايت كن از بمبهايي كه من خواب بودم و افتاد
حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم ، و تر شد
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند؟
درآن گيروداري كه چرخ زره پوش از روي روياي كودك گذر داشت
مرغابي نخ زرد آواز خودرا به پاي چه احساس آسايشي بست؟...»

«... اونهايي رو كه ترسيدن ديدي؟
صداي سقوط بمبهايي روكه مي افتادن شنيدي؟
هيچ فكر مي كردي ، اونجايي كه نويد دنياي قشنگ نويي داده مي شد ، چرا بايد به پناهگاه مي دويديم؟
اونهايي رو كه ترسيدن ديدي؟
صداي سقوط بمبهايي رو كه مي افتادن شنيدي؟
مدتهاست كه شعله ها فرو نشستن، اما درد هنوز باقيه .
خداحافظ آسمون آبي
خداحافظ آسمون آبي
خداحافظ ...»

قطعه اولي از سهراب خودمون بود ، دومي هم از راجرواترز خودمون ، ازآلبوم « آجر ديگه اي تو ديوار » .هيچ فكر كردين چقدر مضمون اين دو تا شبيه هم از آب در اومده؟
درد ، درده، ايراني و انگليسي نداره ...

» ادامه مطلب

پیرمرد

0 نظر
همه اونهايي که زنجاني هستن مسجد رسول اله رو مي شناسن. يکي از مساجد قديمي زنجانه که تو مرکز شهر واقع شده. اواخر ارديبهشت ماه امسال بود که مراسم چهلم مرتضي تو اون مسجد برگزار مي شد. پدر مرتضي روي يه صندلي ، كناردر ورودي مسجد نشسته بود . خسته بود.خسته بود از زندگي ،از مرگ خيلي ناگهاني پسر تازه مهندس اش كه براي كار كردن رفته بود تهران . مرگي به مسخره گي خود زندگي .دم دمهاي غروب بود و نور نارنجي رنگ خورشيد از شيشه هاي رنگي در مسجد مي گذشت ،‌هزار رنگ مي شد و پخش مي شد روي شونه هاي داغون شده اش .شونه هايي كه يه زماني شونه هاي پهن يه افسر ارتش زمان شاه بودن. نورها درست مثل اينكه از بهشت اومده باشن كل وجود اش رو نوازش مي دادن و مي ريختن روي فرشهاي قرمز گل من گلي مسجد. نه صداي تسليت مردم رو مي شنيد نه صداي قاري قرآن رو كه با روزمرگي هر چه تمام تر قرآن مي خوند.نه حتي اشك مي ريخت .فقط نشسته بود و زل زده بود به گردوغبار فضاي مسجد كه تو ي نورهاي رنگي مسجد بازي مي كردن و يه ثانيه بعد با خارج شدن از مخروط نور مي مردن ... بيرون مسجد، وقتي همه رفتن رفتيم پيش اش .برگشت به ما گفت ، حالا كه مرتضي رفته بازم آخر هفته ها بياين مرغداري درو هم جمع بشيم .انگار مي ترسيد اگه ما به مرغداري نريم مرگ مرتضي باوركردني تر بشه.پيرمرد داغون شده بود...امروز بچه ها خبر دادن دوري مرتضي رو فقط ۱۱ ماه تونسته تحمل كنه . پيرمرد راحت شد....
» ادامه مطلب
0 نظر
قبيله ها و وبلاگها

اسما و رسما رفتیم هم قبیله شدیم با یه عده که دور هم جمع شدن و یه قبیله تشکیل دادن. خدا آخروعاقبت اون قبیله رو به خیر کنه...
مثل : يه زماني گروچو ماركس رو به اتهام داشتن افكار كمونيستي به دادگاه احضار مي كنن و ازش مي پرسن :« به ما گفتن كه شما عضو حزب كمونيست هستيد».اون هم جواب میده :« نه نيستم». اينها هم مي گن :« ثابت كن ». اون هم مي گه : « هيچ دوست ندارم عضو حزبي باشم كه من رو به عنوان يه عضو قبول كنه » . حالا اين موضوع هيچ ربطي به عضويت ما تو اون قبيله نداره.چرا ؟ خوب من قبيله اي رو كه منو به عضويت خودش قبول كرده دوست دارم.
خبر:مثل اينكه محسن هم برگشته.چه زود اين دو ماه گذشت؟ حالا اگه از خود محسن بپرسي مي گه دوماه نبود لامصب ، دوسال بود.....
بعد از تحرير :توروبه خدا نگيد كه گروچوماركس رو نمي شناسيد.اون وقت مجبورم كلي لينك و مطلب در موردش پيدا كنم و براتون توضيح بدم. راستي مي تونيد بريد از پيمان بپرسيد.اون بهتر مي شناسه.

» ادامه مطلب

يكي بود يكي نبود

0 نظر

يه جايي اون دوردورها .يه كم دورتر از اون ستاره زرد رنگ پريده ،نرسيده به اون كهكشان آبي رنگ ، توي يه سياره كوچيك كه فقط يه كمي از غربال بزرگتربود،‌يه پيرزن زندگي مي كرد.
يه حياط داشت اندازه يه فنجون ، يه درخت داشت اندازه يه چوب نازك جارو .
تك و تنها تو آسمون بزرگ خدا;يه گوشه خيلي دنج از كهكشان. سياره اش نه تو مسيرراه سفينه هاي تجاري راه شيري بود ، نه تو مسير راه فضانوردان قد بلند دليري كه همه كهكشان رو به دنبال شاهزاده اي مي گشتند كه اسير يه اژدهاي فضايي باشه.
تو هيچ نقشه و پقشه اي هم اسمي از سياره اش نبود.
تنها مي نشست يه گوشه حياط نقلي اش و به خورشيدي نگاه مي كرد كه رنگي نداشت .
منتظر طوفان و باروني مي نشست كه هيچ وقت نمي باريد.
منتظر مرغ و خروس و سگ وگربه و مهمون هاي ناخونده اي مي نشست كه هيچ وقت راهشون به اونجا نمي افتاد.
فقط و فقط منتظر مي موند .
منتظر مار كوچولويي كه ازانگشت شاه هم تواناتر بود و قادر بود اونو به خاكي كه بهش تعلق داره برگردونه.
منتظر ماري كه هيچ وقت نمي آد...

» ادامه مطلب

ناسینگ اند اوری سینگ

0 نظر
متاسفانه به دلايلي که براي خودم هم روشن نيست نظرهايي که شما براي سه مطلب پيش داديد پاک شده. هنوز نمي دونم علت اش چيه. من از همه تون ( بجاي اين haloscan ) معذرت مي خوام. ( نمي دونم واله.شايد يکي تونسته به سيستم نظرخواهي من نفوذ كنه و اونها رو پاك كنه...). كسي مي تونه به من علتش رو بگه؟

بعد از تحرير :مثل اينكه haloscan داشته سرورش رو منتقل مي كرده.بهر حال اون نظرات شما دوباره برگشته سر جاش .خداروشكر...
» ادامه مطلب

ماکارونی یا کوفته

0 نظر
ماكاروني يا كوفته تبريزي؟
» ادامه مطلب

عنوان نداشته باشه بهتره...

0 نظر

قيمت يه بشکه نفت = ۳۰ دلار(در بهترين حالتش) ~ قيمت يه بشکه پپسي کولا= حدودا ۲۲۰ دلار
...اولين چيزي که بعد از خوندن اين مورد به ذهنم رسيد (که ممکنه هيچ ربطي هم نداشته باشه ) اينه که فکر کردم اين مملکت مثل يه کشتي که در حال غرق شدن باشه، رو آب معلق مونده.چرا؟دليلش واضحه.احتياجي به توضيح نداره.من يه چيزهايي براي خودم آناليز کردم شايد هم درست نباشه :
:: آناليز موقعيتي که تو اون گرفتار شديم
راههاي فرار:
۱ - وجود قايقهاي نجات (خوشبختانه هنوز پر نشدن ، مي شه سوار شد و رفت )
۲- جليقه هاي نجات ( به درد نمي خورن .دماي آب شونصد درجه زير صفره...)
۳- نزديکترين کشتي سالم براي رسوندن کمک (وجود نداره...باشه هم عمرا بياد )
۴- ارسال S.O.S( به كي ؟كجا؟براي چي ؟ ...)

:: راه حل هاي پيشنهادي براي جلوگيري از غرق شدن كشتي
راه حل شماره ۱ : وجود نداره (اين كشتي بالاخره غرق مي شه .اين اقيانوس با كسي شوخي نداره )
راه حل شماره ۲: ... (خالي )
راه حل شماره ۳: ... (خالي )
راه حل شماره ۴: ... (خالي )
راه حل شماره ۵: ... (خالي )
راه حل شماره ۶: تعمير و دوخت شکافي که آب وارد کشتي مي شه .(فايده نداره .شکاف به شدت بزرگه .نمي شه اونو پر کرد )
راه حل شماره ۷: يه جورهايي آبهاي داخل کشتي رو بريزيم بيرون (‌اين روش الان در حال انجامه .منتها اين آبهارو الان با فنجون دارن بيرون مي ريزن )
راه حل شماره ۸ : آستينها رو بالا بزنيم . ما ايراني هستيم .مي توينم گليم ( کشتي ) خودمون رو از آب بياريم بيرون و ما ...( يه کم يواش تر ... اين راه حل مزخرفه .اصلا مشکل ما يه مشکل فرهنگيه . رابطه مستقيم با ايراني بودن ما داره...سوتفاهم نشه . اصلا داستان يه چيز ديگه اس ...)
راه حل شماره ۹: فروش يه بشکه نفت در مقابل ۲۲۰۰ دلار (باز هممشکلمون حل نمي شه .شايد بدتر هم بشه .يعني سنگين تر بشيم و بيشتر تو آب فرو بريم . )
راه حل شماره ۱۰ : مرگ (با اين راه حل مخالفم . به قول پرويز شاپور :براي مردن تا آخرين لحظه وقت داريم ...)
اين همه چيزي بود که بصورت کلي تونستم بنويسم . اگه تو کلاس بهره وري نشسته باشي و استاد هم برات شرو ور بگه و تو هم کارت به کار خودت باشه و بشيني اين مطلب رو بنويسي ،مطلب ات بهتر از اين نميشه .

» ادامه مطلب

ما اينيم ديگه ....

0 نظر

اين پسره نيو اومده بود دم در خونمون.يه موتور BMW بيست هم اورده بود با خودش .مي گفت تو ماتريکس ۲ کلي حال کرده با اين موتور. مي خواست دوربين ديجيتال ما رو قرض بگيره از ترينيتي عکس بگيره.دوربين رو دادم بهش.هيچي نگفت .سوار موتورش شد.يه گاز ترميناتوري داد و راست شکم اش رو گرفت و رفت...



اين هارو نوشتم تا شما بدونيد ما تو خوابهامون با کي ها مي پريم و رفيقهامون کيا هستن.خيال کردين ما کم الکي هستيم ؟...

» ادامه مطلب