0 نظر
قبيله ما

نمي دونم تا حالا به وبلاگ قبيله ما رفتين يا نه.يه وبلاگ گروهيه كه هر هفته يه نفر از اعضا يه موضوع انتخاب مي كنه و بقيه اعضا در مورد اون مي نويسن .اين هفته دوتا موضوع داشتيم .موضوع اين هفته هم ، در مورد « بهترين كتابيه كه تا حالا خوندين و اين كتاب چه تاثيري به روي شما گذاشته ؟ » موضوع دوم هم «‌ تاثير قدرت تخيل تو زندگي و تاثير اون تو زندگي .» .نوبت من روزهاي يکشنبه س . من در مورد كتاب ناتور دشت مطلب نوشتم . كتابي خيلي دوست دارم .ناتور دشت نوشته جروم ديويد سالينجر . مي تونيد اونجا اون مطلب رو بخونيد .،
تا حالا ، اينجا ، در مورد قبيله چيزي ننوشته بودم. يه جورايي فكر مي كردم چون خودم قبيله رو مي شناسم و هرروز بهش سر مي زنم ،‌شما هم اون رو مي شناسيد! بهرحال امروز اينكار رو كردم.
تا يادم نرفته بايد بگم دوشنبه اول ادريبهشت اينجا يه خبرهاييه.حالا چه خبري؟ صبر كنيد.خودتون مي بينيد...

» ادامه مطلب
0 نظر
آپارتمان

شب کريسمس بود .زني با لباس مهماني در خيابانها مي دويد . به يه ساختمان رسيد و در حاليکه نرده هاي دو طرف پله رو گرفته بود دوان دوان بالا رفت .به وسط پله ها رسيده بود که صدايي شبيه شليک گلوله از داخل آپارتمان شنيد.يه لحظه خشکش زد و هراسان بالا رفت و به در آپارتمان کوبيد. کمي بعد مردي با چهره اي معصوم و کودکانه در حاليکه يه بطري شامپاني که تازه باز شده بود در دست داشت در را باز کرد.زن نگاهي به بطري کرد و گفت :« حالت خوبه؟ سلامتي ؟» . مرد گفت :« بله » . خيال زن راحت شد .به موقع رسيده بود . کمي بعد داخل خانه هر دو روي يه کاناپه راحتي نشسته بودن . مرد در حاليکه داشت ورقهاي بازي رو بر مي زد ، به زن نگاه مي کرد که پالتو اش رو در مي اورد .همون طور که ورقها رو بر مي زد گفت :« خانم ... .دوستتون دارم » .زن لبخندي زد و گفت :« بهتره خفه بشي و ورق ها رو بدي » و ...
The End .
بالاخره اين بيست تا مطلب تموم شد. يه نذري ، يه بازي و يا يه بهانه بودبراي  نوشتن در مورد فيلمهايي که دوستشون داشتم .همون طور که گفتم اين فيلمها ممکنه شاهکارهايي از تاريخ سينما نباشن. ممکنه شما اونها رو دوست نداشته باشين و يا ممکنه اونها رو نديده باشين .فقط بهانه اي بود براي اينکه حس و حالي رو که موقع ديدن اين فيلمها داشتم به شما منتقل کنم . که اميدوارم از عهده اش بر اومده باشم .
(عمرا !!!)

» ادامه مطلب
0 نظر
کازابلانکا

يه شب تاريک بود که باد هم مي وزيد. ماشين به فرودگاه رسيد . همه پياده شدن. مردي که باروني پوشيده بود به افسر پليس گفت اسم زن و شوهر رو توي برگه عبور بنويسه. زن يکه خورد .انتظار نداشت مرد اينکارو بکنه. به مرد گفت :« قرارمون يه چيز ديگه بود.» مرد جواب داد :« بجاي هردومون تصميم گرفتم.مگه خودت نخواستي ؟ ميدوني که اگه بموني چي به سرت مي آد .» اعتراضهاي زن با اومدن شوهرش قطع شد . شوهر با مرد باروني پوش دست داد و گفت :« به جمع مبارزان خوش اومدي .» موتورهاي هواپيما روشن شد. زن برگشت و به مرد نگاه کرد .مرد باروني پوش با تلخ ترين نگاهي که ممکنه يه مرد به زني که دوستش داره ، بياندازه زن رو بدرقه کرد . زن به همراه شوهرش به طرف هواپيما به راه افتاد . افسر فرانسوي به مرد گفت :« ديدي من راست مي گفتم؟تو يه مرد احساساتي هستي .» ديگه بقيه فيلم رو زياد يادم نيست.يه نظامي آلماني بود که توسط مرد کشته شد .هواپيمايي بود که غرش کنان از بالاي سر اونها پرواز کرد و رفت و صدايي که مي گفت :« اين مي تونه يه فرصت خوب براي شروع يه دوستي خوب باشه » و ترانه اي که مي گفت:« و زمان مي گذرد ...»

» ادامه مطلب

يه آجر ديگه تو ديوار

0 نظر
يه بار ديگه به همه چيزهايي که داشت ، نگاه کرد . همه اون داشته هاش رو جمع کرده بود وسط اتاق . با سليقه هر چه تمام تر اونها رو چيده بود روي زمين. رفت به طرف حمام ...صورتش رو تراشيد. موهاي سينه اش رو هم تراشيد. يه دستي به ابروهاش کشيدو به خودش تو آينه خيره شد . يه نصفه تيغ برداشت و ابروهاش رو هم تراشيد .صداي آژيري که از بيرون مي اومد با صداي چکه چکه کردن قطره هاي خون توي وان پر از کف صابون قاطي شد
... «...چشماني وحشي و نافذ دارم و ميل شديدي براي پرواز
اما جايي رو براي پرواز کردن به اونجا ندارم
آه ، عزيزم !وقتي به تو زنگ مي زنم هيچکس گوشي رو بر نمي داره
يک جفت پوتين « گوهيل » دارم
و ريشه هايي که در حال پوسيدنه..»

» ادامه مطلب

گزارش اقلیت

0 نظر

سال 2054 ميلادي .واشنگتن دي سي . آمريکا . سازماني به نام سازمان جلوگيري از جنايت به وجود امده که بر اساس پيش بيني سه انسان به نام پريکاگها که از نظر ژنتيکي دستکاري شده اند جناياتي را که در آينده اتفاق خواهند افتاد را پبش بيني و با اعزام ماموراني قبل از وقوع جنايات قاتليني را که هنوز مرتکب قتل نشده اند را دستگير مي کنند . وزارت دادگستري آمريکا قصد دارد بعد از اطمينان از درستي عملکرد سيستم ، آن را در تمام کشور اجرا کند . به منظور اطمينان از درستي آن مامور بلندپايه اي را جهت نظارت بر اجراي آن به اداره جلوگيري از جنايت مي فرستند .اين صحنه در اداره پيش جنايت اتفاق مي افتد :
- ببين اين موضوع يه موضوع کاملا متافيزيکيه .پريکاگها آينده رو مي بينن و هيچ وقت هم اشتباه نمي کنن .
- اگه شما جلوي وقوع جنايت رو بگيرين پس اون نمي تونه اتفاق بيافته و نمي توني اسمش رو آينده بزاري .پس اين نمي تونه يه پارادوکس ( سفسطه ) بنيادي باشه؟
جان اندرتون ، افسر اداره پيش جنايت ، وارد اتاق شد و گفت : البته که اون يه سفسطه اس .
توپي رو که اسم قاتل روي اون حک شده بود برداشت و اون رو روي ميز به طرف مامور دادگستري قل داد .توپ کل ميز رو طي کرد و مامور دادگستري درست قبل از افتادن توپ اون رو گرفت .
- چرا اون رو گرفتي؟
- چون داشت مي افتاد .
- مطمئني ؟
- بله
- ولي اون نيافتاد .چون تو اون رو گرفتي ...

سيستم کامل بود ولي يه موضوع رو در نظر نگرفته بودن .اين انسانه که کامل نيست ...

» ادامه مطلب

بازگشت بتمن

0 نظر

در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد...

» ادامه مطلب

نمايش ترومن

0 نظر

وقتي قايق به آخر اون دنياي نمايشي رسيد و اون دنيا به انتها رسيد ، بغض ترومن ترکيد .اون نمي خواست به اونجا برسه اون مي خواست بره به فيجي .همونجايي که عشق اش منتظر بود.همونجايي که خالق و کارگردان اون دنياي نمايشي نمي خواست اجازه بده اون بره اونجا. اگه تو ستاره يه نمايش تلويزيوني باشي که از اول زندگيت ، تمام زندگيت رو صفحه تلويزيون به نمايش در بياد و خودت هم خبر نداشته باشي ، بايد هم اختياري از خودت نداشته باشي که عشق ات رو خودت انتخاب کني . ممکنه اون خالق تو رو از آب و پرواز و طوفان بترسونه ولي براي رسيدن به عشق ات بايد به تمام ترسهات غلبه کني.ترس اش از دريا و قايقراني رو کنار گذاشت و دل به دريا زد. ولي خشم خالق اشدنبالش بود .نه طوفان و نه بارون و موجهاي عظيمي که از طرف خالق اش فرستاده شده بود نتونست اون رو منصرف کنه ، تا اينکه به آخر اون دنيا رسيد. به يقين رسيد و با مشتهايي که به ديوار مي زد خودش رو بيشتر شناخت . در امتداد لبه دنيا به راه افتاد و به يه در خروجي رسيد . مي خواست خارج بشه که صدايي از آسمون شنيده شد:
« تو مي توني صحبت کني .من صدات رو مي شنوم. » .

ترومن پرسيد :« تو کي هستي ؟» .
-:« من خالق نمايش تلويزيوني هستم که به ميليونها نفر اميد و شادي مي بخشه .»
-:« پس من کي هستم؟»
- :«تو يه ستاره هستي. »
-:« پس هيچي حقيقت نداشت؟ »
-:« اين تويي که حقيقت داري .همينه که تماشاي تو جالبه.»
ترومن برگشت تا از اون در بره بيرون و وارد دنياي خودش بشه. صدا دوباره به گوش رسيد:« گوش کن .هيچ حقيقتي بالاتر از اون دنيايي که من براي تو خلق کردم وجود نداره . بقيه دروغ و حقه اس .حرفم رو باور کن...يه چيز بگولعنتي! الان تو تو تلويزيون هستي . تمام دنيا دارن مي بيننت».ترومن برگشت ، خنده اي کرد و گفت :« اگه ديگه نديمتون .ظهر بخير ...عصر بخير و و...شب به خير »تعظيم بلند بالايي کرد و رفت بيرون . رفت و اون خالق رو با دنياي دروغي اش تنها گذاشت ...

» ادامه مطلب

Blade Runner

0 نظر

تمام سعي مرد اين بود که روي اون پشت بامهاي بلند، زير اون بارون شديدي که مي باريد، از دست اون روباتي که شبيه انسان بود فرار بکنه. وقتي مي خواست تو اون تاريکي از روي بام به بام روبرويي بپرد پايش ليز خورد و اگر به آن ميله آويزان نمي شد ،چند صد متري سقوط مي کرد و مرگش حتمي بود. به زحمت خودش را نگهداشته بود .از لابه لاي قطره هاي باران شديدي که مي باريد ، سايه روبات رو ديد که را ديد که از بام روبرويي به طرف او جهيد و بالاي سرش روي لبه پشت بام ايستاد.مرد چشمهايش را بست .نه راه پس داشت و نه راه پيش .فرا رسيدن مرگ را با تمام وجود احساس مي کرد . ناگهان احساس کرد دستي قوي اورا گرقت و بالا کشيد و بر روي پشت بام قرار داد . باورش نمي شد که آن روبات اورا نجات داده باشد .روبات بر روي زمين نشست و در حاليکه کبوتر سفيدي را که در دست داشت نوازش مي کرد به آرامي گفت :« چيزهايي ديده ام که شما انسانها هيچ وقت باور نخواهيد کرد.حمله سفينه هاي جنگي و ريختن آتش بر روي شانه اوريون . اشعه هاي سي رو ديده ام که در تاريکي بر دروازه هاي Tan Hauser مي باريدند. همه اين لحظات در زمان حل خواهند شد ، همچون اشکها در باران . زمان مردن فرا رسيد.» و خاموش شد.کبوتر از دستان بي جانش خارج شد و پرواز کرد و رفت .هيچ وقت نفهميدم چرا زندگي مرا نجات داد. شايد در آن لحظات آخر به زندگي بيشتر از آنچه قبلا دوست داشت عشق مي ورزيد . نه تنها زندگي خودش بلکه زندگي همه و حتي زندگي من .همه اون چيزي که اون مي خواست پاسخي بود که همه ما مي خواستيم .من از کجا آمده ام و به کجا مي روم ؟ تا کي زنده هستم ؟ همه کاري که مي توانستم انجام دهم اين بود که ّبنشينم و مرگ اورا نظاره گر باشم...هيچ وقت هم نمي توني بفهمي تو هم انسان هستي يا يه روبات شبيه سازي شده .همون طور هم که نمي توني بفهمي اون کسي که عاشق اش هستي و دوست اش داري انسانه يا يه روبات خيلي باهوش که حتي عشق ورزيدن رو تقليد مي کنه...


بعد از التحرير : بازم اين سعيد خواب ديده برامون .يادم باشه صبح قبل از اين که از خونه برم بيرون يه شونده تومني صدقه بندازم تو صندوق.خدايا خودمو به تو مي سپارم .......
» ادامه مطلب

نيش

0 نظر

همه چيز تو دنياي اونها الکي و تقلبيه. هيچ چيز درست و واقعي نيست. نبايد به چيزي که ميبينن اعتماد کنن . بايد به حوادثي که دوروبرشون اتفاق مي افته دقت کنن .بايد مواظب باشن. مگه پولهايي که هوکر به اون کارآگاه فاسد داد تقلبي نبود؟ مگه اون زنه که تو اون رستوران کار مي کرد نقش بازي نمي کرد؟مگه همه شون نقش بازي نمي کردن؟ عجب تقلبي مي کرد پل نيومن سر بازي پوکر تو اون قطار. عجب کاروکاسبي تقلبي راه انداخته بودن براي اين که سر اون مرتيکه لنگ رو شيره بمالن. دمشون گرم . تو اون دنيا فقط رفاقت و مردونگيه که واقعيه. فقط همينه که براشون باقي مي مونه. فقط همينه که مي تونن بهش اعتماد کنن . چقدر آخرين صحنه فيلم رو دوست دارم. درست مثل خود سينما که سر يه فيلم ،آخرين صحنه رو فيلمبرداري مي کنن و فيلم تموم مي شه و همه اوني ميشن که هستن. همه چيز رو جمع و جور مي کنن. گريمها پاک مي شه . دکورها جمع مي شه .همه با هم خداحافظي مي کنن تا برن و يه جاي ديگه نقش بازي کنن. براي ما هم همين صحنه مونده با لبخند پل نيومن که به يه دنيا مي ارزه ...

» ادامه مطلب

زير نور ماه

0 نظر

نورهاي رنگارنگ شبستان رو پرکرده بود. سيد هنوز خواب بود. شب رو خوب نخوابيده بود. يه کبوتر اون بالا داشت چرخ مي زد تا از اون سوراخ نوراني سقف بره بيرون.و رفت . صداي اذان ظهر بلند شد. سيد چشمهاش رو باز کرد.هنوز روي زمين بود. به دنبال بهشت مي گشت و اون رو پيدا کرده بود. نامه اون آدمهاي زير پلي به دست صاحبش رسيده بود . همون آدمهايي که لباس سيد رو با درد خودشون متبرک کرده بودن . سيد حالا تو بهشت بود .

» ادامه مطلب