کرباس
چشم به هم زدن
جیرجیرک
بازی یلدا
یه هفته بود که در بستر بیماری با آنفولانزای پدرسگی دست و پنجه نرم میکردیم و چشم دوخته بودیم به صفحه تلویزیون. در حدود بیست تا فیلم بلعیدیم تا خوب شدیم! در این مدت هم خبری نداشتیم از این بازیهای شب یلدا و این حرفها. تا اینکه کلاغه به خونهاش رسید و امروز صبح با دعوت به بازی این دو عزیز مواجه شدیم و همینطور پا برهنه پریدیم وسط.
همین.
1) باید اعتراف کنم آدم به شدت پدرسوختهای هستم!
2) باید اعتراف کنم به شدت به زندگی وابسته هستم و دوستش دارم ومعتقدم هیچ لذتی تو دنیا بالاتر از زندگیکردن نیست. همه این حرفها هم که میگویند شرایط زندگی سخت شده، اوضاع قاراکیشمیش و این حرفها هم به نظرم کمی تا قسمتی بهانه است. در همین لحظههای سخت هم میشود لحظههایی درخشان را یافت که بتوانی آویزانشان شوی و تاب بخوری و پوزخند بزنی به موجهایی که اون پایین میخواهند غرقات کنند.
3) به غیر از نوشتن و مطالعه و تماشای فیلم و گوش سپردن به موسیقی، عاشق طراحی و ارتکاب به عمل شنیع کاریکاتورکشی هستم. (گرچه مدتهاست که قلم راپید و مدادرنگیها و آبرنگ و پاستلام با من قهر هستند، ولی هیچ قهری تا ابد باقی نمیمونه).
4) حدود سه سال پیش ازدواج کردم و همسرم من رو از گردابی که میرفت تا من را ببلعد نجات داد. تا آخر عمر مدیونش هستم.
5) چرا پدرسوخته هستم؟ خودم هم نمیدونم. ولی باید اعتراف کنم که جداً آدم به شدت پدر سوختهای هستم!
تموم شد؟ همین پنج تا؟ حالا چرا پنج تا؟ نمی شد مثلا بشه دهتا؟ سخت نیست آدم خودش رو تو پنج تا پاراگراف محدود کنه؟ ادامه بدم؟ قواعد بازی رو بشکونم؟ کاری که ازش بیزارم . تو عمرم قواعد هیچ بازی رو نشکوندم.
رونوشت:
فقط برای علیرنجی جهت اقدامات بعدی
تماس
لبه تیغ

اتحادیه بشقابپرندهرانان فضای خارج: بدینوسیله انتشار کاریکاتور موهن و توهینآمیز در مجله کیهان کاریکاتور، که در سیاره زمین از توابع کهکشان راهشیری منتشر میشود، و بهطور بسیار تمسخرآمیزی سقوط یکی از خلبانان دلیر و مرحوم عضو این اتحادیه را به هزل کشیده، محکوم مینماییم و تا زمانی که عنصر معلومالحالی که ساکن سیاره زمین میباشد و دست به ارتکاب این عمل شنیع نمودهاست عذرخواهی ننماید از ارائه کلیه خدمات حملونقل ساکنین کهکشانهای دیگر به آن کهکشان خودداری خواهیم نمود. اتحادیه بشقابپرنده سازان مقیم مرکز کهکشان راه شیری: بدینوسیله انتشار کاریکاتوری موهن از طرف یکی از مجلات سیاره زمین در راستای اثبات برتریجویی نژادی خود که در آن در مورد سقوط یکی از بشقابپرندههای ساخت این اتحادیه، که مقام اول را در تولید و مونتاژ بشقاب پرندههای ردیف sx55778 , sx7655 در سطح کهکشان دارد، محکوم نموده و تا تاریخ بیستوچهارم سب سال 12 آلفایی (مقارن با 12 ژانویه سال 2000098 زمینی) طراح موردنظر این کاریکاتور مهلت دارد که نادم و پشیمان به دفتر این اتحادیه واقع در ستاره آلفای قنطورس، سیاره پنجم از آخر، قاره هیپالاموتیوس، کشور سیپالامیوس، شهرک صنعتی بشقابیوتالاموس مراجعه ننموده و مراتب عذرخواهی خود را به صورت حضوری به این دفتر تقدیم کند. در غیر اینصورت این اتحادیه از فروش کلیه بشقابپرندههای ساخت خود و خدمات بعد از فروش آنها به ساکنین ستارههای حوالی گوشه پرت و دورافتاده کهکشان راه شیری که شامل ستاره خورشید نیز میشود، خودداری خواهد نمود. مجمع تولیدکنندگان گنبدشيشهای بشقابپرنده های ردیف sx7655: گنبدهای شیشهای ساخت این مجمع با استفاده از بهترین مواد و تکنولوژی موجود در کهکشان ساختهمیشوند و قدمت تکنولوژی و دانش ساخت این گنبدهای شیشهای قدمتی به مراتب بیشتر از قدمت منظومه شمسی و یا حتی کهکشان شیری دارند. این گنبدهای شیشهای از آزمایشهای زیادی به طور موفقیتآمیزی سربلند بیرون آمدهاند و همه ساکنین کهکشان امرهالمسلسله به خوبی به یاد دارند که این گنبدهای شیشهای در جنگ بزرگ بین کهکشانی اول که در حدود دو میلیارد سال خورشیدی پیش به وقوع پیوست جان بسیاری از خلبانان تیزپرواز را در کشاکش نبرد حفظ کردهاند. قویترین لیزرها و پرتوهای یونی موجود در جهان نیز قادر به عبور از این گنبدهای شیشهای نیستند و بسیار متعجبیم که چگونه در این طرح موهن یک گلوله کوچک ناچیز قادر به عبور از این گنبدهای شیشهای گردیدهاست. بسیار متاسفیم که کاریکاتوری با محتوی این چنینی در نشریات سیاره زمین چاپ میِشوند. تنها عذرخواهی رسمی مقام عالی سازمانسیاراتمتحد شاخه کهکشان راهشیری اندکی مایه تسلای ما خواهد شد. سخنگوی وزارتامورفضایخارجه سیاره آلفای قنطورس: این طرحها و کاریکاتورها نشان از خوی ماقبل تاریخی بشر دارد. زمانی که کلیه ساکنین کهکشان در راستای اتحاد کهکشانها و ابرکهکشانها میکوشند و در خصوص فراموش کردن اختلافات دیرین خود تلاش میکنند، ساکنین سیاره زمین که قدمت بسیار کمی در کهکشان دارند و هنوز اسیر تکنولوژی قدیمی و از مدافتاده خود هستند با انتشار این کاریکاتورها و ساخت فیلمهای علمیتخیلی که آثار مرحوم هوستوپلوس را که سده اول قرن آلفایی ساختهمیشدند به یاد میآورند، سعی در اثبات برتری خود دارند. ما از مقام عالی سازمانسیاراتمتحد شاخه کهکشان راهشیری خواستار محکومیت عامل این عمل زشت میباشیم. در غیر اینصورت ما را از گلولههای سربی و تفنگهای قدیمی شما باکی نیست و لیزرهای قدرتمند و ناوگان سفینههای جنگیامان که پیروز جنگ بزرگ بینکهکشانی اول هستند پاسخگوی این حرکت مذبوحانه ساکنین زمین خواهندبود.
مرگوزندگی و مرگوزندگی. همیشه کنار هم. همیشه با هم هستند با فاصلهای به اندازه یک تار مو.
پدر و پسر
پنجره طبقه یکصدوچهلوسه
از آن بالا، پشتبام بلندترین آسمانخراش، همه شهر دیده میشد. چراغهای رنگارنگ شهر چشمک میزدند. صدای محو اتومبیلهای عبوری که از بزرگراه کنار ساختمان میگذشتند به گوش میرسید. لب بام نشستهبود. باد خنکی میوزید و موهای آشفتهاس را آشفتهتر میکرد. در آن تاریکی خیره شدهبود به صفحهی کوچک سبز موبایل. هیچ خبری نبود. به جلو خم شد و طبقهها را یکییکی تا پایین شمرد تا رسید به یکی از پنجرههای روشن طبقه یکصدوچهلوسه. کاش میشد همین الان زنگ بزند. کاش میشد لااقل بیاید لب پنجره و او بتواند از آن بالا برای آخرین بار سایهی محو ومبهم او را ببیند. دوباره خیره شد به صفحه سبز موبایل. ثانیهها را شمرد و با خود گفت :«اگر پنجاهتای دیگه شمردم و زنگ نزد میپرم». پنجاه تا پنجاه ثانیه گذشت و زنگ نزد. قطره اشکی را که گوشه چشمش جمع شدهبود، با پشت دست پاک کرد. نگاهی دوباره به چشمانداز شهر کرد. نگاه دیگری نیز به صفحهکوچک موبایل. باز هم خبری نبود. نفس عمیقی کشید و درست مثل اینکه بخواهد درون استخری پر از آب سرد شیرجه بزند، پرید. ته دلش خالی شد. احساس سبکی کرد و به سرعت سقوط کرد. درد محوی سینهاش را میفشرد. باد چشمهایش را میآزرد و نمیتوانست خوب ببیند. سعی میکرد از پنجره طبقه یکصدوچهلوسه که روشن بود و به سرعت نزدیک میشد، چشم برندارد. به سرعت به پنجره طبقه یکصدوصدوچهلوسه رسید و یک آن او را دید که بارانی سرخاش را پوشیده و در حال شمارهگیری با موبایل است. با چه کسی تماس میگرفت؟ شاید در حال تماس با او بود. دلش لرزید. باید میان زمین و آسمان کاری میکرد. باید به نزد او میرفت. فرصتی نداشت. نمیتوانست صبر کند و با لرزش موبایل و بلند شدن صدای زنگ موبایلش از تماس او مطمئن شود. نگاهی به دوروبر کرد. باید کاری میکرد. زمین به سرعت نزدیک میشد. هراسان به اولین پنجره بازی که نزدیکاش بود چنگ انداخت و آویزان شد. به سرعت با صورت به دیوار خورد و کتفاش خرد شد و بینی و چند دندانش شکست. اهمیتی نداشت. با دست دیگرش به لبه پنجره چنگ زد، دندانهای شکستهاش را تف کرد و با زحمت زیاد خود را بالا کشید و وارد اطاق تاریک شد. درست اطراف را نمیدید. کمی صبر کرد تا نفسش جا بیاید. کورمال کورمال در ورودی را پیدا کرد و وارد راهرو شد. در حالیکه کتف خردشدهاش را با دست سالمش میمالید و جوی باریکی از خون، از دهان و بینیاش جاری بود وارد آسانسور شد تا به طبقه یکصدوچهلوسه برود. کمی بعد پشت در بود و او، با آن چشمهای سیاه زیبای مهربانش به او مینگریست.
"داشتم شماره تو رو میگرفتم که زنگ را زدی"
در چشمان سیاه و وقار او محو شدهبود و نمی توانست چیزی بگوید. زن زیر بغل او را گرفت و به داخل اتاق برد. روی تخت خواباند و معاینهاش کرد و گفت:«باید بریم بیمارستان. الان ترتیبش را میدم». کمی بعد مرد روی برانکارد درون آمبولانسی دراز کشیدهبود که با سرعت به طرف بیمارستان میرفت.
زن سرخپوش از آسمانخراش خارج شد. ماشینهای پلیس، آمبولانس و جمعیت زیادی محوطه را پر کرده بودند. پلیس در حال متفرق کردن جمعیتی بود که به گرد چیزی حلقه زدهبودند. کمی جلوتر رفت. از همهمه و سروصدای جمعیت متوجه شد که کسی خودکشی کردهاست. صدای زنگ موبایل زن بلند شد. از کیف خارجاش کرد، دگمه سبز را زد و موبایل را برد کنار گوشش.
"سلام عزیزم...آره...نمیدونم چرا قطع شد. دارم میام. اینجا کمی شلوغه. مثل اینکه یه احمق خودش رو بخاطر یه احمق دیگه له و لورده کرده... آره... آره... سعی میکنم زود بیام. خداحافظ عزیزم."
موبایل را به درون کیف برگرداند و به آرامی و در حالیکه سعی میکرد چشماش به جنازه لهشدهای که دست بیجانش هنوز موبایلی را در خود میفشرد نیافتد، از آنجا دور شد.