هست بودن با نيست بودن چه فرقي داره؟

0 نظر
پيرمرد سوار بر ماشين چمن زني اش به آرامي در جاده خلوت حركت مي كرد.ماشيني به سرعت از او سبقت گرفت .صداي ترمز شديدي آمد و بدنبال آن ماشين به شدت به چيزي كوبيد.پيرمرد چمن زن را به آرامي نگهداشت و از آن پياده شد و با عصايش به آرامي جلو رفت .زني آشفته از ماشين پياده شد و در حاليكه به گوزني كه توسط ماشين اش كشته شده بود و افتاده بود وسط جاده اشاره...
» ادامه مطلب

مثبت يا منفي ؟

0 نظر
اين گفتگو رو امروز صبح تو يه تاكسي شنيدم : اولي – رفتم كمي پول خرج كردم ، كمي چونه زدم .درست شد .قبول كردن كه برم جنسهام رو بگيرم ازشون ( منظور جنس قاچاق. در اينجا :پارچه قاچاق ).روي هم رفته جوابشون مثبت بود . دومي - حالا اين مثبت بودن خوبه يا بده؟ اولي - منظورت چيه خوبه يا بده .مثبت بود ديگه ! دومي :آخه من يه بار رفتم آزمايش اعتياد دادم جوابش مثبت بود .پدرم رو در اوردند.اونها هم گولت زدن .بهت گفتن جوابش مثبته .مي خوان بگيرنت...
» ادامه مطلب

تصویرها

0 نظر
تصويرها « ...مهرداد بالاي پله ها ايستاده بود و از روي ديوار به اون دوردورها نگاه مي كرد .من پايين پله ها بودم .پله ها اونقدر بزرگ بودن كه نمي تونستم ازشون بالا برم .بعد از عبور هر هواپيمايي كه از بالاي سرم غرش كنان رد مي شد و مي رفت پشت ديوار .مهرداد فرياد مي كشيد :« اينم يكي ديگه.امروز چقدر اين هواپيماها با هم تصادف مي كنن.» و من كه چشم هام رو سپرده بودم به زبون دروغگوي اون ، حسرت قد بلند و پاهاي قوي اش رو مي كشيدم كه مي تونست...
» ادامه مطلب

وبلاگ داشتن يا وبلاگ نداشتن ؟ ...

0 نظر
اين محسن كه الان داره با به چپ چپ به راست راست كردنش به مملكت خدمت مي كنه ، يه زماني مي گفت خيلي دوست داره كه با وبلاگ اش تو زنجان مشهور بشه.طوري كه وقتي تو سعدي وسط داره يللي تللي مي كنه همه اونو با دست نشون بدن و بگن اين همون پسره اس ها!...حالا اين جريان امروز عصربراي من اتفاق افتاد.يه دختره كه هنوز هم نميدونم منو از كجا شناخت با انگشتش منو به دوستش نشون داد و گفت :« اين همون پسره اس كه وبلاگ داره ها!!» منتها اين وبلاگ داره...
» ادامه مطلب

دو صندلي

0 نظر
تنها نشسته اند در آن سو ، دو صندلي خالي تر از هميشه و اخمو ، دو صندلي اخمي به چهره و گرهي روي ابروان قهرند مثل يك زن و شو ، دو صندلي از روزهاي آخر پاييز مانده اند از روز سرد كوچ پرستو ،‌دو صندلي من بودم و تو بودي و آغاز عاشقي ميزي سپيد و شاخه ي شب بو ، دو صندلي عطر گناه و وسوسه پيچيده در اتاق دارد هنوز از تو و من بو ، دو صندلي در انتظار روز عزيزي نشسته اند روزي براي عقد من و او ، دو صندلي امانت گرفته شده از كتاب :: باران نخواهد...
» ادامه مطلب

گربه يا سگ؟

0 نظر
امروز تو کارخونه چند نفر از کارگرهارو اجير کرده بودن گربه ها رو بکشن.عجب گربه کشوني راه انداخته بودن .فکر کنم فردا نهار بهمون گربه سبزي بدن.همون طور که ديروز سگ پلو دادن...
» ادامه مطلب

رفتن يا نرفتن ؟

0 نظر
«همون طور كه جراح پلاستیكم گفته ، اگه مي خوای بری‌، بهتره با لبخند بری‌...» از سخنان مستطاب جناب آقای ژوكر جهنمي رفیق بتمن خودمون.بعد از تحرير :جنگهای خليج (‌اپیزود 2) - از وبلاگ مي...
» ادامه مطلب

این مطلب عنوان نداره

0 نظر
امروز صبح هوا به شدت سرد بود.اما ظهر به شدت آفتابی شده بود. داشتم از نهار بر می‌گشتم كه دیدم معاونت شركت ( كه یه جورایی رییس ما هم محسوب می شه ) داره میاد به قسمت ما.وقتی داخل شد .یه نگاه به لامپها انداخت و گفت :« برقتون چرا قطع شده؟» من هم يه نگاه به لامپها انداختم .همشون روشن بودند. كامپيوترهم روشن بود و داشت به شدت شجريان پخش می‌كرد.گفتم :« آقای مهندس .برقها قطع نيست كه! » و به كامپيوتر اشاره كردم.یه نگاه به كامپیوتر انداخت...
» ادامه مطلب

بازم خاطرات

0 نظر
( سفینه اى در فضا در اثر برخورد با یك شهاب سنگ دچار حادثه شده و سرنشینانش در فضا پراكنده شده اند.گفتگوى زیر بین دو نفر از اونها كه با مرگ فاصله اى ندارند توسط رادیو ی لباسهاي فضاییشون در حال انجامه)...- هالیس: وقتی چیزی تمام می شود‌ ، می توانی فرض کنی که هیچ وقت اتفاق نیفتاده است .حالا کجای زندگی تو بهتر از من است؟چیزی که ارزش دارد ، حالا ست .آیا حالای زندگی تو از من بهتر است ؟- لسپر:بله بهتر است.- هالیس : چطور؟ لسپر در حالی...
» ادامه مطلب

شكلات تلخ

0 نظر
مزه شکلات سمی‌که در حال جویدن‌اش بود، زیاد هم تلخ نبود. مزه‎ ‎تلخ سم تقریباً در شیرینی شکلات محو ‏شده‌بود. با هر بار جویدن شکلات، مزه و بوی کاکائو در‎ ‎تمام وجودش پخش می‌شد و اورا به‌شدت به یاد بوی توتون پیپ ‏پدر‌بزرگ‌اش می‌انداخت و هوس‎ ‎کشیدن پیپ را در جان‌اش می‌دواند. نگاهی به ساعت انداخت. آن‌طور که دوست‌اش ‏گفته بود سم‎ ‎در عرض یک ساعت عمل می‌کرد و او تقریبا ۵۰ دقیقه دیگر فرصت داشت. کمی‌فکر کرد. از‎ ‎جای‌اش بلند ‏شد و لباس‌هایش...
» ادامه مطلب

طرف سرد و تاريک

0 نظر
‏«... وقتی صدای زنگ بلند شد جلوی تلویزیون نشسته بودم و فیلم تماشا‎ ‎می‌کردم. در حالی‌که کاپشن ‏قهوه‌ای‌ام را می‌پوشیدم، رفتم دم در. در را که باز کردم‏‎ ‎فوری شناختم‌اش .بلند‌قد بود و تلخ به‌آرامی‌گفت :«نمی‌آیی‌؟» ‏چیزی نگفتم. در‎ ‎حالی‌که یقه کاپشن‌ام را بالا می‌دادم، در زیر برف آرام و خیسی که می‌بارید به دنبال‌اش به‌راه‎ ‎افتادم‎...‎‏».‏‎...
» ادامه مطلب

خاطرات و جوجه تيغي ها

0 نظر
سه روزه كه خودم رو سرگرم كردم .همه نوار كاست ها و سي دي آلبومهايي رو كه از DIRE STRAITS دارم به MP3 تبديل كردم .درسته نواركاستها كيفيت خوبي ندارن و بعضي از اونها مال 10 يا حتي 15 سال قبلهستند .ولي به همين ها هم قانع هستم.حالا ديگه خيالم راحت شد.ديگه نگران از بين رفتن اونها نيستم.همزمان كه آهنگها به mp3 تبديل مي شدن ، يه دوره كامل از خاطراتي رو كه پشت اين آهنگها قايم شده بودن ،مرور كردم .منو مستقيما بردن به 7 يا 8 سال پيش .همون...
» ادامه مطلب

مرد فضايي

0 نظر
مرد فضایی تمام کهکشان را به امید پیدا کردن همسر گشته بود. همسری‎ ‎که اورا با خود به سیاره کوچک، ‏نامسکون و یخزده‌اش ببرد تا آنجا را گرم کند و‎ ‎برای او بچه‌هایی بیاورد که آینده سیاره را برایش بسازند. در این راه ‏سختی‌های‎ ‎زیادی کشیده بود. دچار طوفان‌ها و گردبادهای فضایی شده بود که اورا به سحابی جبار‏‎ ‎رانده بودند و صدها ‏سال طول کشیده بود تا راه خروج از آنجا را بیابد. در زهره گرفتار‎ ‎زنان افسونگری شده بود که هستی‌اش را به...
» ادامه مطلب

غودزيلا

0 نظر
اونقدر بزرگ هست كه با يه دستش بتونه يه شهر رو له و لورده كنه.اونقدر بزرگ كه اگه يه گلوله بخوره تو دمش، يه روز طول مي‌كشه تا مغز نخودي‌كوچيكش از زخمش با خبر بشه.كت و كلفت ، بزرگ و زشت .معمولا هم بعد از اينكه آدمها بخصوص بچه ها ،‌فيلم هاي ترسناك پر از جونورهاي كله پوكي رو مي بينن كه از سروكول هم بالا مي رن براي خوردن يه آدم، از خونه نارنجي رنگ فسفري خودش بیرون مي زنه كه اگر هر بچه اي ‌حتي حضورش رو احساس كنه اون شب جاش خيسه.اما همين...
» ادامه مطلب

کاش اینجا بودی

0 نظر
سعی می‌كنی‌ هیچوقت به یادش نیوفتی‌،هیچ وقت از سر خیابون و كوچه شون رد نشی ،دیگه هیچ وقت ‌به آهنگهایی‌كه اون موقعها گوش می دادی و دوست داشتی گوش ندی .به كتابهایی‌كه اون موقعها می‌پرستيدی ،‌دیگه نزدیك هم نشی .ذهنت رو هزار هزار میلیون بار فرمت می كنی‌.یادش رو دفن می‌كنی‌زیر هزار هزار كیلو بتون و آهن قراضه .پاك و پاكیزه می شی .یه دیوار بلند هم می‌كشی‌ به دور خودت كه دیگه رنج نبری‌.چشم ات رو می بندی‌ به روی‌تموم چیزهایی كه دوست داشتی...
» ادامه مطلب

حکایت

0 نظر
از اونجایی كه بازم ما به پیسی خوردیم و مطلب برای پابلیش نداریم ( یكی نيست یه معادل خوب فارسی برای این اصطلاح پیدا كنه؟). تصمیم گرفتیم بازم بریم سراغ كتاب« این دِر مقدمه ای تو وبلاغ» وبازم از شیخ الشیوخ علرم بلرم الدین سيستانی كمك بگیريم.نیت كرديم ، كتاب خود به خود باز شد و شعر زير اومد اول صفحه : دوش دیدم كه ملائك* درمیخانه* زدند گل* آدم *بسرشتند *و به پیمانه* زدند اون جور که ما تحقيق کرديم اين شيخ ما يه وبلاگ نويس قهار تو زمان...
» ادامه مطلب

کابوس‌های دوست‌داشتنی

0 نظر
توشبِ تنهايی خودت خیلی راحت و معصوم خوابیدی كه نسیم خنك یه رویا ،از جریاناتی كه باید یه روز اتفاق می افتاد و حالا به هزارویك دلیل نیوفتاده ، خیلی آروم و حیله گرانه از لبه های نازك اقیانوس سبز ذهنت شروع به وزیدن می كنه.تموم پوست تنت رو با مهربونی یه جلاد نوازش می كنه واختیار سكانت رو مي گيره ازت.ظالمانه تورو با خودش می بره به سمت جزیره های طلایی‌رنگی كه چیزی بیشتر از چند تا حباب نیست و حواست رو از طوفان عظيم سرمه ای‌رنگ پشت سرت...
» ادامه مطلب