بازی یلدا

8 نظر
این جنابان علیرضا بازرگان و مهدی خان منادی ما رو کشوندند به این بازی. خدا خیرشون بده. یه هفته بود که در بستر بیماری با آنفولانزای پدرسگی دست و پنجه نرم می‌کردیم و چشم دوخته بودیم به صفحه تلویزیون. در حدود بیست تا فیلم بلعیدیم تا خوب شدیم! در این مدت هم خبری نداشتیم از این بازی‌های شب یلدا و این حرف‌ها. تا این‌که کلاغه به خونه‌اش رسید و امروز...
» ادامه مطلب

تماس

3 نظر
دختر کوچولو رو تخت خواب‌اش دراز کشیده بود. از پدرش پرسید :«پدر، این درسته که ما تو جهان تنها هستیم؟». پدرش جواب داد :«اگه ما تنها باشیم. اون وقت فضای زیادی تو جهان به هدر رفته» ... وقتی که فکرش رو می‌کنی که کل عالم یه چیزی حدود 18 میلیارد سال عمر داره و در واقع نور با اون سرعت سیصدهزار کیلومتری‌اش تو ثانیه، 18 میلیارد سال باید تو راه باشه...
» ادامه مطلب

لبه تیغ

6 نظر
اتحادیه بشقاب‌پرنده‌رانان فضای خارج: بدین‌وسیله انتشار کاریکاتور موهن و توهین‌آمیز در مجله کیهان کاریکاتور، که در سیاره زمین از توابع کهکشان راه‌شیری منتشر می‌شود، و به‌طور بسیار تمسخرآمیزی سقوط یکی از خلبانان دلیر و مرحوم عضو این اتحادیه را به هزل کشیده،‌ محکوم می‌نماییم و تا زمانی که عنصر معلوم‌الحالی که ساکن سیاره زمین می‌باشد و دست...
» ادامه مطلب

مرگ‌و‌زندگی و مرگ‌و‌زندگی. همیشه کنار هم. همیشه با هم هستند با فاصله‌ای به اندازه یک تار مو.

2 نظر
الیزابت تاون- کارگردان: کامرون کرو- بازیگران: اورلاندو بلوم (درو بیلور)- کرستن دانست (کلر کلبورن)- سوزان ساراندون( هالی بیلور)- الک بالدوین (فیل دووس)- محصول سال 2005 خلاصه داستان فیلم: درو بایلور طراح کفشهای ورزشی که آخرین طرح‌اش با شکست روبه‌رو شده و ضرری نزدیک به یک میلیارد دلار متوجه شرکت کرده‌است، تصمیم به خودکشی می‌گیرد. در آخرین...
» ادامه مطلب

پدر و پسر

2 نظر
رفته بودم داروخانه تا داروهام رو بگیرم. یه مرد با پسرش اونجابودند که از ساک و کیفی که حمل می‌کردند مشخص بود که مسافر هستند. نسخه نداشتند و مرد اصرار می‌کرد که برای سلامتی پسرش به اون داروها احتیاج داره. پسرش کمی عقب مونده به نظر می‌اومد. موهاش فرفرى بود. صورت گِردی داشت. یه عینک بزرگ ته‌استکانی زده‌بود و دهنش باز و بی درودروازه بود. به نظرم ۱۵ ساله بود. هرکاری که باباش می‌کرد یا حرفی می‌زد، یه چشمش رو می‌بست و می‌خندید. پدرش هم...
» ادامه مطلب

پنجره طبقه یکصدوچهل‌وسه

5 نظر
از آن بالا،‌ پشت‌بام بلندترین آسمان‌خراش، همه شهر دیده می‌شد. چراغ‌های رنگارنگ شهر چشمک می‌زدند. صدای محو اتومبیل‌های عبوری که از بزرگراه کنار ساختمان می‌گذشتند به گوش می‌رسید. لب بام نشسته‌بود. باد خنکی می‌وزید و موهای آشفته‌اس را آشفته‌تر می‌کرد. در آن تاریکی خیره شده‌بود به صفحه‌ی کوچک سبز موبایل. هیچ خبری نبود. به جلو خم شد و طبقه‌ها...
» ادامه مطلب

!چه بلاگر شگفت‌انگیزی

4 نظر
به سلامتی و میمنت و مبارکی وبلاگمون رو با کمک امکانات جدید بلاگر ارتقا دادیم. امکاناتی از طریق امکان موضوع بندی مطالب، ‏مدیریت پیشرفته‌تر آرشیو وبلاگ، امکان اضافه‌کردن لینکدونی، تغییر رنگ فونتها و زمینه و پیش‌زمینه وبلاگ بطور مستقیم از کنترل‌پنل ‏داخل بلاگر بدون این‌که قالب وبلاگ رو دستکاری کنیم و امکانات دیگه‌ای که هنوز در مرحله اکتشاف...
» ادامه مطلب

روزه‌داری و تماشای فیلم

6 نظر
سخت‌ترین کار دنیا، تماشا کردن فیلم پالپ فیکشن با زبون روزه،‌ درست یکساعت‌ونیم قبل از افطاره. فیلمی که پر از صحنه‌های غذاخوردن و نوشیدن انواع و اقسام نوشیدنی هاست. مخصوصاً صحنه‌ای که جان تراولتا ‏و ساموئل جکسون رفتند کیف‎ ‎مارسلوس والاس رو از اون چندتا نوجون بگیرند وساموئل ال جکسون لعنتی اسپرایت پسره‎ ‎رو با نی تا ‏ته‌اش می‌خوره و یا اونجایی...
» ادامه مطلب

تصویرها

1 نظر
‏«... مهرداد روی بالاترین پلٌه ایستاده‌بود و از روی دیوار به دوردست‌ها نگاه می‌کرد. من پایین پلٌه‌ها ایستاده‌بودم‌. پلٌه‌ها ‏آنقدر بزرگ بودند که مانند دیوار بلندی جلویم قد برافراشته‌ بودند. بعد از عبور هر هواپیمایی که از بالای سرمان ‏غرش‌کنان رد می‌شد و می‌رفت پشت دیوار، مهرداد فریاد می‌کشید‌:« اینم یه تصادف دیگه. امروز چقدر این‎ ‎هواپیماها...
» ادامه مطلب

یکی بود،یکی نبود

2 نظر
یه جایی اون دوردورها. یه کم دورتر از اون ستاره زرد‌ رنگ‌پریده، نرسیده به اون کهکشان آبی‌، توی یه سیاره کوچیک که فقط یه کمی‌از غربال بزرگتر بود،‌ یه پیرزن زندگی می‌کرد. یه حیاط داشت اندازه یه فنجون، یه درخت داشت اندازه یه چوب نازک جارو. تک و تنها تو فضای سرد و بی‌انتهای خدا، یه گوشه خیلی دنج از کهکشان زندگی می‌کرد. سیاره‌اش نه تو مسیر راه...
» ادامه مطلب

Do you want play again?

5 نظر
صبح كه از خواب بیدار می‌شم یه منو جلوی چشمم به این مضمون ظاهر می‌شه‎: Load game new game Options Credit Quit ‎ طبق اصل کلی "امروز بهتر از دیروز" اگه بخوام امروزم مثل دیروزم‏‎ ‎نباشه باید برم سراغ ‏New Game‏. ‏ولی تو 99.99% مواقع می رم سراغ‏‎ load game ‎و طبق‎ ‎روال همیشگی بازی روزانه‌ام روشروع می‌كنم‎Option . ‎ رو هم كه قبلا تنظیم كردم....
» ادامه مطلب

سال صفر‎ ‎

4 نظر
وقتی بعد از ده پونزده سال به محله‌ای بر می‌گردی که کودکی‌هات رو اونجا پاس کردی، اولین چیزی که به نظر‌ت می‌یاد اینه که چقدر کوچه کوچیک شده. چقدر دیوارهاش به هم نزدیک شدن. جوی آبی که اون قدر بزرگ بود که نمی‌شد از روش پرید، چقدر باریک شده. چقدر حاجی محمد‌علی بقال پیر شده. هنوز هم تو همون مغازه کوچیکش نشسته که همیشه تو زمستون‌ها یه کرسی کوچیک...
» ادامه مطلب

هفت تا

2 نظر
‏« ... وقتی این ماجرا تموم بشه، ‌وقتی این داستان تکمیل بشه، اون وقت می‌بینی که داستانی ‏خواهد بود. چیزی که مردم نمی‌تونند اون رو حاشا کنند ...» وقتی مرد این حرف‌ها رو می‌زد ماشین به ‏شدت می‌لرزید. همون طور که ما می‌لرزیدیم. همه خسته بودند. کارآگاه سامرست پیر که آخرین روز ‏کاری‌اش رو می‌گذروند. کارآگاه میلز که همه ماجرا رو ندیده...
» ادامه مطلب

زیبای نخفته

3 نظر
‏- آقای اژدها. بنده یه شوالیه بدبختم که بچه‎هایم بی‌مادر هستند‎ .‎به دنبال همسری می‌گردم که از خودم و بچه‌ها ‏نگهداری کند. آقا کور بیچار‌ه‌ای که آن پایین نشسته و گدایی می‌کند نشانی اینجا را به بنده داد و گفت شما اینجا از ‏شاهزاده‌خانم طلسم‌شده‌ای محافظت می‌کنید که طلسم‌اش‎ ‎فقط با اولین بوسه عشق یه شوالیه بدبخت (درست ‏مثل من) می‌شکنه....
» ادامه مطلب

بهتره عنوان نداشته باشه

4 نظر
خودكشي يكي از بهترين راههاي حل مشكلات مي تونه باشه.تنها بدي كه داره اينه كه بعد از اون آدم ميميره و نمي تونه از ثمرات بي شمار اون استفاده بك...
» ادامه مطلب

راديو زنجان : 792 كيلو هرتز

3 نظر
اين مطلب رو بطور كاملا تصادفي پيدا كردم. از قرار معلوم اين خانم توريست وقتي كه در طول ‏مسافرتش از زنجان مي گذشته اين اتفاق براش افتاده و اون رو تو وبلاگش نوشته:‏ ‏در حاليكه در كنار جاده ايستاده بوديم و از خوردن انگورها و سيبهايي كه به ما داده شده بود ‏لذت مي برديم، خودرويي را ديديم كه كمي جلوتر ايستاد ودنده عقب آمد تا به ما برسد. برايمان...
» ادامه مطلب

كابوس

6 نظر
يك بزرگراه هست. طولاني و خلوت. يه مدتيه ماشينت افتاده تو اين بزرگراه و هي داري گاز مي دي و مي ري جلو. هوا هم تاريك تاريك. اونقدر تاريك كه نور لرزون چراغهاي ماشين به زور مي تونه يه متر جلوتر رو روشن كنه. اونقدر تاريك كه احساس مي كني اگر شيشه ماشين رو بدي پايين هجوم سياهي و تاريكي تو ماشين غرق ات مي كنه. يه بزرگراه خلوت خلوت خلوت خلوت. نمي...
» ادامه مطلب

the sniper

6 نظر
براي بنده خدايي كه در طبقه چهارم يكي از مجتمع هاي مسكوني اين شهر زندگي مي كنه داشتن يك تفنگ دوربين دار خوش دست يكي از واجبات زندگي مي تونه باشه. چرا؟ يك تفنگ دوربين دار چه نقشي تو آسايش و آرامش زندگي يك انسان مي تونه بازي كنه؟ عرض مي كنم. خيلي از رفتار هاي عجيب و غريب و غير اجتماعي تو اين مملكت كه گذر از سنت به مدرنيته رو يه جورايي به طور...
» ادامه مطلب

به بهانه جامي كه پريد از فراز سر ما و فرو رفت در انديشه آشفته ابري ولگرد

2 نظر
...
» ادامه مطلب

مشترك موردنظرمدتی است كه در دسترس نمی‌باشد

4 نظر
دستگاه کنار خیابان نصب شده بود. مرد مطمئن بود که مثل بقیه دستگاه‌ها از کار افتاده است. امتحان‌اش ضرری نداشت. دوری زد و فرود آمد. هاورکرافتش را کنار خیابان پارک کرد. نزدیک رفت. کارتی را داخل شکاف کرد. صفحه کدر و پر از خش وزوزی کرد و روشن شد. خوشبختانه این یکی سالم بود. - (یک صدای بی‌احساس مکانیکی) بفرمایید. - اگر امکان داشته باشه می‌خواستم...
» ادامه مطلب

...

6 نظر
صبح که از خونه می آیی بیرون تا وقتی که اون سربالایی تند جاده تهم رو رد بکنی گروه اوهامه که تو گوش ات می خونه. تو دامنه اون کوه بلند، زیر سایه خنک یه تک درخت تقریبا خشکیده ، فقط و فقط خودت ، تنهای تنها هستی. دراز می کشی رو چمنها. هیچ صدای مزاحمی نیست. فقط خش و خش برگهای بالای سرت و دلنگ دلنگ زنگوله گله ای که یه کمی اون ور تر داره می چره.،...
» ادامه مطلب

درخشش ابدي يك ذهن زلال

3 نظر
« خوش به سعادت فراموشكاران, كه حتي خطاهاشان هم به فرجام نيك مي رسد» از نيچه بايد باشه اين جمله.[ به نقل از فيلم بسيار زيباي درخشش ابدي يك ذهن زلال.توصيه ميكنم شما را به ديدن اين فيلم. شايد كه رستگار شوي...
» ادامه مطلب

نصفه اسكناس

5 نظر
از تاكسي پياده شد.نفس عميقي كشيد.بوي لجن و آب گل آلود از پايين پرتگاه مي آمد. سه اسكناس صد دلاري از جيب اش خارج كرد و از وسط پاره اشان كرد. سه نصفه اسكناس را در جيبش گذاشت و بقيه را به راننده داد و گفت:« همين جا منتظرم باش» و رفت تا خودش را بك...
» ادامه مطلب

بالها

6 نظر
بالهاي متهم اتاق كوچك دادگاه را پركرده بودند. قاضي دچار سردرگمي شده بود. تا به حال در هيچ كدام از داستانهاي كتاب مقدس نخوانده بود كه فرشته اي بتواند گاو صندوق بانك را بگشايد، پول ها را بربايد و با شليك چند گلوله نگهباناني را كه سعي در متوقف كردن او داشتند بكشد و اگر كابلهاي برق فشار قوي مانع نشوند پرواز كنان برود آنجايي كه دست هيچ بشري...
» ادامه مطلب

زنجيرهاي نقره اي

4 نظر
سيفون را كشيد و رها كرد. نفس راحتي كشيد. شير آب را باز كرد و خواست صابون را بردارد كه متوجه چيز عجيبي شد. صابون با زنجير نازك نقره اي به ديوار وصل شده بود. همين طور حوله، مسواك و خميردندان و چيزهاي ديگر با زنجيرهايي به ديوار وصل شده بودند. لبخندي زد. عادات عجيب و غريب ميزبان اشرافي اش تمامي نداشت. دستهايش را شست و با حوله خشك كرد. هواكش را روشن كرد. پره هاي عظيم هواكش سقفي شروع به چرخش كردند. صابون و وسايل ديگر به سمت پره ها...
» ادامه مطلب

برف

7 نظر
چقدر حال ميده زير برف سنگين و نرمي كه داره مي باره هي برفهارو پارو كني و پارو كني . اين طرف پشت بوم رو كه پارو مي كني ، به اون طرف نرسيده پشت سرت دوباره پر برف بشه. و تو از خدابخواي اين لحظه رو با همين برف و پارو كردنش تو زمان منجمد كنه و همين طور تو اين زمان بموني و احساس كني غير از تو و اين برفها و اين سرما و اون فرهاد خدابيامرز كه تو...
» ادامه مطلب