کتاب‌ها

0 نظر
سال‌ها پیش در کهکشانی بسیار بسیار دور، عصر یکی از روزهای آخر شهریورِ بود که بابا دست من و لیلا را گرفت و به کتاب‌فروشی رستمخانی در سبزه‌میدان برد تا برای لیلا دفتر و مداد و پاک کن و... بخرد. روزگارمان خوش بود. دنیا به‌‌ همان کوچکی زنجان بود و سبزه‌میدان مرکز دنیا. سبزه‌میدان، ‌میدان خرّمی بود با درخت‌ها و کلاغ‌ها و نیمکت‌های سبز و حوضی در وسطش که چند فرشته کوچولو، دور تا دورش، نشسته‌بودند و جیش می‌کردند روی سطح موّاج آب. در کتاب‌فروشی...
» ادامه مطلب

گربه بد

0 نظر
 وقتی که در آسانسور باز شد و وارد لابی شدم و چراغ روشن شد؛ گربه‌ای را دیدم که خیلی آرام و نجیب روی پادری جلوی در آپارتمان حاج‌خانم لمیده بود و با چشم‌های بَرّاقش بهم خیره شده‌بود. کمی جا خوردم. اولین چیزی که به ذهنم رسید داستان گربه‌ شومی بود که در یک بیمارستان نقش دستیار مرگ را بازی می‌کرد و روی تخت هر بیماری می‌خوابید او را برای مرگ نشان می‌کرد و از قضا بیمار بخت‌برگشته دو روز بعد می‌مرد. ولی در حال حاضر به نظر می‌رسید...
» ادامه مطلب

پر

0 نظر
در زندگی زخم‌هایی هستند که همیشه بوده‌اند. همان‌جور که بودند می‌مانند. خوب نمی‌شوند. بد‌تر نمی‌شوند. دفن هم نمی‌شوند. حتّی زیر خاطره‌ها. حتّی در تاریک‌ترین گوشه‌های قلبت. همیشه خدا وقتی کورمال کورمال به دنبال چیز دیگری می‌گردی دستت به پرِ تیزشان می‌گیرد و می‌بردتت. در زندگی زخم‌هایی هستند که همیشه هستن...
» ادامه مطلب

کيبورد به مثابه ميدان نبرد

0 نظر
خب. دو سه سالی می‌شد که با کیبورد کامپیوترم در شرکت درگیر بودم. گندش بزنند. عادت ندارم وقتی تایپ می‌کنم سرم را بالا بگیرم و به مانیتور نگاه کنم و ببینم دارم چه چیزی را تایپ می‌کنم. معمولاً بعد از دو سه دقیقه تاپ‌تاپ کردن روی کیبورد سرم را بالا می‌گیرم ‌و از روی عینکم زل می‌زنم به متن تا ببینم کلمات را درست نوشته‌ام؟ ‌نیم‌فاصله‌ها را...
» ادامه مطلب

شارژ

0 نظر
صبح بود. دوروبر ساعت هفت. سوار بر دوچرخه بودم و هدفون در گوش‌هایم به سمت اداره می‌رفتم. استاد ناظری از یادگار دوست می‌خواند و مرا با خود می‌برد به سال‌های کودکی‌ام. به صبح‌های کودکی‌ام. همان زمانی که آب و زمين و هوا بيشتر بود و پرواز يك بادبادك می‌بردت از بام‌های سحرخيزی پلك تا نارنج‌زاران خورشيد*. همان روزهایی که صبح‌ها تا چشم‌هایم را باز می‌کردم روزم آغاز می‌شد. ولي حالا شارژ شدن مغز با باتري‌هاي فرسوده زمان مي‌برد. طول می‌کشد....
» ادامه مطلب

قصه ما به سر رسيد

0 نظر
شب بود. داشتم ایلیا را آماده می‌کردم که بخوابد. «ایلیا. خسته شدم. چقدر من برات قصّه بگم؟ یک بار هم تو برام قصّه بخون.». «باشه». کمی فکر کرد. چشم‌هایش را مالید. خمیازه‌ای کشید و شروع کرد: «یکی بود. یکی نبود. یه سنگ بزرگی بود که افتاد توی آب جوب!. … قضّه ما به سر رسید کلاغه به خونه‌اش نرسید». «خب؟ بقیه‌اش چی شد؟ این که قصّه نیست. ناتموم مونده. آخرش چی می‌شه؟». خمیازه دیگري کشید و گفت: «خودم می‌دونم. یه بچّه‌ای صفحه‌های...
» ادامه مطلب

قطره قطره

0 نظر
شب بود. بیرون باران می‌بارید، صدای ترانه‌ای می‌آمد. چیزی نمی‌گفتی. چیزی نمی‌گفتم. نشسته بودیم و به تصویر وارون درخت‌های سبز روی رد قطره‌های بارانِ روي شيشه جلو نگاه می‌کردیم و به ترانه گوش می‌دادیم. ترانه داشت تمام مي‌شد که محو شدن‌ت شروع شد. داشتي آرام آرام کم رنگ می‌شدی. داشتی پاک می‌شدی. باران شدید‌تر شد. انگار باران داشت تو را...
» ادامه مطلب

يونيفرم

0 نظر
به صف شده بودیم. شلّاق باد به صورت‌هایمان می‌زد و به خوبی نمی‌توانستیم فرمانده را که جلویمان ایستاده‌بود و فریاد می‌زد، ببینیم: «نمی‌خوام سربازهایی داشته‌باشم که بوی عرق و شاش می‌دن. می‌خوام تو زیر آتیش دشمن هم تمیز باشید. فرق ما با اون‌ها تو همینه. ما تمیز هستیم. ما به خاطر تمیزی می‌جنگیم. مواظب یونیفرم‌هاتون باشید. اون‌ها تنها دوست‌های...
» ادامه مطلب

پايان جهان

0 نظر
در جادّه سلطانیه - خدابنده بودیم که این عکس را با اپلیکیشن nokia camera pro گرفتم. بعد از عکس گرفتن و دیدن‌اش روی صفحه گوشی؛ به یاد خوابی افتادم که چند روز پیش دیدم. خواب فضایی در هم و برهم و شلوغ داشت. همه در حال گریز بودند. چیزی در حال بلعیدن دنیا بود. آن چیز نامرئی بود و مثل پرده‌ای محو، از سمت افق، همه‌چیز را در خود فرو می‌برد و نزدیک...
» ادامه مطلب

تفنگ

0 نظر
مادربزرگ ایلیا برایش تفنگی خریده​است که شبيه تفنگ‌هاي فيلم‌هاي علمي‌تخيلي درجه B است. سه چراغ داره با لوله​ای که مانند مته می​چرخد و صدای شلیک گلوله می​دهد و صدایی با لهجه غلیظ چینی از گلويش خارج مي‌شود که جیغ می​زند Fire! Fire! Drop the gun. ایلیا عاشق تفنگ شده​است. از صبح تا شب بی​محابا شلیک می​کند. به همان جیغ چینی که از گلوی چرخان تفنگ بیرون می​آید نیز راضی نیست و از دهان خودش هم صدای شلیک درمی‌آورد. آن​قدر تمرین کرده​ و ماهر...
» ادامه مطلب