بند همه غم‌های جهان بر دل من بود

0 نظر
غروب بود. از در مدرسه که خارج شدم دیدم چراغ‌های تیرهای برق کوچه خاموش‌ند و کوچه‌ی تاریک  پر از هیاهوی بچه‌هایی‌ست که از زندان آزادشده‌اند. ظهر که به مدرسه آمدم هوا خوب بود. ولی الان باد می‌وزید و هوا سرد بود. صدای اذان می‌امد و ابرها مثل بختک روی سرمان افتاده‌بودند و نفسم را تنگ می‌کردند. سردم بود. دوان دوان به خانه آمدم. زنگ در را زدم. بلافاصله در باز شد. مادرم پشت در نگران و منتظرم بود تا بیایم و برای گذر از حیاط تاریک...
» ادامه مطلب

بهشت

0 نظر
اطاق تاریک بود. از لای درِ نیمه‌باز ستون باریکی از نور زرد لامپ‌های خوب قدیمی و صدای بیرون به داخل جاری بود. سر شب بود انگار و بوی برف می‌آمد. ولو بودم روی تشکم و پتو را کشیده‌بودم روی سرم و از لای آن به نور نگاه می‌کردم. آن بیرون تلویزیون روشن بود و صدای گوینده اخبار می‌آمد که خبری را در مورد انفجار بمبی در بیروت می‌خواند. صدای خردکردن قند می‌آمد. می‌توانستم بابا را تصور کنم که نشسته و زانوی راستش را به سینه چسبانده و سرش را...
» ادامه مطلب

بوی سنبل

0 نظر
آسمان آبی است. صاف است و برّاق. گاهی در افق ابرهایی پیدا می‌شوند که راه‌شان را گم کرده‌اند و خاطر آسمان را تیره‌ می‌کنند. ولی نسیم خنکی می‌وزد، برشان می‌دارد و می‌بردشان آن ور افق تا آسمان همان‌طور که باید باشد آبی و پاک بماند....
» ادامه مطلب

بازآغاز

0 نظر
مدت‌هاست که اینجا به روز نشده‌است. نه این که نمی‌نوشتم. می‌نوشتم. دفتر جلد سبز و اخیرا دفتر یادداشت پاپکوی جلد سیاه جای وبلاگم را گرفته‌بودند. می‌نوشتم. برای خودم می‌نوشتم. با این شرایط دنیای وبلاگ‌ها و سوت‌وکور بودن‌شان که انگار ویرانه‌ای بازمانده از حمله اتمی و یا هجوم رامبی‌ها هستند در واقع باز هم برای خودم می‌نویسم. برگشتن دوباره...
» ادامه مطلب

بند رختی پیدا بود...

0 نظر
ابرها بر ایستگاهِ عصرِ شنبه آویزان  بودند. منتظر بودند تا باد بیاید، سوارشان کند و با خود ببردشان. ولی درخت‌ها بلیط نداشتند. جایی هم برای رفتن نداشتند. ریشه در خاک و سر به آسمان ساییده، در هوای خنکی که پیش‌قراول پاییز بود، نظاره‌گر لحظه‌های آویزان و بی‌تابی بودند که روی بندِ رختِ بی تاب، تاب می‌خوردند.  ...
» ادامه مطلب

لحظه

0 نظر
این عکس برشی از یک لحظه است. "حاجی بلواری" زنجان. ساعت نه و نوزده دقیقه سه شنبه بیست و ششم مردادماه ۱۳۹۵. این عکس گوشه‌ای از این لحظه را نشان می‌دهد. همه آن نیست. شما فقط چمن خیس و ردیف سنگ‌فرش را می‌بینید. بوی چمن را نمی‌شنوید. نوازش انگشت‌های خنک نسیم روی پوستم را نمی‌توانید حس کنید. صدای ماشین‌ها، صدای بلند خنده مردی را که  با...
» ادامه مطلب

اسباب کشی

0 نظر
وقت اسباب‌کشی خیلی چیزها را نمی‌توان جمع کرد، توی نایلون پیچید، دورش را چسب زد و گذاشت داخل جعبه‌های مقوایی و رویش نوشت شکستنی است با احتیاط حمل شود. نمی‌توانی لحظه‌هایی را که داشتی. بریزی توی شیشه‌های کوچک مربّا و درشان را ببندی و با خودت ببری به خانه جدید و هر وقت دلت تنگ شد یکی را برداری و بگیری جلوی نور پاییز عصرگاهی و رقص رنگ‌ها و نورها را ببینی و شاد شوی. نمی‌توانی بوی خانه، گرمای مطبوعی که وقتی در زمستان هنگام ورود به...
» ادامه مطلب

سال نو

0 نظر
تصوری که من از مفهوم سال داشتم و دارم همان تصویری است که در کتاب فارسی سال اول ابتدایی‌ دیده‌بودم. چهار مستطیل روی هم که هر کدام نماینده یک فصل بودند. مستطیل بالایی بهار بود و سبز. بعد تابستانِ آجری بود و پاییزِ زرد و در آخر زمستانِ آبیِ کم‌رنگ. همیشه خودم را به شکل لاک‌پشتی می دیدم که روی لاکش چراغ چشمک‌زن سرخی دارد و از اولین مستطیل شروع به حرکت کرده‌ست و آرام‌آرام به جلو می‌خزد تا به آخر مستطیل برسد و از آنجا به ابتدای مستطیل...
» ادامه مطلب