خواهم تو شوی محبوب دلم (2)

1 نظر

خب. همین‌ طور هم که اینجا گفته‌بودم پیش خودم قرارگذاشته‌بودم به مطالعه دوازده جلد کتاب داستانی که در سال 87 چاپ شده‌بودند، و من در کتابخانه‌ام داشتم، و نوشتن چندخط در معرفی‌شان و در آخر هم انتخاب سه اثر از بین آن‌ها و اعلام این سه اثر در وبلاگم. شروع کرده‌بودم به مطالعه  و یادداشت‌ برداشتن که شوربختانه به دنبال بیماری هولناکی! که یقه‌ام را چسبید دو هفته از کار و زندگی ساقط شدم و تا خواستم  به خودم بجنبم “دهم خرداد” از راه رسید و بازهم مثل همیشه دیر شد.  برای عقب نماندن از قافله تا همین جا از بین آثاری که مطالعه کردم:

  • آویشن قشنگ نیست، حامد اسماعیلیون
  • امشب در سینما ستاره، پرویز دوائی
  • نگران نباش، مهسا محب‌علی
  • دوقدم این ور خط، احمد پوری
  • پری فراموشی، فرشته احمدی
  • کافه پری دریایی، میتراالیاتی
  • آن جا که پنجرگیری‌ها تمام می‌شوند،‌ حامد حبیبی
  • برف و سمفونی ابری، پیمان اسماعیلی

      به ترتیب این سه کتاب را انتخاب می‌کنم:

      1. آن‌جا که پنجرگیری‌ها تمام می‌شوند،‌ حامد حبیبی
      2. پری فراموشی، فرشته احمدی
      3. برف و سمفونی ابری، پیمان اسماعیلی
      » ادامه مطلب

      مجلس یادبود

      0 نظر
      اخطار: خطر لو رفتن داستان لاست

      به مناسبت درگذشت جان‌سوز مرحوم مغفور "سعید جراح" که عمری را صادقانه در راه شکنجه ملّت، ‌تعمیر انواع بی‌سیم و تاکی‌واکی، تیزبازی،  خنثی‌کردن انواع بمب‌های هیدروژنی و دینامیت، آدم کشی در زمین‌های گلف و ... سپری کرده بود مجلس ختمی در محل تکیه عراقی‌های مقیم جزیره واقع در ایستگاه هیدرا برگزار خواهدشد. ضمنن مجلس زنانه نیز در کنار بقایای ایستگاه قو برگزار خواهدشد. اجرکم عنداله.ب

      » ادامه مطلب

      خواهم تو شوی محبوب‌ دلم

      0 نظر

      خب. قبل از این‌که خوابگرد تو وبلاگش فراخوانی بده در مورد انتخاب محبوب‌ترین کتاب داستانی وبلاگ‌نویسان ایران، من برای خودم برنامه‌ای ریخته‌بودم که از روی  حساب‌کتاب و نظم و با هدف و این حرف‌ها مطالعه کنم. قرار بود از داستان کوتاه شروع کنم و هر چی مجموعه داستان کوتاه از نویسندگان غیرایرانی دارم بخونم و بعد برم سراغ هاروکی موراکامی، ‌جومپا لاهیری و  همینگ‌وی و کافکا  و… . بنا داشته و دارم هرچی از این‌ کتاب‌ها که چاپ شده و در دسترس هست بخونم. (البته به نوعی این جور مطالعه کردن خیلی سخته و خواننده زود خسته می‌شه. اگه یه نمه تنوع تو کار آدم باشه لذّت بیشتری می‌بره. ولی باید بگم از این شاخه به اون شاخه پریدن هم خسته‌شدم). خب. با این فراخوان برنامه عوض شد و باید شروع کنم به خوندن داستان‌ها و رمان‌های ایرانی.  هاروکی و ریموند و جومپا و بقیه هم می‌تونند منتظر باشند. نمی‌تونند؟

      از بین لیست کتاب‌های داستانی فارسی منتشر شده در سال 87 من فقط این کتاب‌ها رو دارم:

      برف و سمفونی ابری، پیمان اسماعیلی، چشمه
      آویشن قشنگ نیست، حامد اسماعیلیون
      امشب در سینما ستاره، پرویز دوائی
      نگران نباش، مهسا محب‌علی
      دوقدم این ور خط، احمد پوری
      پری فراموشی، فرشته احمدی
      کافه پری دریایی، میتراالیاتی
      به خاطر یک فیلم بلند لعنتی، داریوش مهرجویی
      احتمالاً گم شده‌ام، سارا سالار
      آن جا که پنجرگیری‌ها تمام می‌شوند،‌ حامد حبیبی.

      به غیر از دوتا از این کتاب‌ها  بقیه رو نخوندم. قصد دارم به ترتیب همه‌شون رو بخونم و به تدریج  تو وبلاگم در موردشون بنویسم و در آخر هم لیست سه‌تایی محبوب‌ترین‌هام رو انتخاب کنم. امیدوارم بتونم  کتاب‌های جدیدی به لیست خودم اضافه‌کنم و اگر آقای خوابگرد مهلت فراخوان رو تمدید کنه در مورد اون‌ها هم بنویسم.

      » ادامه مطلب

      ترّنم موزون

      0 نظر

      «…دلم گرفته،
      دلم عجیب گرفته،
      و هیچ چیز،
      نه اين دقايق خوشبو، كه روی شاخه نارنج می‌شود
      خاموش،
      نه اين صداقت حرفی، كه در سكوت میان دو برگ اين
      گل شب بوست،
      نه، هيچ چيزمرا از هجوم خالی اطراف
      نمی‌رهاند.
      و فكر می‌كنم
      كه این ترنم موزون حزن تا به ابد
      شنیده خواهد شد.»
      سهراب سپهری

      لینک عکس

      » ادامه مطلب

      درخاست‌نامه

      0 نظر

       

      جناب آقای خدا
      قربونتون برم
      با سلام
      با کمال اهترام باید به عرض برسانم که شوربختانه امروز صبح  وقتی که به دنبال صدای گوش‌خراش آژیر دزدگیر ماشین همسایه هراسان از خواب پریدم و روی تختم نشستم فرشته محترمی كه بر روی دوش راست اینجانب نشسته و مشغول سَبت كارهای نیك اینجانب بودند (آن‌طور كه جنابعالی مستحظرید تعداد آنها هم كم نیست)، در اثر برخورد شدید با پنجره باز اطاق خواب به شدّت مجروح شدند. بدبختانه تلاش‌های این‌جانب برای حفظ جان ایشان مُسمر ثمر نبودند و ایشان سقط شدند. ضمن اعلام تأثر و تحمّل شدید اینجانب، خواهشمندم نسبت به معرفی جانشین سالح ایشان دستور اقدام آجل را صادر فرمایید. 
      در ضمن فرشته دوش چپ این‌جانب نیز در حدود 10 سال است كه به دلایل نامعلومی به رحمت جنابعالی رفته‌است. از آن‌جایی كه به نظر من حضور ایشان جهت ثبت گناهان احتمالی اینجانب (زبانم لال) زَروری نمی‌باشد و ایشان نیز در اکصر اوقات بیکار نشسته‌بودند و با شاهدونه تو گوش فرشته سمت راستی می‌زدند، خواهشمند است نسبت به ادامه فقدان ایشان دستور همكاری لازم را صادر فرمایید.
      با تشكر بنده نیکوکار درگاه شما
      اینجانب


      پی‌نوشت: لیستی از کارهای نیک جُزوی که از امروز صبح تا حالا انجام داده‌ام و احتمال می‌دهم که به دلیل رِهلت فرشته عزیز در جایی ثبت نشده باشند به پیوست می‌فرستم تا "اگر شما بخواهید" در سیاهه اعمال نیک‌م ثبت گردند و موجبات خسران و ضرر و زیان این‌جانب نگردد: بر پانمودن 3400 رکعت نماز مُصتحبّی، کمک به مستمندان به میزان 2698 میلیون ریال،‌ کمک به 26000 هزار نابینا برای عبور از خیابان، بر جای آوردن سه فقره حجّ عمره و یک حجّ طَمتّع و در ضمن از صبح تا حالا هم روزه هستم و چیزی نخوردم.

       

      لینک عکس

      Related Posts

      (more..)
      » ادامه مطلب

      نمایشگاه گروهی پوستر در زنجان

      0 نظر

       

      p

      زمان:4 لغایت 9 اردی‌بهشت
      نشاط فرّخی،‌سارا بهراملوئیان،‌صبا مرتضوی
      مکان: فرهنگ‌سرای امام خمینی. گالری هنر (بازدید از ساعت 16 تا 19 بعدازظهر)

      » ادامه مطلب

      خواب مي بينم، پس هستم

      0 نظر

       

      لینک عکس

      تو یه سالن نیمه‌تاریك و خفه بودم كه من رو به یاد سالن آمفی‌تاتر دبیرستان شریعتی می‌انداخت. یادم نمی‌اومد چطور و كی اومده بودم اونجا. احساس می‌كردم هوای بیرون باید خیلی سرد باشه. چون شیشه‌ها بخار كرده‌بودن و مثل این‌كه داشت برف می‌بارید. دوروبری‌های من همه غریبه‌هایی بودن. اون‌جور که کِرْوکِر با هم می‌خندیدن و شوخی می‌کردند مشخص بود که با هم آشنا بودن. فكر كنم جلسه كنكور بود. چون یه پاسخ‌نامه شبیه به پاسخ‌نامه‌های کنکور جلوی دستم روی صندلی بود. ناگهان یه نفر از پشت بلندگو گفت:«داوطلبان گرامی. لطفن شروع كنید». خیلی ترسیدم. اصلا آمادگی امتحان دادن نداشتم. حالا چیكار باید می‌كردم؟ من كه 15 سال پیش كنكور داده‌بودم و تو دانشگاه هم قبول شده‌بودم. پس این مسخره‌بازی‌ها چیه؟ صبر كن ببینم... . حتمن داشتم خواب می‌دیدم. بله ....خواب می‌دیدم. خیالم راحت شد. یه لحظه خیلی شلوغش كرده‌بودم. الان هم بیدار می‌شم و همه چیز تموم می‌شه. خواستم بیدار بشم كه یه نفر داد كشید. "آهای تو! چیكار داری می‌كنی؟"
      - "می‌خوام بیدار بشم."
      - "غلط كردی مگه الكیه؟ بشین سر جات و به سوال‌ها جواب بده."
      - "یعنی چی آقا! این چه طرز حرف زدنه؟ من الان دارم شما رو تو خواب می‌بینم. باید هم بیدار بشم."
      - "لازم نكرده. نظم سالن رو به هم نریز. بگیر بشین سرجات."
      -"آقا جان خجالت بكش به شما چه مربوطه؟ [الان هم بیدار می‌شم و این یارو از بین می‌ره و دلم هم خنك می شه]. كمی زور زدم چشم‌هام رو باز كنم. نشد. بازهم سعی كردم. نشد كه نشد. ترسیدم. خیلی خیلی هم ترسیدم. شاید مُردم و این‌ها هم رویاهای بعد از مرگه. ولی فكر نكنم . بعد از مرگ كارنامه كنكور رو می‌دن به دستت نه این‌كه بخوان یه بار دیگه ازت امتحان بگیرن. صدای خنده‌ای همین طور بلند و بلند تر می‌شد. "هه ...هه... می‌خواد بیدار بشه.... بیدار بشه...."
      فایده‌ای نداشت نمی‌تونستم بیدار بشم. فكر كردم عاقلانه‌ترین راه اینه كه به سؤال‌ها جواب بدم شاید حواسم پرت شد و بیدار شدم. شروع كردم. زیاد به سختی 15 سال پیش نبود. خیلی هم ساده بود . كمی تمركز كردم و شروع شد.....
      از اون‌روز تا حالا دیگه نتونستم بیدار بشم. همون‌طور خواب موندم و موندم. دوباره دانشگاه قبول شدم. الان هم یه شغل خوب تو یه شرکت هواپیمایی پیدا کرده‌ام. ازدواج كرده‌ام و صاحب سه تا بچه سه قلو شده‌ام. فعلن هم دارم زندگیمو می‌كنم. ان‌شاء‌الله وقتی مُردم، شاید تونستم از خواب بیدار بشم.

      کمی تا بیشتر از کمی نامربوط:

      » ادامه مطلب

      مرّیخی بدبخت من

      0 نظر
      يه سفينه كنار اتوبان زنجان – قزوين (مابين سلطانيه و صايين قلعه) فروداضطراری كرده بود. يک موجود بيگانه قد بلند مؤنث يه گالن خالي برای حمل اورانيم 238 گرفته بود دستش و برای هر ماشينی كه از كنارش رد می‌شد دست تكون می‌داد. هیچ کس نگه‌نداشت. ما هم نگه ‌نداشتیم. چون هیچ‌کس اورانیم 238  نداشت.

      پست‌های کمی تا قسمتی مرتبط

      » ادامه مطلب

      مهاجمان

      1 نظر
      سفینه‌های بی‌شمار مهاجمان همانند پرده‌ای آهنین آسمان را پوشانده‌بودند. آفتاب کم‌رمق پاییزی به سختی از لابه‌لای سفینه‌ها می‌گذشت و به روی جمعیتی که در دشت جمع شده‌بودند می‌تابید. دشتی وسیع که ده روز پیش، قبل از آخرین حمله لیزری سفینه‌ها، شهر بزرگی بود. شهری بزرگ که نمونه‌ای کوچک بود از همه شهرهایی که بر روی زمین یافت می‌شدند. شهری شامل  آسمان‌خراش‌ها، زندان‌ها، دادگاه‌ها، مجالس قانون‌گذاری و صد البته انسان‌هایی ذلیل و کوچک که غرق در مشکلات بزرگی بودند که زاییده کردارشان بود. اکنون همه آنها توسط مهاجمان در سراسر سیّاره از روی زمین پاک شده‌بودند. بازماندگان در آن دشت وسیع گرد آمده‌بودند و با دهان‌هایی باز به سفینه‌هایی خیره شده بودند که به  نظر می رسید به همراه خود حاکمان جدید و قوانین جدید را از سیّاره‌ای دوردست در عمق فضای بی‌انتها آورده بودند. در غروب روز دهم انتظار به سر رسید. غرش موتور سفینه‌ها بلند شد. گردوخاک همه جا را پوشاند. هیجان در مردم به اوج خود رسید. کسی نمی‌دانست چه اتّفاقی می‌افتد. همه منتظر بودند. مهاجمان که هیچ‌ چیز به جز خون عطش آن‌ها را ارضا نمی‌کرد بدون این‌که به جماعت درمانده زیر پای‌شان توجهی کنند راهی مدار زمین شدند تا به سیّاره بعدی بروند و در پشت سر خود جماعت نالانی را باقی گذاشتند که فریاد می‌زدند:«حالا ما چه کنیم؟».

      پست‌های مرتبط:

      » ادامه مطلب

      مثبت؟

      0 نظر

      اين گفتگو رو  تو  تاكسي شنيدم:
      اوْلی: رفتم كمي پول خرج كردم، كمي چونه زدم حل شد. قبول كردن كه برم جنس‌هام رو بگيرم ازشون (منظور جنس قاچاق. در اينجا: پارچه قاچاق) و جریمه هم ندم روی هم رفته جوابشون مثبت بود.
      دوْمي: حالا اين مثبت بودن خوبه يا بده؟
      اوْلي: منظورت چيه خوبه يا بده. مثبت بود ديگه!
      دوْمي: آخه من يه بار رفتم آزمايش اعتياد دادم جوابش مثبت بود. پدرم رو در اوردند. اون‌ها هم گول‌ت زدن.بهت گفتن جوابش مثبته ولی مي‌خوان بگيرن‌ت زندونی‌ات كنن، بدبخت!


      پست‌های مرتبط

      (more..)
      » ادامه مطلب