سرماخوردگی

0 نظر
دوستي چه ربطي به سرما خوردگي داره؟ يا بالعكس... به شدت سرما خوردم.گلوم هم درد مي كنه.خدا اين سعيد رو بگم چيكار بكنه.ما كه ازش خيري نديدم. البته تقصير خودم هم بود.گفت بيا اين نوشابه رو بخور ، من نمي خورم.منهم ...بهرحال حالا بايد بسوزيم و بسازيم. حالم اصلا خوب نيست. الان هم مانيتور رو دارم تار ميبينم.اين چرت و پرتها هم يه چيزي تو مايه هاي هذيانه ( گمان كنم!). راستي الان داره اينجا برف مي آد.خيلي قشنگه. جاي همه تون خالي . توروخدا...
» ادامه مطلب

آنكس كه خواندن و نوشتن را به شما آموخت...

0 نظر
پسركوچولو خيلي بي تابي مي كرد. منتظر بود پدرش از سر كار برگرده. منتظر بود اون چيزي رو كه قولش رو داده بود براش بياره. از اون لحظه اي كه بيدار شده بود منتظر بود.مي دونست بعد ازاينكه نهار رو خوردن ، پدرش به خونه بر مي گرده . منتظر بود مادرش نمازش رو بخونه، نهارشون رو بده. انتظار و انتظار و انتظار تا اينكه پدر آمد. تو كيف قهوه اي كه هميشه همراهش بود يه كتاب تازه، منتظر پسر كوچولو بود با جلد قهو ه اي كه بوي قشنگي داشت. كتابي كه بعدا...
» ادامه مطلب

اين خاطره هاي لعنتي

0 نظر
- سلام عليكم.شركت بازآفريني خاطرات؟ - بفرماييد.امري داشتيد؟ - واله من يه خاطره دارم كه خيلي اذيتم مي كنه. فيلمنامه اش هم بد نوشته شده .مي خواستم ببينم مي شه اون رو ، چي مي گن ، باز آفريني كنم؟ - بله .امكان اش هست.اين خاطره شما قبلا دستكاري شده ؟ - نخير.يه خاطره واقعيه . قبلا هم تجربه شده . - در چه موردي هست اين خاطره تون؟ - واله يه نفر بود كه خيلي دوستش داشتم.قرار بود با هم ازدواج كنيم . يه مدت دوست بوديم.حالا ايشون رفته با...
» ادامه مطلب
0 نظر
ساعت چنده؟ هيچ وقت يادم نمي مونه در يخچال رو پشت سرم ببندم تا حالا صدبار كليد خونه مون رو گم كردميه بار هم خودم گم شدمنشده يه بار بخوام غذا بپزم و اون رو نسوزونمحتي يه بار هم يادم نمي آد كه شماره تلفن يه نفر رو از بر باشمبه همه انگشتهام يه نخ بستم كه نمي دونم براي چي بستمشونهميشه خدا يادم ميره زيپ شلوارم رو ببندمفقط يه بار نمازم رو اول وقت خوندم (اولين نمازي كه خوندم)ديروز يه نفر تو خيابون بهم سلام داد كه قيافه اش آشنا بودنشده...
» ادامه مطلب
0 نظر
تولد هفهشدهپونزدهبيست سال پيش يه همچه روزي بود كه  پسركوچولو به همراه مادرش به عكاسي شيوا رفت. همون عكاسي كه روبروي يه پارك كوچولو بود كه وسط اش يه حوض داشت با چند تا مجسمه فرشته كوچولو كه داشتن تو حوض جيش مي كردن .هزار تا پله رو بالا رفتن تا به يه اتاق رسيدن كه بوي بدي مي داد. عوض اش روي ديوار پر از عكس بود. پسره از اون همه عكس فقط...
...
» ادامه مطلب
0 نظر
نمي دونم تا حالا به وبلاگ قبيله ما رفتين يا نه.يه وبلاگ گروهيه كه هر هفته يه نفر از اعضا يه موضوع انتخاب مي كنه و بقيه اعضا در مورد اون مي نويسن .اين هفته دوتا موضوع داشتيم .موضوع اين هفته هم ، در مورد « بهترين كتابيه كه تا حالا خوندين و اين كتاب چه تاثيري به روي شما گذاشته ؟ » موضوع دوم هم «‌ تاثير قدرت تخيل تو زندگي و تاثير اون تو زندگي...
» ادامه مطلب
0 نظر
آپارتمانشب کريسمس بود .زني با لباس مهماني در خيابانها مي دويد . به يه ساختمان رسيد و در حاليکه نرده هاي دو طرف پله رو گرفته بود دوان دوان بالا رفت .به وسط پله ها رسيده بود که صدايي شبيه شليک گلوله از داخل آپارتمان شنيد.يه لحظه خشکش زد و هراسان بالا رفت و به در آپارتمان کوبيد. کمي بعد مردي با چهره اي معصوم و کودکانه در حاليکه يه بطري شامپاني...
» ادامه مطلب
0 نظر
کازابلانکا يه شب تاريک بود که باد هم مي وزيد. ماشين به فرودگاه رسيد . همه پياده شدن. مردي که باروني پوشيده بود به افسر پليس گفت اسم زن و شوهر رو توي برگه عبور بنويسه. زن يکه خورد .انتظار نداشت مرد اينکارو بکنه. به مرد گفت :« قرارمون يه چيز ديگه بود.» مرد جواب داد :« بجاي هردومون تصميم گرفتم.مگه خودت نخواستي ؟ ميدوني که اگه بموني چي به سرت...
» ادامه مطلب

يه آجر ديگه تو ديوار

0 نظر
يه بار ديگه به همه چيزهايي که داشت ، نگاه کرد . همه اون داشته هاش رو جمع کرده بود وسط اتاق . با سليقه هر چه تمام تر اونها رو چيده بود روي زمين. رفت به طرف حمام ...صورتش رو تراشيد. موهاي سينه اش رو هم تراشيد. يه دستي به ابروهاش کشيدو به خودش تو آينه خيره شد . يه نصفه تيغ برداشت و ابروهاش رو هم تراشيد .صداي آژيري که از بيرون مي اومد با صداي...
» ادامه مطلب

گزارش اقلیت

0 نظر
سال 2054 ميلادي .واشنگتن دي سي . آمريکا . سازماني به نام سازمان جلوگيري از جنايت به وجود امده که بر اساس پيش بيني سه انسان به نام پريکاگها که از نظر ژنتيکي دستکاري شده اند جناياتي را که در آينده اتفاق خواهند افتاد را پبش بيني و با اعزام ماموراني قبل از وقوع جنايات قاتليني را که هنوز مرتکب قتل نشده اند را دستگير مي کنند . وزارت دادگستري آمريکا قصد دارد بعد از اطمينان از درستي عملکرد سيستم ، آن را در تمام کشور اجرا کند . به منظور...
» ادامه مطلب

بازگشت بتمن

0 نظر
در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد...
» ادامه مطلب

نمايش ترومن

0 نظر
وقتي قايق به آخر اون دنياي نمايشي رسيد و اون دنيا به انتها رسيد ، بغض ترومن ترکيد .اون نمي خواست به اونجا برسه اون مي خواست بره به فيجي .همونجايي که عشق اش منتظر بود.همونجايي که خالق و کارگردان اون دنياي نمايشي نمي خواست اجازه بده اون بره اونجا. اگه تو ستاره يه نمايش تلويزيوني باشي که از اول زندگيت ، تمام زندگيت رو صفحه تلويزيون به نمايش...
» ادامه مطلب

Blade Runner

0 نظر
تمام سعي مرد اين بود که روي اون پشت بامهاي بلند، زير اون بارون شديدي که مي باريد، از دست اون روباتي که شبيه انسان بود فرار بکنه. وقتي مي خواست تو اون تاريکي از روي بام به بام روبرويي بپرد پايش ليز خورد و اگر به آن ميله آويزان نمي شد ،چند صد متري سقوط مي کرد و مرگش حتمي بود. به زحمت خودش را نگهداشته بود .از لابه لاي قطره هاي باران شديدي که مي باريد ، سايه روبات رو ديد که را ديد که از بام روبرويي به طرف او جهيد و بالاي سرش روي...
» ادامه مطلب

نيش

0 نظر
همه چيز تو دنياي اونها الکي و تقلبيه. هيچ چيز درست و واقعي نيست. نبايد به چيزي که ميبينن اعتماد کنن . بايد به حوادثي که دوروبرشون اتفاق مي افته دقت کنن .بايد مواظب باشن. مگه پولهايي که هوکر به اون کارآگاه فاسد داد تقلبي نبود؟ مگه اون زنه که تو اون رستوران کار مي کرد نقش بازي نمي کرد؟مگه همه شون نقش بازي نمي کردن؟ عجب تقلبي مي کرد پل نيومن سر بازي پوکر تو اون قطار. عجب کاروکاسبي تقلبي راه انداخته بودن براي اين که سر اون مرتيکه...
» ادامه مطلب

زير نور ماه

0 نظر
نورهاي رنگارنگ شبستان رو پرکرده بود. سيد هنوز خواب بود. شب رو خوب نخوابيده بود. يه کبوتر اون بالا داشت چرخ مي زد تا از اون سوراخ نوراني سقف بره بيرون.و رفت . صداي اذان ظهر بلند شد. سيد چشمهاش رو باز کرد.هنوز روي زمين بود. به دنبال بهشت مي گشت و اون رو پيدا کرده بود. نامه اون آدمهاي زير پلي به دست صاحبش رسيده بود . همون آدمهايي که لباس سيد...
» ادامه مطلب