زرد و نارنجی

0 نظر
خانه خلوت است. ایلیا خوابیده و طنّاز مشغول درس‌خواندنش است. نشسته‌ام و می‌خواهم بنویسم. یک رادیوی اینترنتی دارد یکی از ترانه‌های دهه نود‌یِ .oasis# را برایم پخش می‌‌کند. D'You Know What I Mean. ترانه‌اش پاییزی نیست. ترانه باید برازنده فصل و زمان گوش دادن‌اش باشد. آلبوم a rush of blood to the head از .coldplay# پاییزی است. یعنی نمی‌شود...
» ادامه مطلب

ترنّم موزون حزن

0 نظر
زمانی می‌رسد که احساس می‌کنی دیگر هیچ چیز نمی‌تواند آرام‌ات کند. هیچِ هیچ هم  که نه. شاید وقتی توانستی کمی، و فقط کمی، به خودت مسلّط شوی و چشم‌هایت کمی واضح‌تر دیدند، می‌بینی در واقع لیست بلند چیزهایی که می‌توانستند آرام‌ات کنند کوتاه و کوتاه‌تر شده‌اند. می‌بینی از آن زبانه‌های شعله‌وری که زمانی گرم‌ات می‌کردند تنها بارقه‌هایی مانده‌اند که در تاریکی سوسو می‌زنند. چیزهایی خُرد و ریز که از هیچ بهترند و می‌توانی به آن‌ها بیاویزی...
» ادامه مطلب

بوی کاجِ خیس

0 نظر
یک ساعت و نیم پیش که با دوچرخه آمدم، هوا خوب بود. در افق ابرهایی دیده می‌شدند که به نظر می‌رسید تنبل‌تر از آنند که تا یکی دو ساعت دیگر به زنجان برسند و تا آن موقع هم من شنا کرده‌ام، از استخر بیرون آمده و به خانه برگشته‌ام. ولی یک ساعت و نیم بعد کات شد به من که از استخر خارج شده و  کوله به پشت و نگران از پشت شیشه‌های درِ ورودی استخر خیره شده‌بودم  به باران سیل‌آسایی که می‌بارید و قطره‌های درشت‌اش روی آسفالتِ محوطه استخر...
» ادامه مطلب

خورشید و تخمه

0 نظر
دمِ غروب بود که از خانه خارج شدیم. ایلیا روی صندلی  پشت نشسته و برخلاف همیشه ساکت بود. وقتی از خیابان فرعی مجتمع وارد خیابان اصلی شدیم، افق مقابل چشمهای‌مان قرار گرفت. خورشید در حال غروب بود و منظره قشنگی را در افق به وجود آورده‌بود. ناگهان ایلیا گفت:" بابا! خورشید خانم داره چیکار می‌کنه؟" بهش گفتم:"خورشید خانم داره می‌ره بخوابه". گفت:" نه. خورشید خانم داره لباس‌هاش رو درمی‌آره ماه بشه. مثل تخمه". بعد ساکت شد....
» ادامه مطلب

خواب‌نگاری - سکو

0 نظر
روی یک سکوی نفتی بودیم،‌ وسط دریا. فضای درونی‌اش شبیه ایستگاه‌های فضایی بود. در واقع مطمئن نیستم سکو بود یا ایستگاه فضایی. گرچه رویا کنار دریا به اتمام رسید و احتمال وقوع‌اش را در سکوی نفتی قوی‌تر کرد. همه‌جا درهم و برهم و شلوغ ‌بود. بیگانگانی از فضا به ما حمله کرده‌بودند. همه سلاح ها را روی‌شان امتحان کرده‌بودیم و نتوانسته بودیم ضربه‌ای به‌شان بزنیم . شکست خورده‌بودیم و آن‌ها در آستانه ورود به محلی بودند که در آن بودیم. یکی...
» ادامه مطلب

خواب‌نگاری- زیبای مُرده

0 نظر
در خیابان سعدی‌ِشمالی بودم. کمی بالاتر از خیابانِ بهار. رو به شرق ایستاده‌بودم. اندوهی در هوای شهر موج می‌زد که رویای مرا هم آلوده‌کرده‌بود. زیباترین دختر شهر مرده بود. شاید هم کشته‌شده‌بود. مهم نبود چه بلایی به سرش آمده بود. مهم این بود که مُرده‌ بود و حالا هم جسدش گم شده‌است. مردم شهر جمع شده‌بودند و همه‌جا را به دنبال جسدش می‌گشتند. درون کانال‌های آب،‌حوض‌چه‌های مخابرات، چاله‌ها، جوی‌های آب و ... . تا آخر رویا هم جسدش پیدا...
» ادامه مطلب

که آن درد به صد هزار درمان ندهم

0 نظر
غم‌هایی هستند که مثل مهمان عزیزی می‌آیند می‌نشینند ته دلِ آدم. همیشه هم همراه با صدایی، نوایی و یا ترانه‌ای می‌آیند. گیر نیستند. خاردار نیستند. نمی‌آیند که بمانند. مثل قیر نیستند که بچسبند تهِ دل و خیالِ رفتن نداشته‌باشند. می‌آیند، دو زانو می‌نشینند. یه چایی می‌خورند. بعد یا اللّه‌ی می‌گویند و پا می‌شوند. در و پنجره دل‌ات را باز می‌کنند....
» ادامه مطلب

خواب‌نگاری - دریا

0 نظر
تمام دی‌شب را خواب دریا می‌دیدم. دریای خاکستری‌ی بود که در زیر طوسیِ آسمان می‌خروشید. با چند نفر کنار ساحلی بودیم که با فَنس از دریا جدا شده‌بود. همراهانم پشت فَنس ایستاده‌بودند و به موج‌ها خیره‌مانده‌بودند. ولی من به دنبال راهی بودم تا به دریا بروم. کمی این‌طرف‌تر راهی یافتم و از فَنس گذشتم و و خودم را به دریا رساندم. مطالب مرتبط با خواب‌نگاری: UP نفس عمیق مَکِش پرشیا اَبَرقهرما...
» ادامه مطلب

قیر

0 نظر
هوای بیرون سرد است. الان سرد است. معلوم نیست ده دقیقه بعد هم سرد باشد یا نه. حالی به حالی است. حواسش به تقویم نیست. طیف زمستان دارد در بهار حل می‌شود و  نمی‌توانی بگویی هوا بهاری است یا زمستانی. گاهی سرد می‌شود. گاهی خنک. ابرها هم در شِش و بِش این هستند که ببارند یا نبارند. بیرون باد می‌وزد و با پرچم بازی می‌کند. چند نفر در اطاق بغلی...
» ادامه مطلب

اگر غم لشگر انگیزد

0 نظر
دختر زیبا بود. در اوج زیبایی‌اش  بود. چهره‌اش مرا به یاد شادابی چهره آلن دلونِ جوان می‌انداخت. پوست‌اش برنزه بود. چشم‌هایِ درشتِ روشنی داشت و دست در دست پسر جوانی  کنار یکی از صندلی‌های واگن مترو ایستاده‌بود و خوش بودند. پسر قیافه‌ای معمولی داشت. لباس و تیپ‌اش هم معمولی بود. به دوناتی که در دست داشت گاز می‌زد و گاهی هم به دخترک تعارف می‌کرد و او هم با ناز دستش را رد می‌کرد. واگن قطار خلوت بود ولی حواس کسی به آن‌ها نبود....
» ادامه مطلب