شب بود. داشتم ایلیا را آماده میکردم که بخوابد.
«ایلیا. خسته شدم. چقدر من برات قصّه بگم؟ یک بار هم تو برام قصّه بخون.».
«باشه». کمی فکر کرد. چشمهایش را مالید. خمیازهای کشید و شروع کرد: «یکی بود. یکی نبود. یه سنگ بزرگی بود که افتاد توی آب جوب!. … قضّه ما به سر رسید کلاغه به خونهاش نرسید».
«خب؟ بقیهاش چی شد؟ این که قصّه نیست. ناتموم مونده. آخرش چی میشه؟».
خمیازه دیگري کشید و گفت: «خودم میدونم. یه بچّهای صفحههای کتاب رو با قیچی بریده. معلوم نیست آخرش چی میشه!».
باز هم خمیازهای کشید و کمی بعد خوابش برد.
قصه ما به سر رسيد
قطره قطره
شب بود. بیرون باران میبارید، صدای ترانهای میآمد. چیزی نمیگفتی. چیزی نمیگفتم. نشسته بودیم و به تصویر وارون درختهای سبز روی رد قطرههای بارانِ روي شيشه جلو نگاه میکردیم و به ترانه گوش میدادیم. ترانه داشت تمام ميشد که محو شدنت شروع شد. داشتي آرام آرام کم رنگ میشدی. داشتی پاک میشدی. باران شدیدتر شد. انگار باران داشت تو را پاک میکرد. رد قطرههای باران روی شیشه تار شدند. نشسته بودم و به تو نگاه میکردم. چشمهایت میدرخشیدند و لبخند میزدی. شالت، موهایت، خال کنار لاله گوشت و انگشتهای باریک و کشیدهت داشتند محو میشدند. باران که قطع شد، ترانه که تمام شد، رفته بودی. تنها لبخندت باقی ماند.
عکس: اينجا
يونيفرم
کلاهخودهایمان نو بود. یونیفرمهای قهوهایمان آهار خورده، اطوشده و شقورق بودند. دستهایمان بوی روغن مسلسلهای نو میداد و وقتی با ناشیگری مسلسل را به سمت دشمن نشانه میرفتیم نگران روغنی شدن یونیفرممان میشدیم. پوتینهايمان سیاه و برّاق بوند. صدای عبور سریع بند پوتین از میان سوراخها مستمان میکرد و بندها را همانند دخترکی که گیسهایش را میبافد، میبافتیم. کمی بعد از شروع جنگ بود که رطوبت جنگل و شاخههای درختها و بوتهها و خنجرهای ریز باران یونیفرمهامان تبدیل شدند به کیسههای کِرِمرنگ چِرکی که به تنمان زار میزدند.کلّههامان درون کلاهخودهای رنگپریده، زنگزده و قُرشده درست مثل عروسکهایی که روی داشبورد با تکانهای ماشین میجنبند، میلرزیدند.
رنگ سبز یونیفرمشان خیلی خَز بود. سبزِ زمینه جنگل برّاق و زیباتر بود. بعد از گذشت سالها از شروع جنگ چشمهامان به راحتی طیفهای مختلف سبز را از هم تشخیص میداد. سربازی که با یونیفرم سبزِ لجنی پشت بوته تمشک پنهان میشد برایمان واضحتر از مارمولک سفیدی بود که روی یک سنگ سیاه میخزد. برای استتار، آهو و یا روباهی را در آغوش میگرفتیم و مخفی میشدیم. آهوها و روباهها ما را به عنوان جزیی جداناپذیر از جنگل شناختهبودند.
جنگ آنقدر ادامه پیدا کرد که تمام مزارع پنبه سوختند و کارخانههای نسّاجی و پارچهبافی جای خودرا به ویرانههای سیاه و بدبویی دادند که دود سیاه چربی از آنها بلند میشد. پارچه نایاب شد و یونیفرم سالم و تمیز تبدیل به مشکل اساسی جنگ شد. زمانی را با پوشیدن یونیفرم همقطاران کشتهشده گذراندیم. یونیفرمهایی پاره پاره و خونی که ما را به اجسادي متحرک و آواره تبدیل کردهبودند.
جنگ ادامه پیدا کرد. شبانه به قرارگاه آنها میرفتیم، دزدکی چند نفرشان را میکشتیم و یونیفرمشان را در ميآورديم و میپوشیدیم و آنها نيز فردا شب به سراغمان میآمدند و از ما میکشتند و یونیفرمهایمان، یونیفرمهایشان، را درميآوردند و ميپوشيدند. معلوم نبود چه کسی دوست است و چه کسی دشمن. به هر کسی که یونیفرم تنش بود شلیک میشد. ما از ما میکشتیم و آنها از خودشان و آهوها و روباهها نیز به تماشا نشسته بودند.
پايان جهان
دور نیست زمانی که شبها قبل از خواب بتوانی الکترودهای نقرهای را روی پیشانیات بگذاری و اپلیکیشنی را روی گوشی هوشمندات اجرا کنی و بخوابی تا در طول شب رویاها و کابوسهایت بتوانند به شکل بیتهای اطلاعاتی بِخزند بر روی گوشی هوشمندت تا فردا صبح بتوانی بعد از بیدار شدن آنها را مرور کنی و شاید اگر دلت خواست آنها را در شبکههای اجتماعی با دوستانت به اشتراک بگذاری.
پستهای مرتبط با خوابنگاری:
تفنگ
مادربزرگ ایلیا برایش تفنگی خریدهاست که شبيه تفنگهاي فيلمهاي علميتخيلي درجه B است. سه چراغ داره با لولهای که مانند مته میچرخد و صدای شلیک گلوله میدهد و صدایی با لهجه غلیظ چینی از گلويش خارج ميشود که جیغ میزند Fire! Fire! Drop the gun. ایلیا عاشق تفنگ شدهاست. از صبح تا شب بیمحابا شلیک میکند. به همان جیغ چینی که از گلوی چرخان تفنگ بیرون میآید نیز راضی نیست و از دهان خودش هم صدای شلیک درمیآورد. آنقدر تمرین کرده و ماهر شدهاست که با اشاره ظریفی به ماشه قبل از بلند شدن صدای fire چراغهای تفنگ را روشن میکند و لولهاش را میچرخاند و مثل مته فرو میبرد در مغزمان. به قدری اصرار و تعهّد به شلیک و عدم قطع جریان تمامنشدنی صدای تفنگ دارد که وقتی میخواست به دستشويي برود تفنگ را داد دست طنّاز و گفت:"وقتی میرم جیش کنم تو شلیک کن." و دوان دوان وارد توالت شد. طنّاز پشت در دستشویی ایستادهبود و شلیک میکرد و وقتی لحظهای وقفه در جریان fire fire ها میافتاد ایلیا از درون توالت فریاد میکشید شلیک کن! شلیک کن!.
زرد و نارنجی
سایههای پاییزی بلندترند. آفتاباش رمق ندارد با این حال وقتی در خانه نور آفتابِ عصر سر به آستان آشپزخانه میگذارد حالم خوش میشود. حتّی رنگ آفتاب پاییز فرق دارد با نگاه خیره و تند آفتاب تابستان. رنگ برگهای زرد را میگیرد. شاید هم این برگها هستند که رنگ آفتاب را میگیرند. آبیِ آسمان زیباتر است و روزگارم در پاییز خوش است.
گل سرسبد همه ترانههای پاییزی داخل قوطیِ ترانهام Rocket man از التون جان است. پاییز ۷۴. دانشگاه زنجان. ترم دو فیزیک کاربردی بودم. نیم ساعت به شروع کلاس ماندهبود و کمی بالاتر از ورودی دانشگاه روی نیمکتی نشستهبودم روبروی درختهای سیب دانشگاه که برگهایشان در شِش و بِش زرد و قهوهای و نارنجیشدن بودند و با وزش باد خنک پاییزی میلرزیدند. هدفون واکمن سونیام را گذاشتهبودم در گوشهایم و روی کاستی که نادر برایم آورده بود برای اولین بار به اندوه فضانوردی گوش میدادم که در مریخی که مثل جهنّم سرد است پنج روز هفته را کار میکند و دلتنگ زمین و همسرش است.
ترنّم موزون حزن
بوی کاجِ خیس
خورشید و تخمه
خوابنگاری - سکو
پستهای مرتبط با خوابنگاری: