بازي تموم شد

0 نظر
... از پایین صخره صدای جیرجیرک‌ها, واق واق سگ‌ها و صدای دعوای چند نفر می‌آمد. این بالا هوا تاریکِ تاریک بود.چشم‌هایم جایی را به خوبی نمی‌دید. با دست راستم از صخره آویزان بودم و زق‌زق شدیدی را در انگشتانم احساس می‌کردم. نمی‌دانستم تا بالای صخره چقدر مانده است. همین طور که نمی‌دانستم چه مدت طول کشیده به اینجا رسیده‌ام و چقدر بالا آمده‌ام....
» ادامه مطلب

عزيزم تواونجايي؟

0 نظر
مرد در حالی‌که در را پشت سرش می‌بست فریاد زد: «عزیزم، من برگشتم». کت‌اش را در آورد. وارد آشپزخانه شد. همسراش آنجا بود. به‌آرامی‌به او نزدیک شد، در آغوش‌اش گرفت و او را بوسید و در گوش‌اش زمزمه کرد:«چقدر موهات خوشگل شده». زن خندید و گفت :« درست همون‌طوری که می‌خواستی» و بوسه‌اش را پاسخ داد و گفت: «امروز شرکت یک دستورالعمل جدید برای پختن غذای موردعلاقه‌ات فرستاد». مرد لبخندی زد و از آشپزخانه خارج شد و به حمام برود... قبل از خواب...
» ادامه مطلب

مي خوام بدونم با اين لاستيكهاي صاف تا كجا مي تونم برم؟

0 نظر
يه موضوعي باعث شد به اين فكر بيافتم كه تا كي مي تونم به نوشتن تو اين وبلاگ ادامه بدم. حالا اين موضوع چي بود ، بماند. پيش خودم فكر مي كردم اگه اين دولت عزيز و محترم دسترسي ما رو به اينترنت محدود نكنه، اگه همين فردا نيفتيم بميريم ، اگه طوري درب و داغون نشيم كه نتونيم حتي نفس بكشيم(چه برسد به وبلاگ نوشتن!) ، اگه فردا كه زن گرفتيم زن ذليل از آب در نيومديم ، اگه طوري سرخورده نشيم كه با خودمون هم قهر كنيم ، اگه همه اينISP هاي مزخرف...
» ادامه مطلب

شیخ بلرم

0 نظر
هماي اوج سعادت به دام ما افتداگرتوراگذري بر مقام ما افتدحباب وار براندازم از نشاط كلاه اگرزروي تو عكسي بجام ما افتد ...ديشب كه داشتم كتاب«اين در مقدمه اي تو وبلاغ» اثر شيخ علرم بلرم الدين سيستاني رو مي خوندم به بيت بالا برخوردم. همون طور كه ميدونيد اين شيخ ما در زمان خودش يه وبلاگ نويش قهار بوده و اين شعر روهم رو يه كاشي نوشته بوده و زده بالاي سر وبلاگش . اون جور كه من تحقيق كردم اين شعر رو براي تحريك بازديدكننده هاي وبلاگش به...
» ادامه مطلب

تشنگی

0 نظر
تا حالا شده به سطح مواج آب يه چشمه نگاه کني و دلت براي تشنگي تنگ ب...
» ادامه مطلب

خلسه

0 نظر
نور نارنجي رنگي كه اتاق رو پر كرده.هواي سنگيني كه خوابيده روي كف اتاق. سكوت و سكوت و سكوت.چنان سكوتي كه فقط وزوز گوشهات رو مي شنوي.يه جور راحتي.يه جور آسايش.يه جور بي غم بودن.يه جور فكر فردا، يكساعت بعد، يك دقيقه بعد رو نكردن.يه جور شناور بودن تو حالا. يه جور رخوت.مستي .آزاد بودن. مثل نماز دم صبح، وقتي كه تو خونه تنهايي . سبك مثل روح.لخت مثل يه كتاب . رها و رها و رها...از اون دقايقي كه خيلي كم تو زندگي پيش مي آد.مثل امروز عصر...
» ادامه مطلب

the end

0 نظر
يه جورايي زندگي اينه که وقتي روبروي تلويزيون نشستي و فيلم موردعلاقه ات رو نگاه مي کني، مطمئن نباشي که تا آخر فيلم زنده مي موني يانه؟آخر فيلم رو مي بيني يا ...
» ادامه مطلب

امروز زدم كنار جاده و مي خوام كمي غرغر كنم.

0 نظر
کسي نيست اينجاطرز پختن ماکاروني بلد باشه؟ کسي نيست يه کتاب رزا منتظمي داشته باشه؟ کسي نيست آدرس يه وبلاگ که توش آشپزي ياد بدن بلد باشه؟ ما به يه بنده خدايي گفتيم پختن ماکاروني خيلي سخته ، قبول نمي کنه. مي گه خير! پختن کوفته تبريزي سخت تره. من يكي كه وقتي مي خوام ماكاروني بپزم يه دوساعت و نيمي رو راحت سركارم.شما رو نميدونم. يكي بنده ( و ايضا ...
» ادامه مطلب

وانهاده

0 نظر
«...شب فرا مي رسد.ولي هوا هنوز قدري گرم است .يكي از آن لحظات شورانگيزي است كه زمين با آدميان چنان در توافق است كه به نظر مي رسد غيرممكن است همه خوشبخت نباشند...»- سيمون دوبوار- از كتاب « وانهاده»شما اينطور بخونيد:« ...شب فرا مي رسد . برف مي بارد و هوا اندكي سرد است. يكي از آن لحظات شورانگيزي است كه زمين با آدميان چنان در توافق است كه به...
» ادامه مطلب

بمب و ترانه

0 نظر
درد «...حكايت كن از بمبهايي كه من خواب بودم و افتاد حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم ، و تر شد بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند؟ درآن گيروداري كه چرخ زره پوش از روي روياي كودك گذر داشت مرغابي نخ زرد آواز خودرا به پاي چه احساس آسايشي بست؟...» «... اونهايي رو كه ترسيدن ديدي؟صداي سقوط بمبهايي روكه مي افتادن شنيدي؟هيچ فكر مي كردي ، اونجايي كه نويد دنياي قشنگ نويي داده مي شد ، چرا بايد به پناهگاه مي دويديم؟ اونهايي رو كه ترسيدن...
» ادامه مطلب

پیرمرد

0 نظر
همه اونهايي که زنجاني هستن مسجد رسول اله رو مي شناسن. يکي از مساجد قديمي زنجانه که تو مرکز شهر واقع شده. اواخر ارديبهشت ماه امسال بود که مراسم چهلم مرتضي تو اون مسجد برگزار مي شد. پدر مرتضي روي يه صندلي ، كناردر ورودي مسجد نشسته بود . خسته بود.خسته بود از زندگي ،از مرگ خيلي ناگهاني پسر تازه مهندس اش كه براي كار كردن رفته بود تهران . مرگي به مسخره گي خود زندگي .دم دمهاي غروب بود و نور نارنجي رنگ خورشيد از شيشه هاي رنگي در مسجد...
» ادامه مطلب
0 نظر
قبيله ها و وبلاگها اسما و رسما رفتیم هم قبیله شدیم با یه عده که دور هم جمع شدن و یه قبیله تشکیل دادن. خدا آخروعاقبت اون قبیله رو به خیر کنه... مثل : يه زماني گروچو ماركس رو به اتهام داشتن افكار كمونيستي به دادگاه احضار مي كنن و ازش مي پرسن :« به ما گفتن كه شما عضو حزب كمونيست هستيد».اون هم جواب میده :« نه نيستم». اينها هم مي گن :« ثابت كن ». اون هم مي گه : « هيچ دوست ندارم عضو حزبي باشم كه من رو به عنوان يه عضو قبول كنه » ....
» ادامه مطلب

يكي بود يكي نبود

0 نظر
يه جايي اون دوردورها .يه كم دورتر از اون ستاره زرد رنگ پريده ،نرسيده به اون كهكشان آبي رنگ ، توي يه سياره كوچيك كه فقط يه كمي از غربال بزرگتربود،‌يه پيرزن زندگي مي كرد. يه حياط داشت اندازه يه فنجون ، يه درخت داشت اندازه يه چوب نازك جارو . تك و تنها تو آسمون بزرگ خدا;يه گوشه خيلي دنج از كهكشان. سياره اش نه تو مسيرراه سفينه هاي تجاري راه شيري بود ، نه تو مسير راه فضانوردان قد بلند دليري كه همه كهكشان رو به دنبال شاهزاده اي مي...
» ادامه مطلب

ناسینگ اند اوری سینگ

0 نظر
متاسفانه به دلايلي که براي خودم هم روشن نيست نظرهايي که شما براي سه مطلب پيش داديد پاک شده. هنوز نمي دونم علت اش چيه. من از همه تون ( بجاي اين haloscan ) معذرت مي خوام. ( نمي دونم واله.شايد يکي تونسته به سيستم نظرخواهي من نفوذ كنه و اونها رو پاك كنه...). كسي مي تونه به من علتش رو بگه؟ بعد از تحرير :مثل اينكه haloscan داشته سرورش رو منتقل مي كرده.بهر حال اون نظرات شما دوباره برگشته سر جاش .خداروشكر...
» ادامه مطلب

ماکارونی یا کوفته

0 نظر
ماكاروني يا كوفته تبري...
» ادامه مطلب

عنوان نداشته باشه بهتره...

0 نظر
قيمت يه بشکه نفت = ۳۰ دلار(در بهترين حالتش) ~ قيمت يه بشکه پپسي کولا= حدودا ۲۲۰ دلار ...اولين چيزي که بعد از خوندن اين مورد به ذهنم رسيد (که ممکنه هيچ ربطي هم نداشته باشه ) اينه که فکر کردم اين مملکت مثل يه کشتي که در حال غرق شدن باشه، رو آب معلق مونده.چرا؟دليلش واضحه.احتياجي به توضيح نداره.من يه چيزهايي براي خودم آناليز کردم شايد هم درست نباشه : :: آناليز موقعيتي که تو اون گرفتار شديم راههاي فرار: ۱ - وجود قايقهاي نجات (خوشبختانه...
» ادامه مطلب

ما اينيم ديگه ....

0 نظر
اين پسره نيو اومده بود دم در خونمون.يه موتور BMW بيست هم اورده بود با خودش .مي گفت تو ماتريکس ۲ کلي حال کرده با اين موتور. مي خواست دوربين ديجيتال ما رو قرض بگيره از ترينيتي عکس بگيره.دوربين رو دادم بهش.هيچي نگفت .سوار موتورش شد.يه گاز ترميناتوري داد و راست شکم اش رو گرفت و رفت... اين هارو نوشتم تا شما بدونيد ما تو خوابهامون با کي ها مي...
» ادامه مطلب