آبی

0 نظر
همین امروز ظهر. دریاچه سد تهم اونقدر آروم و صاف بود که آسمون رنگ آبی خودش رو تو اون میدید و کِیف میکر...
» ادامه مطلب

اپلیکیشن رسمی بلاگر

2 نظر
اولین پستی است که با استفاده از اپلیکیشن رسمی بلاگر برای آیپد پست می‌کنم. 1- در واقع این اپلیکیشن برای آی‌فون نوشته شده و با آیپد هم سازگاره. یعنی وقتی تو آیپد اجرا می‌شه یه صفحه کوچولو به اندازه صفحه آیفون باز میشه و وقتی که اون رو دو برابر می‌کنی کیفیت تصویری پایین می‌اد. و همچنین یعنی این‌که کی‌بورد فارسی محبوب من برای آی‌پد، روی اون...
» ادامه مطلب

وبلاگ ده ساله

0 نظر
بازهم بنا به دلایلی واضح وغیرواضح وارد شدن به بلاگر حتّی با "چیز پی شیت" هم غیرممکن شده. وبلاگ فارسی هم که وارد دهه دوّم زندگی‌اش شده و نمیشه بدون منتشر کردن یه پست این اتّفاق مهم رو جشن نگرفت. عجالتن با کمک جی‌میل این پست رو منتشر می‌کنم تا من هم در این اتفاق سهمی داشته‌با...
» ادامه مطلب

تایِرد

0 نظر
خسته‌ام. خیلی خسته‌ام. دورنمای امیدوارکننده‌ای حاکی از رفع اون به چشم نمی‌خوره و به نظر می‌رسد که قصد داره همین جا بمونه و تا ابد کِش بیاد. منبع عکس: اینجا ...
» ادامه مطلب

Up

0 نظر
شماره سه: سوار آسانسور شدم. تنها بودم. دگمه طبقه ششم را زدم. در بسته شد. صدای موسیقی ملایمی بلند شد و آسانسور به سمت بالا حرکت کرد. طبقه ها را یکی یکی رد کرد و به طبقهٔ ششم رسید، ولی نایستاد و به حرکتش ادامه داد. چند دگمه روی پنل را فشار دادم. فایده‌ای نداشت. از طبقه دهم که گذشتیم.  باید به انتهای چاه آسانسور می‌رسیدیم و آسانسور متوقف...
» ادامه مطلب

اینترنت‌اً

0 نظر
رسم بر این‌ست که در مراسم یادبود مرحوم درگذشته‌ای  که در مساجد برگزار می‌شود بعد از ده و یا پانزده‌ دقیقه تلاوت قرآن و فاتحه‌خوانی مدّاح و یا قاری از طرف خانواده داغدار قدردانی می‌کند از کسانی که با ارسال پیام تسلیت ابراز همدردی کرده‌اند. در این مواقع مدّاح به طور معمول پیازداغ قضیه را زیاد می‌کند و به صورت کلیشه‌ای تشکر می‌کند از کسانی که تلگرافاً، تلفناً،‌ اس‌ام‌اس‌ا‌ً و ارسال نامه و غیره ابراز همدردی کرده‌اند. چندروز پیش...
» ادامه مطلب

عشق پیری

0 نظر
“می‌دونی. تو من رو به یاد شعری می‌اندازی که یادم نمی‌آد. یاد صدایی که هیچ وقت نبوده و جائی که مطمئنم هیچ‌وقت اون‌جا نبودم:” ایب سیمپسون خطاب به ژاکلین بوویر، مادر مارج. اپیزود 20 از فصل پنجم سریال “خانواده سیمپسون‌ها”....
» ادامه مطلب

قاشق‌زنی

0 نظر
شب چهارشنبه سوری رفیقم زنگ زده می‌گه:«کجایید؟ خونه‌اید؟ جایی نرید می‌خواهیم بیاییم قاشق‌زنی خونه‌تون»....
» ادامه مطلب

زیان

0 نظر
من تو رو به خاطر خودت دوست دارم تو هم من رو به خاطر خودت دوست د...
» ادامه مطلب

روزی روزگاری نامه

0 نظر
زمانی بود که آدم‌ها وقتی دل‌شون برای یکی دیگه تنگ می‌شد، می‌نشستند مدادهاشون رو تیز می‌کردند یا خودنویس‌شون رو پر از جوهر می‌کردند یا یه خودکار برمی‌داشتند و نُکش رو اون قدر رو یه کاغذ باطله می‌کشیدند تا جوهر تازه ازش رَوون می‌شد رو کاغذ. روی یه کاغذ چرک‌نویس حرف دل‌شون رو می‌نوشتند.  چندبار اون رو می‌خوندند. هی رو کلمه‌ها خط می‌کشیدند....
» ادامه مطلب

گرته روشنی مُردهِ برفی، همه کارش آشوب/ بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار.*

0 نظر
شب‌ها  تبِ سرخ آسمان نوید برف صبح‌گاهی داشت. صبح زود وقتی بابا در راهرو را می‌بست و وارد حیاط می‌شد تا به سرِکار برود  از صدای شنیدن قِرچ قِرچ کفِ کفش‌هایش می‌فهمیدیم که برف باریده‌است. کمی بعد دوان‌دوان، شال و کلاه و دستکش پوشیده یا نپوشیده در حالی‌که کیف‌مان را به دنبال‌مان می‌کشیدم به عشق برف و برف‌بازی می‌زدیم به کوچه و سعی...
» ادامه مطلب

نفس عمیق

3 نظر
پاییز ۸۷ به مشهد رفتیم. ظهر از زنجان راه افتادیم و شب را در شه‌میرزاد، سمنان، ماندیم. صبح زود وقتی بیدار شدم و به حیاط رفتم هوای بسیار پاک و تمیز شه‌میرزاد غافلگیرم کرد و مرا را با خود برد.  هوای پاک و تمیز و سَبک کوه‌های گاوازنگ را به یادم آورد و دل تنگم کرد. گاوازنگی که زمانی تمیز بود و دور از شهر بود. شهری که هنوز کوچک، خلوت و تمیز...
» ادامه مطلب

همه چی آرومه

1 نظر
“شب فرا می رسد. ولی هوا هنوز کمی گرم است. یکی از آن لحظات شورانگیزی است که زمین با آدمیان چنان در توافق است که به نظر می رسد غیرممکن است همه خوشبخت نباشند…” وانهاده- سیمون دوبوار عکس:حاشیه دریاچه سدّ تهم- زنجان- غروب جمعه 25 دی‌ماه 1389...
» ادامه مطلب

گزارش

0 نظر
  حفره‌های شکم [سانتیاگو ناصر] پر از لخته‌های غلیظ خون بود و در میان مخلوط متشکل از محتویات معده یک مدال طلائی «باکره کارمل» دیده‌می‌شد که سانتیاگو ناصر آن را در چهارسالگی بلعیده‌بود… گزارش یک مرگ، نوشته: گابریل‌گارسیامارکز، ترجمه: لیلی گلستان...
» ادامه مطلب