خواب‌نگاری- اَبَرقهرمان

0 نظر
به نظر می‌رسید یک اَبَرقهرمان هستم. به یاد ندارم قدرت ویژه‌ام چه بود. با ایلیا و دخترک کوچکی که به نظر می‌رسید دخترم است، در خانه بودیم. کمی قبل از آن نبرد سختی با شخصیّت منفی داستان داشتم که قدرت ویژه‌ام را تا اندازه زیادی از بین برده‌بود. ولی او را شکست داده و تحویل مقامات شهری داده‌بودم و اکنون در بند پلیس بود. ولی انگار پلیس از این موضوع دلخور بود. رگه کم‌رنگی از مافیا بازی و فساد مقامات شهر با شخصیّت منفی در کل خواب...
» ادامه مطلب

here I am, on the road again

0 نظر
نزدیک به سه ماه است که تقریباً هیچ فعالیّت فیزیکی نداشته‌ام. کمردرد گریبانم را گرفته‌است و رهایم نمی‌کند. کفش‌های ورزشی‌ام درون جاکفشی زانوی غم به بغل گرفته‌اند و در گوش هم با نگرانی زمزمه می‌کنند که بالاخره چه خواهدشد؟ دوچرخه‌ام غریبانه گوشه انباری خاک می‌خورد و خاطرات مشترکی را که با هم داشته‌ایم مرور می‌کند. پاییز و هجوم رنگ‌های زرد و...
» ادامه مطلب

کتاب‌ها رو آخر پاییز می‌شمرن

2 نظر
چند سالی است که بازی وبلاگی شب یلدا تبدیل به یکی از رسوم وبلاگ‌نویس‌ها برای برگزاری شب یلدا شده‌است. امسال هم این دو وبلاگ + و + بازی وبلاگی “کتاب‌ها رو آخر پاییز می شمرن” به راه انداخته‌اند. برای شرکت در این بازی کافی است قسمتی از کتاب موردعلاقه‌تان را به همراه عکسی که به نوعی با آن مرتبط است و خودتان گرفته‌اید در وبلاگ‌تان منتشر کنید و...
» ادامه مطلب

سومین جیکوب

0 نظر
اخطار: خطر لو رفتن داستان‌ها وقتی “جی‌جی آرامز” در اپیزود اوّل از فصل دو سریال لاست کتاب “سومین پلیس” را داد دست “دزموند” و به طور آشکاری روی آن مکث کرد باید می‌فهمیدیم که نویسندگان لاست چقدر مدیون آن کتاب هستند. گرچه “دیمن لیندلف”، از نویسندگان اصلی سریال، در پادکستی گفته‌است که کتاب را نخوانده ولی شباهت‌ها روشن و آشکار هستند. کتاب در...
» ادامه مطلب

پری دریایی

0 نظر
دیشب که داشتم ایلیا رو می‌خواباندم ناگهان پاشد و نشست. کمی فکر کرد و بی‌مقدمه گفت:« رفته‌بودم باغ. یه‌دونه پری دریایی دیدم که تو گِلِ جوب! گیر کرده. با چوب ماهی‌گیری در آوردمش.». بعد دراز کشید و کمی بعد خوابید. جا خوردم. تا به حال  سابقه نداشت خودش داستان بگوید. قبلاً هر چه تعریف می‌کرد به نوعی تکرار داستان‌هایی بود که برایش تعریف...
» ادامه مطلب

* شاید در عجب‌اند از این‌که هنوز داری می‌خندی.

0 نظر
وقتی که پسره به قصد خلاص شدن از افتضاحی که در صنعت کفش‌سازی به بار آورده‌بود پشت دوچرخه ثابت نشست و نوک تیز چاقو را لمس کرد و چشم‌هایش رو بست و ناگهان صدای موبایلش بلند شد و خبر آمد که پدرش مرده و کات شد به فرودگاه، پیش خودم فکر کردم که پسره خودش را کشته است و همه این وقایعی که در حال رخدادن‌ست القائاتی‌ست که ذهنش دارد ادامه می‌دهد برای...
» ادامه مطلب

مٍس

0 نظر
خواب نگاری- شماره پنج: مرد، پشت به من، در وسط خیابان ایستاده‌بود. نیم‌تنه بالایی‌اش لخت بود. شلوار پارچه‌ای سفید پوشیده‌بود و چهاردست داشت. رنگ پوست‌ش مِسی بود. دست‌هایش را بالا و پایین و جلو و عقب می‌برد. کمی بعد حین فیگور گرفتن عضلات پشت‌ش را دیدم که به شکل توده درهم پیچیده‌ای از لوله‌های مِسی بیرون زد. همانند ورزشکاران زیبایی اندام...
» ادامه مطلب

تست

0 نظر
تست. میخوام ببینم بدون چیزپیان میتونم با اپلیکیشن بلاگر برای آیپد یه مطلب رو منتشر ک...
» ادامه مطلب

آخر

0 نظر
با وزش نسیم ملایمی که رفته رفته تبدیل به طوفان‌ و گردباد‌ سهمگینی شد، دنیا به آخر نرسید. آغاز فروپاشی دنیا زلزله خفیفی که از اعماق زمین شروع شد، نبود. ویروس‌های جهش‌بافته، بمب‌ها و شهاب سنگ‌ها هم نبودند. وقتی در را باز کردی و نسیمی پاییزی امتداد شال‌ات را به رقص آورد، وقتی خارج شدی و در را پشت سرت بستی. دنیا به آخر رسید....
» ادامه مطلب

Some Things Never Change

0 نظر
همیشه  ذوق و شوق برای گوش دادن به ترانه‌هایِ تازهِ خوانندگانِ موردعلاقه‌ام با واهمه همراه  است. می‌ترسم از این‌که مبادا جنابِ خواننده پیر شده‌، حسّ وحالش را از دست داده‌باشد.  یا استقبال از کارهای قبلی خُردش کرده‌است و  حالا حتماً نتوانسته‌است با آلبوم جدیدش همه خاطرات خوبی را که از کارهای قبلی‌اش داشته‌ام تکرار کند و...
» ادامه مطلب

ناز انگشتای بارون تو باغم می‌كنه

0 نظر
به قصد رفتن به مأموریت سوار بر ماشین می‌شوم. کمربندم را می‌بندم. منتظر می‌شوم تا راننده شیشه‌ها را پاک کند و سوار شود. دستی را بخواباند. کلاچ را بگیرد و دنده را جا بیاندازد، ‌به آینه بغل نگاه کند بسم‌الهی بگوید و  راه بیافتیم. روال سپری کردن زمانی که در ماشین هستیم مشخص است. می‌دانم که راننده در کل مسیر ساز خود را خواهدزد. بعد از...
» ادامه مطلب

دمِ غروب

0 نظر
سر شب بود و همه جا تاریک. هنوز چراغ‌های روشنایی معابر پونک نصب نشده‌اند. نوری که از تک‌وتوک نورافکن کارگاه‌های ساختمانی و یا ویترین یکی دو تا مغازه تازه ‌باز شده می‌آمد خیابان را روشن کرده‌بود. در ماشین بودم و داشتم می‌رفتم تخم‌مرغ بخرم. کیهان کلهر با شاه‌کمان‌اش داشت مغازله می‌کرد. جلوی مغازه نگه داشتم. ماشین را خاموش کردم و پیاده شدم. هوا خنکی دل‌نواز پاییز را داشت. از سمت باغِِ باشگاه پیام صدای جیرجیرک می‌آمد. ناگهان ترکیب...
» ادامه مطلب

هتلی که هتل نبود

0 نظر
عکس از این‌جا برداشته‌شده‌است. اکثر شما ترانه هتل کالیفرنیا از گروه ایگلز رو شنیده‌اید. تعدادی از شما هم با داستان این ترانه آشنا هستید. منظورم از داستان, سرگذشت این ترانه نیست. منظورم روایت داستانی این ترانه‌ست. کمی که بِ‌گوگِل‌ید می‌توانید  اطلاعات زیادی در مورد تاریخچه‌اش پیدا کنید. شِمای کلّی آن این است که مردی (در بازخوانی‌هایی...
» ادامه مطلب

Iblog

0 نظر
 17 آبان 81 که این وبلاگ تاتی‌تاتی کرد و راه افتاد چهارماه بود که وبلاگ‌ داشتم. اولین مطلبی که در یک وبلاگ نوشتم  روز جمعه 21 تیرماه سال 81 بود. الان که داشتم برای نوشتن این پُست به دنبال مطالب قدیمی وبلاگم می‌گشتم این پست را دیدم که به نوعی در مورد گذشت زمان و سپری شدن عمرست. به مناسبت حلول خورشید مبارک روز وبلاگستان فارسی آن...
» ادامه مطلب

پرشیا

0 نظر
عکس: اینجا اول شب که چشم‌هام رو روی هم گذاشتم و خوابیدم خواب دیدم که تو بزرگراهی تاریک در حال رانندگی هستم. کمی جلوتر از من یک پرشیای نقره‌ای بِژ (تنها تو خواب می‌تونید یه پرشیای نقره‌ای بِژ ببینید) داشت می‌رفت و دود غلیظ و سیاهی از اگزوزش خارج می‌شد. به شدت دود می‌کرد و تقریباً دیدم را کور کرده‌بود. چندبار خواستم ازش سبقت بگیرم. نتوانستم....
» ادامه مطلب

وبلاگ‌نویسی با طعم آی‌پد

0 نظر
خب.  من قبلاً  از نرم‌افزار windows live writer  شرکت مایکروسافت برای انتشار مطالب تو وبلاگم  استفاده می‌کردم. تا این‌که مهاجرت کردیم به اپل و دیدیم که ای دل غافل اپلیکیشنی به قدرت لایورایتر وجودنداره و برای وبلاگ‌نویسی باید وارد سایت بلاگر شد و این‌ها. کمی بعد بلاگر اَپ رسمی بلاگر رو برای آی‌فون منتشر کرد که اجرای اون...
» ادامه مطلب

تست

1 نظر
یک، دو، سه امتحان میکنیماپلیکیشنی نصب کردهام برای وبلاگنویسی و در حال آزمایش اون هستم.پینوشت: اسم اپلیکیشن draftcraft free ست. متاسفانه از داخل آیپد نمیتونم به داخل آیتونز برم و بهش لینک بدم. فوقالعادهست. بدون چیز پی اِن میتونی مطلبت رو ارسال کنی. محیط گرافیکی زیبایی داره. تا اینجای کار فقط با نیمفاصلهها مشکل د...
» ادامه مطلب

دروغ‌های واقعی

1 نظر
عکس: اینجا وقتی صِدایم را پشت تلفن شنید و شناخت، ساکت شد. از پشت تلفن می‌تونستم درماندگی‌اش رو احساس کنم. وقتی جواب داد صداش می‌لرزید. پیش خودش فکر می‌کرد چرا الان باید بهم زنگ بزنه؟ می‌خواد شاهد درماندگیم باشه؟ می‌خواد انتقام بگیره؟ چرا؟ دورانی بود که به هم خیلی نزدیک بودیم. تنهایی او در شهری غریب و تنهایی من در محیط دانشگاه ما...
» ادامه مطلب

صبح است ساقیا

0 نظر
صبح زیبای بهاری – صبح جمعه 5 خرداد 91 - زنجان...
» ادامه مطلب

خودنویس، نوشتن، همین و تمام

0 نظر
نوشتن برای من همیشه مثل یک آئین بوده‌است. دوست دارم مقدّمات انجام آن را به نحو احسن فراهم کنم تا بتوانم از انجام‌ش لذّت ببرم. فرقی نمی‌کند. این نوشتن می‌تواند نوشتن داستان باشد نوشتن برای دل باشد و یا نوشتن گزارش و یا نامه اداری. یکی از لوازم اجرای این آئین، خودکار و یا خودنویسی است که روان بنویسد و در حدّ مگنومِ رفیق‌مان هری کثیف خوش‌دست...
» ادامه مطلب

با اینا زمستون رو سر می‌کنم

3 نظر
عکس از اینجا   هادی مقدّم‌دوست در «همشهری داستان ویژه عید» روایتی دارد با عنوان “همه آن‌چه با دماغ می‌شنوی” که مجموعه‌ای است از بوهایی که مقدّم دوست با دماغ شنیده و شناخته‌است. روایت شیرینی که خواندنش هرکسی را به یاد کلکسیون خودش می‌اندازد. هر کسی برای خودش مجموعه‌ای دارد از بوهایی که یادآور لحظه‌لحظه زندگی‌اش است. همان‌طور که من...
» ادامه مطلب

لحظه

2 نظر
1) کتابهایی هستند که بعد از خواندن چندصفحه  از آنها  حسّ قشنگِ نوشتن به سراغت میآید و دوست داری بنشینی و قلم برداری و بنویسی و - یا لپتاپِت رو روشن کنی و کیبوردنوازی کنی- و عیشات را دوچندان کنی. برای من  کتابهای موراکامی مخصوصاً "از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم؟" و همچنین "پاریس جشن بیکران" و یا به قول آن پیرِ نازنین، نجف دریابندری، "پاریس عیش مدام" از آن جملهاند. 2) روزهای آخر اسفند است و زمستان در حال...
» ادامه مطلب