نسيان

1 نظر
‏وقتی ربات زنگ‌زده به دروازه‌های منظومه‌شمسی رسید متوجه شد که نمی‌تواند به یاد بیاورد  برای چه به این سفر آمده است. کمی ‌که به سلّول‌های حافظه فرسوده چند میلیون ساله‌اش فشار آورد متوجه شد  حتی آغاز سفرش را هم به یاد نمی‌آورد. موتورهای سفینه را خاموش کرد و از پنجره کوچک سفینه به فضای خالی سرمه‌ای بیرون خیره شد. .‏‎...
» ادامه مطلب

عادت کرده ایم

0 نظر
آیه داشت می گفت « آژو خانم، حواست کجاست؟ بیا. » مرجان گفت « همین مغازه آخری لباس اسکی های محشرآورده.توی چندتا از وبلاگها هم حرفش بود.» آرزو و ماه منیر با هم گفتند « توی چی چی لاگ ؟». « هیچی بابا ، بی خیال . همین مغازه ست .» رمان عادت می کنیم نوشته زویا پیرزاد صفحه 142 « بالاخره لباس اسکی خریدی؟ » آرزو:« بعله! . کفش بسکتبال هم خریدیم.مادر هم یک دست گرمکن سرخابی خرید.راستی ، تو می دانی وبلاگ یعنی چی؟ » شیرین فنجان خالی قهوه...
» ادامه مطلب

خليج فارس

0 نظر
از آنجايي كه اين همسايه هاي عرب محترم و نيمه محترم بعد از يك عمر همسايگي به سرشان زده است كه اين خليج را كه بالاي سرشان وجود دارد Rename كنند , و از آنجايي كه دولت محترممان فعلا سرشان خيلي شلوغ است و مشغول داد و ستد نفت وگاز خدادادي ارزان و و نيمه ارزون و شايد هم كمي تا قسمتي مفت ! با قدرتهاي چيني و سري لانكايي و ونزوئلايي در برابر حمايت اونها از پرونده هسته اي ايران مي باشد و وقت ندارد كه وقت شريف و گرانبها را صرف...
» ادامه مطلب

شير

0 نظر
برف سنگين ديشب همه جا را پوشانده بود . كمي دير شده بود . وقتي در را پشت سرش بست و نفس عميقي كشيد ، احساس كرد بوي شير سوخته مانند هاله اي اطرافش را گرفته است . تا خواست حركت كند ، پايش ليز خورد و كم مانده بود كه به زمين بخورد و گردنش بشكند . لعنتي فرستاد و به راه افتاد . سر كوچه دختر كوچولوي پالتو پوست پوش را ديد كه در جاي هميشگي اش منتظر سرويس كودكستان ، ايستاده است . منتها اين بار روي همان نقطه كپه اي برف جمع شده بود و...
» ادامه مطلب

بوي جوي موليان

0 نظر
سروچمان من چرا ميل چمن نمي كند؟آخه مرتيكه! تو كه خودت بيرون از چمن هستي چي مي خوايي از اون بنده خدا؟پاشو برو رو چمن .همون جا پيداش مي كني كه شونصد ساله منتظرته.خاك بر سرت بك...
» ادامه مطلب

فقر

0 نظر
از رنجی خسته ام كه از آن من نيستبر خاكي نشسته ام كه از آن من نيست با نامي زيسته ام كه از آن من نيستاز دردي گريسته ام كه از ان من نيستاز لذتي جان گرفته ام كه از آن من نيستبه مرگي جان مي سپارم كه از آن من نيست.احمد شا...
» ادامه مطلب

خلاء

0 نظر
وقتی چشم‌هایم را باز کردم ، نور خورشید صبح‌گاهی را دیدم که بر روی میز می‌خرامید و لیوان‌ها و بطری‌های خالی روی میز را نوازش می‌کرد. روز جدیدی آغاز شده بود. آپارتمان کوچکم هیچ فرقی نکرده بود. همان اتاق دیشبی بود با همان پنجره و همان درخروجی. تنها تو نبودی. تو رفته ب...
» ادامه مطلب

سكوت

0 نظر
‏ نور نارنجی‌رنگی اتاق رو پر کرده، هوای سنگینی خوابیده روی کف اتاق، سکوت و سکوت و سکوت. چنان ‏سکوتی که فقط وزوز گوش‌هات رو می‌شنوی. یه جور راحتی، یه‌جور آسایش، یه جور بی‌غم بودن، یه جور فکر فردا، یک ‏ساعت بعد، یک‎ ‎دقیقه بعد رو نکردن. یه جور شناور بودن تو حالا، یه جور رخوت، مستی، آزاد بودن، مثل‏‎ ‎نماز دم صبح، ‏وقتی که تو خونه تنهایی. سبک مثل روح، لخت مثل یه گل تازه باز شده، رها و رها و‏‎ ‎رها... از اون دقایقی که خیلی...
» ادامه مطلب

حالي به حاي

1 نظر
تو يه مقطع از زندگيت احساس مي كني كه بقيه بيشتر از تو حاليشونه . بعد به يه جايي مي رسي كه مي بيني اين تو هستي كه از بقيه بيشتر حاليته . يه مدتي كه گذشت مي بيني كه تو اشتباه كردي و باز هم اين بقيه هستن كه از تو بيشتر حاليشونه و بعد آخر سر مي بيني كه هم خودت و هم بقيه ، هيچ چيز حاليتون نيست و همه سر وته يه كرباس...
» ادامه مطلب

شبانه

0 نظر
عشق خاطره يي است به انتظار حدوث و تجدد نشسته، چرا كه انان اكنون هر دو خفته اند: در اين سوي بستر مردي و زني در آن سوي. تندبادي بر درگاه و تندباري بر بام . مردي و زني خفته. و در انتظار تكرار و حدوث عشقي خسته. احمد شا...
» ادامه مطلب

يه مرد فضايي يخ زده...

0 نظر
زمستون چهار سال پيش بود .صبح يه روز جمعه سرد يخبندان برفي بود. رفته بودم تهران براي يه امتحان استخدامي كوفتي تو يه شركت بزرگ كوفتي تر.ساعت دوروبراي 30/7 صبح بود و امتحان ساعت 30/9 شروع مي شد.سرميدون وليعصرشونصدهزارتامسافر وايساده بودن منتظر تاكسي.هرازچندگاهي يه ماشين خالي مي اومد و همون طور درحال حركت ملت رو كه هجوم اورده بودند سوار مي كرد و مي رفت . يواش يواش ساعت نزديك مي شد به 30/8 و دلهره من بيشتر وبيشتر مي شد. تا اينكه يه...
» ادامه مطلب

افسون

0 نظر
برو به كار خود اي واعظ اين چه فرياد است مرا فتاد دل از رهْ تو را چه افتاده است ميان او كه خدا آفريده است از هيچ دقيقه‌اي است كه هيچ آفريده نگشاده است به كام تا نرساند مرا لبش چون ناي نصيحت همه عالم به گوش من باد است گداي كوي تو از هشت خلد مستغني است اسير عشق تو از هر دو عالم آزاد است اگر چه مستي عشقم خراب كرد ولي اساس هستي من زان خراب آباد است دلا منال ز بيداد و جور يار كه يار تو را نصيب همين كرد و اين از آن داده است برو فسانه...
» ادامه مطلب

انزوا

0 نظر
هر كسي در انزوا به سر مي برد و با اين همه گاه گاه مي خواهد خودش را به جايي بچسباند، هر كسي بر حسب دگرگونيهاي روز ، آب و هوا ، كاروبارش و جز آن ناگهان دلش مي خواهد بازويي را ببيند تا به آن بياويزد، نمي تواند بدون پنجره اي رو به خيابان ديري بپايد.و اگر در حالي نيست كه چيزي را آرزو كند ، فقط خسته و مانده دم هره پنجره اش مي رود ، با چشماني كه...
» ادامه مطلب

چيني

0 نظر
به سراغ من اگر مي آييد نرم و آهسته نياييد شايد كه ترك برداشت چيني نازك لعنتي تنهايي...
» ادامه مطلب

دلتنگي

0 نظر
هزاران سال بعد، در زیر آفتاب سوزان، مرد چشمه را‎ ‎یافت و جرعه‌ای از آن را نوشید و بلا‌فاصله دلش برای ‏تشنگی باستانی‌اش تنگ شد‎....
» ادامه مطلب

خوره

0 نظر
نمي توني از زخم ات حرف بزني.نمي توني به كسي نشونش بدي.زخميه كه روح ات رو خراش مي ده.زخميه كه روح ات رو مي خوره. يه زخم وحشي .يه زخم وحشي كه دوا درمون سرش نمي شه.دندون تيز كرده براي تو .مي خواد نابودات كنه .بزار نابود ات كنه.بزار هر چي چرك و كثافت تو روح ات هست از اون زخم بياد بيرون . پاك بشي . تازه بشي . تميز بشي.نو بشي . اون وقته كه يه شخص تازه مي شي. ديگه همه چيز تموم مي شه . روح ات پاك مي شه.مثل يه جوونه كوچيك شروع مي كني به...
» ادامه مطلب

لبه تاريكي

0 نظر
«همون طور كه جراح پلاستیكم گفته ، اگه مي خوای بری‌، بهتره با لبخند بری‌....
» ادامه مطلب

تصويرها

0 نظر
« ...مهرداد بالاي پله ها ايستاده بود و از روي ديوار به اون دوردورها نگاه مي كرد .من پايين پله ها بودم .پله ها اونقدر بزرگ بودن كه نمي تونستم ازشون بالا برم .بعد از عبور هر هواپيمايي كه از بالاي سرم غرش كنان رد مي شد و مي رفت پشت ديوار .مهرداد فرياد مي كشيد :« اينم يكي ديگه.امروز چقدر اين هواپيماها با هم تصادف مي كنن.» و من كه چشم هام رو سپرده بودم به زبون دروغگوي اون ، حسرت قد بلند و پاهاي قوي اش رو مي كشيدم كه مي تونست از پله...
» ادامه مطلب

رابطه منطقي وبلاگ و قليون

1 نظر
وبلاگ نوشتن يه چيزي تو مايه هاي قليون كشيدنه. همون طور كه قليون رو با پك هاي منظم و پشت سر هم مي كشند تا آتيشش سرد نشه ، وبلاگ رو هم بايد جوري نوشت تا بين پستها فاصله نيافته . چيزي كه من اصلا رعايت نمي كنم .و همين كار باعث مي شه كه آتيش وبلاگم هي سرد بشه...
» ادامه مطلب

خاطرات

0 نظر
( سفینه اى در فضا در اثر برخورد با یك شهاب سنگ دچار حادثه شده و سرنشینانش در فضا پراكنده شده اند.گفتگوى زیر بین دو نفر از اونها كه با مرگ فاصله اى ندارند توسط رادیو ی لباسهاي فضاییشون در حال انجامه) ...- هالیس: وقتی چیزی تمام می شود‌ ، می توانی فرض کنی که هیچ وقت اتفاق نیفتاده است .حالا کجای زندگی تو بهتر از من است؟چیزی که ارزش دارد ، حالا ست .آیا حالای زندگی تو از من بهتر است ؟ - لسپر:بله بهتر است. - هالیس : چطور؟ لسپر در حالی...
» ادامه مطلب

دروغهاي واقعي - 4

0 نظر
هنگامی‌که خورشید در حال غروب‎ ‎بود، در بالای برج، شوالیه خسته و زخمی ‌و خاک‌آلود نگاهی کرد به شاهزاده ‏خانم طلسم شده‌ای‌ که بر روی تخت خفته و منتظر اولین بوسه‎ ‎عشقش بود. به نظرش رسید که بینی‌اش انحراف ‏خفیفی دارد و به آن زیبایی که در‎ ‎افسانه ها آمده بود، نبود. لعنتی بر بخت و اقبال خود فرستاد. از برج پایین آمد, سوار ‏اسب‎ ‎تیزرو خود شد و به سرعت دور شد‎...
» ادامه مطلب

دروغهاي واقعي - 3

0 نظر
خرگوش و لاك پشت مسابقه اشان را آغاز كردند. مسابقه اي كه نتيجه آن بر خلاف همه داستانها ، پيروزي خرگوش تيزرو و شكست لاك پشت كند و صبور بود...
» ادامه مطلب

دروغهاي واقعي -2

0 نظر
جيرجيركي كه تمام تابستان را آواز خوانده بود و نظاره گر تلاش بي پايان مورچه براي ذخيره دانه هاي گندم بود ، با فرا رسيدن فصل سرما به همراه پرستو ها به سرزمينهاي گرم جنوب كوچ كرد تا ادامه زندگي شيرينش را در آنجا پي گيرد...
» ادامه مطلب

دروغهاي واقعي - 1

0 نظر
مادر نگاهي به چند دانه لوبيا كه جك درازاي فروختن گاو شان گرفته بود انداخت .آنها را سبك و سنگين كرد.شانه اي بالا انداخت ولعنتي به بخت و اقبال خودش فرستاد و دانه ها را از پنجره به درون باغچه پرتاب كرد. كلاغ دله اي كه از آن حوالي مي گذشت ، دانه هاي خوشمزه لوبيا را ديد . چرخي زد و آنها را به سرعت ، به دهان بر گرفت و زود پريد! و جك را در حسرت ساقه لوبيايي سحر آميزي گذاشت كه مي توانست اورا به قصري در بالاي ابرها بب...
» ادامه مطلب

فيلتر

0 نظر
با شروع خرداد ماه و پشت بند اون تير و قضاياي 18 تير واين حرفها ، اين قضيه فيلتر كردن وبلاگها دوباره قد علم كرده. از امروز صبح كليه وبلاگهاي پرشين و بلاگر و بلاگ اسكاي در شهر زنجان فيلتر شدن . خوشبختانه بلاگر امكاناتي رو در اختيار كاربران خودش قرار داده كه مي تونند مطلبي رو كه نوشته اند از طريق e_mail به بلاگر بفرستند و بلاگر مطلب اونها رو در وبلاگشون پست مي كنه . از اونجايي كه هيچ رقم دوست ندارم اين قضيه فيلتر كردن وقفه اي تو...
» ادامه مطلب

حسرت

0 نظر
به ياد مي آورم زماني را كه نسخه اي رنگ پريده از فيلم بيگانگان جيمز كامرون به دستم رسيده بود. از كيفيت فوق العاده ! آن مشخص بود كه كپي دست بيستم و يا شايد هم دست سي ام از روي نوار اصلي فيلم بود. تقريبا سياه و سفيد بود و يك نوار رنگي در مركز تصوير داشت كه از سبز به آبي مي زد. اولين باري كه آن را ديدم هيچ وقت فراموش نمي كنم. سايه اي از ريپلي...
» ادامه مطلب

سمفوني مردگان

0 نظر
شده تا حالا موقعی که تنهایی سفر میکنید با واکمن به موسیقی هم گوش بدین؟ واکمن گفتم بخاطر اینکه ارتباط صوتی شما رو با بیرون قطع می کنه و هیچ صدای دیگه ای غیر از موسیقی نمی شنوید. حالا اگه این موسیقی که شما دارید گوش می کنید راک باشه و از پنجره هم به بیرون نگاه کنید اتفاق عجیبی می افته . یواش یواش احساس می کنید همه اون چیزهایی که اون ور پنجره...
» ادامه مطلب

كلاغ زرد

0 نظر
هميشه قصه به سر مي رسيدچه بي تفاوت بود براي مادرمن غربت مدام كلاغچرا نمي دانست كلاغ خواب مرا با خودش كجا بردهچرا نمي پرسيد؟ ومن از اول هر قصه ياد او بودمكلاغ قصه ديروز! تو باز در راهي؟ به خانه ات نرسيدي هنوز؟ چقدر پير شدي! كجاست عاقبت اين همه سفر كردن؟ كلاغ! اول آوارگيت يادت نيست؟ چرا تو را براي هميشه كلاغ پر كردند؟ كبوتران بودندعقابها بودندو...
» ادامه مطلب

دوش

0 نظر
دوش دیدم كه ملائك* درمیخانه* زدند گل* آدم *بسرشتند *و به پیمانه* زدند اون جور که ما تحقيق کرديم حافظ يه زماني وبلاگ مي نوشته به اسم آدم با آدرس .com meikhanehblog . http://adam. و اين بيت رو هم تحت تاثير درست کردن قالب وبلاگش توسط چند تا از دوست دخترهاش سروده . توضیحات : ملائك : فكر كنم منظور از ملائک دوست دخترهاي لطيف و بدجنس و وبلاگ نويس حافظ باشند كه این جور پیداست بدجوري اوضاع احوالش رو به هم ريخته بودن. ميخانه : بنا به...
» ادامه مطلب

گردونه

1 نظر
زنهار كه در رهگذر آدم خاكي بسي دوش نهادند تا گردوغبار خويش بپالايد و بشويد و آسماني شود...
» ادامه مطلب

شود يا نشود؟

1 نظر
زير لب گفت :« كي گفته بي همگان به سر شود بي تو به سر نمي شود؟ پس من چه جور دارم زندگي مي كنم؟چه جور دارم زندگي ام رو به سر مي رسونم؟» همه اينها رو گفت . بعد زانوهايش لرزيد. به زانو در آمد و هاي هاي گريه ك...
» ادامه مطلب

حنجره خاموش تغزل

لحظه اي از من در اين تصوير ثبت شده است .اما آيا كسي ،‌دستي و قدرتي وجود دارد كه مرا براي يك لحظه ،‌در روزگار ثبت و ابدي كند ؟هيهات حسين منزوي 1334- 1383عكسهاي مراسم تشييع پيكر مرحوم حسين منزوي - زنجان عكسها: ليدا مل...
» ادامه مطلب

گردونه

0 نظر
وقتي در را باز كرد و وارد آزمايشگاه شد . خودش را ديد كه پشت كامپيوتر نشسته و به شدت مشغول كار است . همانند رويايي بود كه تكرار شود . اين لحظات را به ياد مي اورد . به آرامي و در حاليكه سعي مي كرد ديده نشود ،‌سي دي نقره اي رنگي را كه كليد حل مساله سفر در زمان را در خود داشت بر روي ميز گذاشت و از اتاق خارج شد. مي دانست كه فردا صبح خودش سي دي را خواهد يافت و به كمك راه حلي كه در ان است مساله سفر در زمان را حل خواهد كرد و به پروژه...
» ادامه مطلب

...

...
» ادامه مطلب

ثمر

0 نظر
صدبار خوبي كردي و ديدي ثمرش را بدي چه بدي داشت كه يكبار نكر...
» ادامه مطلب

نياز

0 نظر
جدا از ارضاي نيازهاي اوليه مان - زنده ماندن ، صبحانه ، ناهار ، شام ، خواب – همگي ما سوداي چيز ديگري را در سر مي پرورانيم . چيزي كه بتواند به زندگي معنا ببخشد و آن را ارتقا ء دهد .به دست آوردن آن دشوارتر و لذتش بزرگ تر است . كريستف كيشلوف...
» ادامه مطلب

شكلات تلخ

0 نظر
مزه شکلات سمی‌که در حال جویدن‌اش بود، زیاد هم تلخ نبود. مزه‎ ‎تلخ سم تقریباً در شیرینی شکلات محو ‏شده‌بود. با هر بار جویدن شکلات، مزه و بوی کاکائو در‎ ‎تمام وجودش پخش می‌شد و اورا به‌شدت به یاد بوی توتون پیپ ‏پدر‌بزرگ‌اش می‌انداخت و هوس‎ ‎کشیدن پیپ را در جان‌اش می‌دواند. نگاهی به ساعت انداخت. آن‌طور که دوست‌اش ‏گفته بود سم‎ ‎در عرض یک ساعت عمل می‌کرد و او تقریبا ۵۰ دقیقه دیگر فرصت داشت. کمی‌فکر کرد. از‎ ‎جای‌اش بلند ‏شد و لباس‌هایش...
» ادامه مطلب

بوي عيد

0 نظر
سال نو رو به همگي شما تبريك مي گم. اميدوارم سال نو ، ‌سال خوبي براتون باشه...
» ادامه مطلب

گمشده

0 نظر
وقتی مرد طناب را به سختی بالا کشید، ‌در گرگ و‎ ‎میش صبحگاهی، در دهانه چاه، پیرمرد چروکیده‌ای را دید که ‏با ناتوانی‎ ‎تمام به سطل آب آویزان بود و با زبان عبری از مرد سراغ کاروانی را می‌گرفت که قرار‎ ‎بود اورا به نزد پدرش ‏یعقوب پیامبر ببرد.‏‎ ‎ کاروانی که به نظر می‌رسید هیچ وقت نخواهد آم...
» ادامه مطلب

افشاگريها و وبلاگها

0 نظر
ابتداي سند :« اين سند بسيار مهم در روز اسناد ملي ، 17 ارديبهشت سال 1382 يعني دقيقا 309 روز پيش يا به عبارتي 7642 ساعت و پنجاه دقيقه پيش در محل كار اينجانبان يوسف عين ،‌ مسعود چ ، اصغر شين و عليرضا ميم (‌صاحاب اين وبلاگ هوو زده ) تنظيم شد و قرار شد اگر اين آقا (‌صاحاب PK ، از ولايات واقع در ضلع شمالي كوههاي البرز ،‌ محدوده جنوبي درياچه خزر...
» ادامه مطلب

سر كوه بلند...

0 نظر
پيرزن كولي به كف دست مرد نگاه كرد . از وراي خطوط درهم و برهم آن نشاني كوه بلند دوردستي را ديد كه فرشته اي در آنجا منتظرش است . فرشته اي سياهپوش كه بي صبرانه منتظر رسيدن مرد بود تا با داس بلندش جان او را بستاند...
» ادامه مطلب

شب يلدا

0 نظر
وسط اتاق ،‌در ميان موج نور نارنجي رنگ دم غروب ، وقتي مرد موهاي خيس همسرش را با برس شانه مي كرد ،‌ در يافت كه بهشت را همين جا ،‌روي زمين يافته است كامنتهاي شما قشنگ ترين تبريكاتي بود كه تو اين چند روز بهم گفته شدند. از همه تون متشكرم...
» ادامه مطلب

روزي مبارك برايAlimali

0 نظر
«... در لباس سپيد عروسي و گلهايي بر موهايش نشسته و همراه نواخته شدن موسيقي آرام آرام به سوي محراب قدم بر مي دارد و واعظ انجيلش را بر مي دارد و به سوي او بر مي گردد :« آيا اين مرد را به همسري خواهي گزيد؟ تا زير سايه خداوند عشق بورزيد و شريف زندگي كنيد حال بگذاريد همه با من اين سرود را بخوانند تا هميشه در دلتان جاودانه بماند... بگذار عشقت بدرخشد چرا كه ما ستارگاني در آسمان هستيم بگذار عشقت پر فروغ بدرخشد تا روزي كه پر بگشايي» In...
» ادامه مطلب

مي فرمودين...

0 نظر
...
» ادامه مطلب

عاشق

0 نظر
زیر لب با خود می‌گفت :«اگر فقط یک جفت بال داشتم»‏‎ ‎فرشته‌ای که از آن حوالی می‌گذشت صدای نجوای ‏اورا شنید. دوری زد و به آرامی ‌پایین آمد و از او پرسید :«اگر بال داشتی چه می‌کردی؟». مرد جواب داد :«بال‌ها ‏می‌توانند مرا به نزد محبوبم ببرند». اشک از چشمان فرشته جاری شد. بال‌هایش را به مرد‎ ‎بخشید و خودش با پای پیاده ‏به راه افتاد. کمی‌بعد مرد را دید که با کیفی پر از طلا،‌ به کمک بال‌ها در حال گریز از دست پلیس‌های درمانده‌ای...
» ادامه مطلب

انتظار

0 نظر
پيرمرد دعاي آخر نمازش را خواند . به نقش و نگارهاي جانماز خيره ماند و با خود فكر كرد . به بچه ها يش فكر كرد كه ازدواج كرده و براي خود زندگي مستقلي تشكيل داده بودند. به سفر حجي كه رفته بود فكر كرد. به همسرش كه اكنون در زير خروارها خاك سرد ،‌ آرميده بود. به سفرهايش به دور دنيا. به همه كارهايي كه روزي آرزوي انجامش را داشت . كار ديگري مانده كه انجام نداده باشد؟ نه . اكنون اماده مرگ بود. حضورش را حس مي كرد. لبخندي زد و منتظر آمدن مرگ...
» ادامه مطلب

زماني براي مردن

0 نظر
مهم نيست مرگ كي و كجا به سراغم مي آيد .مهم اين است كه وقتي مي آيد ، من آنجا نباشم. وودي ...
» ادامه مطلب

مزاج دهر تبه شد

0 نظر
« ... جهان بعد از مرگ جهان هوشياري هاست.هوشياري كه خيلي دير به دست مي آيد. فرد مرده نسبت به وقايعي كه از آنها اطلاعي نداشت ، اشراف كامل پيدا مي كند . وقايعي كه ممكن است در ارتباط با زندگي گذشته او باشند..» مرد كمي صداي تلويزيون را كم كرد. همانند شخصي كه در معرض وزش باد سرد و خيسي قرار گرفته باشد كمي لرزيد. به ياد دوست مرده اش افتاد. بعد از اين چگونه مي توانست بر سر مزار او حاضر شود؟ بايد اين موضوع را براي همسر دوست مرده اش نيز...
» ادامه مطلب

جايي براي مردن

0 نظر
«‌صدباربهتراست در آپارتمان شخصي خودتان زندگي كنيد تا اين كه در قلب و خاطر دوستانتان به زندگي ادامه دهيد ...»وودي ...
» ادامه مطلب

بوي درخت

0 نظر
....منهم می م...
» ادامه مطلب

goodbye cruel world

0 نظر
...
» ادامه مطلب

صبح بود ساقيا؟

0 نظر
عكس تزييني استAdministrator محترم آسمان        امروزصبح ساعت هفت و بيست و چهار دقيقه ، ‌وقتي از خانه خارج شدم متوجه منظره بسيار قشنگي در افق شرق آسمان شهرمان ( زنجان ) گرديدم كه اينجانب را بسيار مسرور  گردانيد و موجبات پربارنمودن روز اين حقير را فراهم آورد. تقاضامندم در صورت امكان ترتيبي فراهم گردد كه...
» ادامه مطلب

بوی برگ نارنج

0 نظر
مرد سیاه‌پوش اسلحه کمری خود را به طرف مردی در خارج از کادر نشانه رفته‌بود. تصویر انگشت مضطربی که در حال فشار آوردن به ماشه بود روی صفحه تلویزیون دیده‌‌شد. مردی که پای تلویزیون در حال تماشای فیلم بود با چشم‌هایی ریز و حالتی عصبی منتظر شنیدن صدای شلیک بود که ناگهان صدای بلندی از پشت‌بام به گوش رسید. ‌تصویر کج‌و‌کوله شد و جای خود را به برفک...
» ادامه مطلب

You make me feel like a real man

0 نظر
آنجا که سراپای تو در روشنی صبح رویای شرابی است که در جام بلور است شجریان چه می کنه با این شعر....
» ادامه مطلب

شدرك قديسي كه پير شد

0 نظر
هزارروز به دعا نشستند گريستند باران ملخ باريد! هادي وح...
» ادامه مطلب

I love you my little nuty boss...

0 نظر
يه مدتي هست كه وقتي يه ديسكت تو درايور كامپيوترم مي گذارم ،‌يه نامه به شرح زير خود به خود تو فرمت doc روش save مي شه : Dear My Love, It's all about you, it's all about heart and love, again. Trust in me. I just want to justified these emotions running inside. My mind, my heart, my head, my soul. I'd like to hear you say you feel it too, to know you feel the way I do. -----BlueLove حدس مي زنم كه كامپيوترم به يه ويروس عجيب...
» ادامه مطلب

هيولاي دوست داشتني من

0 نظر
- عزيزم .اولين بوسه عشقمون يادته؟ - نه. يادم نيست. فراموش كردم. چيز ديگه اي نيست كه به يادش بيافتي ؟ چي باعث شده كه ياد اون بيافتي؟ - احساس مي كنم طلسمت دوباره عود كرده. فكر مي كني يه بوسه ديگه براي شكستنش لازم با...
» ادامه مطلب

كهير

0 نظر
آي عشق !....چهره كريهت پيداس...
» ادامه مطلب